تبليغاتX
سه نقطه سرخط

سه نقطه سرخط

نصر من الله و فتح قریب

بر گرفته از سایت رجا نیوز

گفت‌و‌گوی 2 مرد باحجاب!

حسین قدیانی

طنز:

دیروز حوالی غروب 2 فروند از عناصر نهضت مردان باحجاب (هواداران جدید فرقه موسوی) با یکدیگر دقایقی اختلاط کردند که نظر به اهمیت موضوع، مشروح این مصاحبه که میان كامبيز و اشكان صورت پذیرفته در زیر می‌آید.

كامبيز: رژ لب داری؟

اشكان: دارم اما اکلیل داره، می‌زنی؟

كامبيز: نه، بهم نمی‌یاد اشكان.

اشكان: به من بگو نيكي‌جون. ببینم، تو برای خودت اسم انتخاب کردی؟

كامبيز: آره اسم من هیلاریه اما کاندولیزا صدام می‌کنن.

اشكان: خط چشمم خوب شده؟

كامبيز: نه نيكي، اصلا به سیبیلات نمی‌یاد. من چی؟

اشكان: ماتیکت خیلی رنگش خوبه. با مانتوتم سته!

كامبيز: نيكي‌جون، چرا دیروز تجمع نیومدی؟

اشكان: کاندولیزا! راستش یه مشکل داشتم.

كامبيز: یعنی چی نيكي؟

اشكان: مشکل داشتم دیگه.

كامبيز: ایش!

اشكان: توکار «پراید» بودم،‌ می‌فهمی؟

كامبيز: آهان!

اشكان: موهاتو بکن تو، کاندولیزا.

كامبيز: تو سبیلاتو با چی می‌زنی؟

اشكان: قبلا با تیغ می‌زدم الان با کرم!

كامبيز: اپیلاسیون کنی بهتره!

اشكان: چی‌چی لاسیون گفتی، کاندولیزا؟!

كامبيز: ایش! با اپیلیدی، اپیلاسیون کن، اصلا درنمی‌یاد!

اشكان: فردا، ‌تجمع‌ میای؟‌

كامبيز: نه، وقت آرایشگاه دارم. می‌خوام موهامو مش کنم.
اشكان: فدات شم، کی بشه بری سونوگرافی.

كامبيز: تو طبیعی دوست داری یا سزارین؟

اشكان: ای‌بابا! کو شوهر؟

كامبيز: تو مهریه‌ات را چند تا سکه می‌اندازی؟

اشكان: تو به فکر مهریه‌ای، من تو فکر جهیزیه‌ام.

كامبيز: اتفاقاً یه خواستگار برام اومده، موقعیت خوبیه.

اشكان: جنبش سبزیه؟

كامبيز: نه، طرفدار چيزه!... اُخ، روسریم افتاد!

اشكان: موها تو که پسرونه زدی!

كامبيز: چیه موی بلند؛ هر روز باید بری حموم اِ ! امروز لاک نزدی؟

اشكان: نه بابا! دیشب با «اَستون» پاک کردم. یه چیز بگم ناراحت نمی‌شی؟

كامبيز: نه!

اشكان: با مانتو و روسری، شدی عینهو شیرین عبادی!

كامبيز: من اگر مثل تو دنبال بزک دوزک بودم، تا الان رفته بودم. من به فکر جنبش سبزم. خون من سبزه! سر همین جواب آزمایشم مثبت شد.

اشكان: وا! کدوم آزمایش؟!

كامبيز: با همون پسره که طرفدار چیز بود. اون خونش AB مثبت بود، من چون خونم سبز بود، دکترها گفتند اگر ازدواج کنیم بچه‌مون «سندروم‌ داون» در می‌یاد!

اشكان: خب دیگه، بریم تجمع.

كامبيز: امروز شعارا چیه؟

اشكان: «ما زنیم، ما زنیم، ماتیک به لب می‌زنیم»، «برادر مانتویی، قهرمان من تویی»، «خطی که در چشم ماست، ساخت دست آمریکاست»، «ماتیک‌زن واقعی، تاچر بود و هیلاری»، «چشای من نازداره، با اوباما رازداره»، «اپیلاسیون، اپوزیسیون، پیوندتان مبارک».

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت   توسط محبوب  | 

امام خمینی:آقای منتظری! چه خدمت ارزنده‌ای به استکبار کرده‌اید

آقای منتظری! شما معتقدید لیبرال‌ها و منافقین باید بر کشور حکومت کنند...به قدری مطالبی که می‌گفتید دیکته شده منافقین بود که من فایده‌ای برای جواب به آنها نمی‌دیدم...می‌بینید که چه خدمت ارزنده‌ای به استکبار کرده‌اید.و الله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 5 دی1388ساعت   توسط محبوب  | 

تحلیلی بر گسترش پدیده اسلام فوبیا یا

اسلام ستیزی در سراسر جهان

از آویزان کردن سر خوک بر مقابر مسلمین در فرانسه تا

  سر دادن شعار اسلام ستیزانه در دانشگاه تهران

 

اقدام اخیر دولت سوئیس مبنی بر منع ساخت مناره در این کشور بار دیگر گسترش پدیده ای نوین را در سراسر دنیا گوش زد نمود. فرا از بررسی نحوه تبلیغات رسانه ای در جریان همه پرسی سوئیس، موافقت بیش از 60 درصد مردم در تصویب این قانون نشان میدهد هدف اصلی رسانه ها در بسط و گسترش متد جدیدی از جنگ غیرمنصفانه علیه اسلام و مسلمین محقق شده است. متدهای "اسلام فوبیا"، روشهای نوینی است که طی سالهای اخیر به انحای مختلف در رسانه های اروپایی مورد استفاده قرار میگیرد.

.

.

.

اسلام فوبیا در ایران؟!

پس از اتفاقات نا خوشایند پس از انتخابات، گروه های مخالف غربی و آمریکایی زمینه را برای بروز جلوه های اسلام ستیزانه در درون جامعه ایرانی مناسب دیدند. یکی از قدرتمندترین ابزار جنگ نرم در جهان امروز رسانه است. اقدامات این رسانه ها تا بدانجا پیش رفت که عملا نشانه های اسلام ستیزی در داخل ایران اسلامی بروز پیدا نمود و در نقطه اوج آن روز 16 آذر ماه 1388 در قالب شعاری که توسط عده ای قلیل سر داده شد هویدا و عملا رسمی گردید. اتفاق سردادن شعار علیه اسلام در داخل خاک کشوری که نام اسلام به عنوان جزئی از وجود آن است، جمله تبلیغاتی یکی از وبلاگ های فعال در زمینه اسلام فوبیا را پر رنگ میسازد.

اسلام فوبیا...

این حقیقت دارد...

 

www.qumsa.net

 

چه باید کرد؟

تصویب هزینه های سرسام آور غرب و آمریکا برای کم رنگ کردن نقش اعتقادات در جوامع مذهبی بر هیچکس پوشیده نیست. در چنین شرایطی توجه به روشهای مقابله با تاکتیکهای غربی مبارزه با اسلام بسیار حایز اهمیت است. زمانی که در فرانسه به جهت اشاعه فرهنگ اسلام هفته ای را با این عنوان نام گذاری میکنند و یا جشنواره های اسلامی فرهنگی، اجتماعی و هنری مختلفی را در سراسر دنیا برگزار میکنند بایستی در جامعه کنونی ما نیز مورد بررسی قرار گیرد. بدیهی است که در زمان حمله دشمن، باید در مقام مقابله با آن برخاست و متناسب با تنوع تاکتیک های هجوم آنها، روشهای دفاعی مفیدی را برگزید. عدم توجه به عملیات خطرآفرین دشمن که با رمز تهاجم فرهنگی مدتهاست که آغاز شده است به نتایج غیر قابل جبرانی چون حوادث 16 آذر ختم میشود. آیا این یک جنگ نیست؟ آیا هنوز بسیاری میپندارند جنگ واقعی در کشته شدن جسم ها و انفجار خانه ها شکل حقیقی پیدا میکند؟ زمانی 8 سال مداوم بمب ها و خمپاره ها بر سر و خانه های ما ریخته میشد، روش مقابله نیز اسلحه به دست گرفتن بود و جنگیدن.

اگر ان زمان بمب های دژخیمان خانه های ما را خراب میکرد، امروز بمب های تهاجم فرهنگی آنها خانواده های ما را خراب میکند. که به مراتب از خراب شدن خانه های ما خطرناک تر است. اگر آن زمان یک گلوله جسم مردم ما را میگرفت، امروز گلوله های شبیخون فرهنگی غرب، جان ها و ارواح مردم شهر را تسخیر میکند. اگر آن زمان جنگنده های دشمن شهرمان را بمباران میکردند، امروز ماهواره ها در سکوت شوم خویش، چشم های مردم شهر را کور میکنند. آری جنگ است. جنگی به مراتب خطرناک تر و دردناک تر از گذشته...

                         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت   توسط محبوب  | 

آرشیو سه نقطه را مرور میکردم. و برای یادآوری تمامی خاطرات خوب و بد آن سالها به یادگار ایام گذشته یکی از آخرین نوشته های ستون قلبهای نا آرام را میخوانم...

مینویسم به نام خدا

میروم سر خط

مینویسم:

"یک عاشقانه آرام"

میروم سر خط

مینویسم...

نمیدانم چه بنویسم!

نشانگر تیک میزند...

هر ثانیه یک بار...

انگار هر ثانیه می آید و میرود و به من میگوید: چیست؟ چه میخواهی بگویی؟

ملودرام آندره آ بوچلی... "احساس" زمزمه میشود...

نشانگر میرود و می آید

او منتظر است

مینویسم:

سه سال پیش ستونی در هفته نامه سه نقطه متولد شد به اسم قلبهای نا آرام...

و میروم سر خط

و مینویسم...

نمیدانم چه باید بنویسم

باز هم او منتظر است...

مینویسم "یک عاشقانه آرام"

میروم سر خط. مینویسم:

اگر تمام عجایب خلقت را دور هم جمع کنید و ازشان یک معمای بسیار بزرگ بسازید باز هم در برابر معمایی که در ذهن من است چندان پیچیده و مبهم نمی نماید! معمایی به اسم قلبهای ناآرام!

و او منتظر است... و من نمیدانم چه بنویسم دیگر! میرود و می آید. هر ثانیه؛ امان فکرم را بریده...

موسیقی را عوض میکنم. گیتار هانس زیمر... "گلادیاتور"

مینویسم "یک عاشقانه آرام" میروم سر خط...

نمیدانم چرا هیچ وقت یک یاغی شورشی از آب در نیامدم و حتی نمیدانم چرا هیچکس در پی شکار من نبود! نمیدانم چرا سه سال زیر سر پناه نداشته یک کلبه بی در و پیکر زیستم! زیر نم نم های تند و آرام برف و باران و تگرگ...

ضرب آهنگ گیتار زیمر، ثانیه هایی که نشانگر را روشن و خاموش میکنند، موسیقی سمفونیک احساس من:

روشن، خاموش، زیر، بم، روشن، خاموش، زیر، بم...

مینویسم "یک عاشقانه آرام" میروم سر خط...

رابرت مایلز... "سرزمین آرزوها"

تنها جان پناه من همان همراهی او بود... زیر فون افسانه ها مدفون میگشتم و هزار بار سر به در می آوردم که چه شده؟ دوباره آرزوهای صد سال مانده من ویران شده است؟ آه خدایا... و تنها او بود که نقش نجات دهنده زندگی مرا بازی میکرد. دستانم را میگرفت و از زیر تمام آوارهای دنیا بیرونم میکشید.

لعنت به تمام انتظارهای دنیا...

لعنت به تمام تیترهای آرام دنیا

لعنت به تمام سرخط های خالی دنیا!

خسته ام.

میخواستم "یک عاشقانه آرام" را بنویسم. میخواستم جای قلبهای ناآرام زندگی ام را بگیرد. اما... بلد نیستم. کمکم کن! بلد نیستم!

به ندای درون خویش گوش فرا میدهم و

اینبار مینویسم:

"قلبهای نا آرام"

میروم سر خط.

پاول ون دایک رمیکس... "عصر عشق"

و انتظار سطرهای سفید و تهی پایان میپذیرد. چه سرنوشتی!

مینویسم:

و من بر خود لعنت میفرستادم که چرا نمیروم. چرا زیر تیرهای کهنه آن کلبه وحشت انگیز میزیستم. مگر قرار بود چه اتفاق غیرمنتظره ای بیافتد؟! مگر قرار بود چه کسی سرزده به دیدنم بیاید؟! مگر قرار بود سر کدام عهد و پیمان نبسته بایستم؟!

بگذار تا بگذریم از تمام چراهای در ذهن مانده ام. چرا که باران می آید. پشت شیشه تار اتاق...

باید رفت...

چتر برای چه؟ خیال که خیس نمیشود!

 

"اين هم از فوايد ِ مخصوص ِ فلات ماست،
كه
دل
شاعرانش
تنها
با گوارش ِ گريه سير مي شود!"

"یغما گلرویی"

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت   توسط محبوب  | 

این گزینه به هیچ قشر و گروهی وابسته نیست. از جناح های سیاسی طرفداری نمیکند و صرفا بر اساس مستندات و مشاهدات شخصی نگاشته شده است.

سر صحبت با آنها باز میشود. سر صحبتی که این روزها زیاد این طرف و آنطرف شنیده میشود. آنها آمریکا را میخواهند. دلیلش را میپرسم؟

روسیه خوب نیست!

این جواب یک جوان ایرانی به پرسش جانبداریش از آمریکاست!

روسیه ایران را به تاراج برده است. تاریخ را نگاه کنید؟ میخواهید اسم پیمانهای ننگین گذشته را ببرم؟

چطور امکان دارد؟ چطور امکان دارد به دولتی اطمینان کنیم که هر سال مبلغ هنگفتی در مجلس سنای خود برای نابودی ایران تصویب میکند؟ فیلم 300 میسازد، تحریم میکند، توقیف میکند، ترور میکند، به خاک و خون میکشد...

روسیه خوب نیست. تکرار میکند.

 

2- دخترک با لباسهای کهنه و صورت گلی ایستاده است. در حالی که در حالت ایستاده قدش با مادری که روی سطح گلی بلوار پشت چراغ قرمز نشسته است برابری میکند. دخترک بالا و پایین میپرد و گریه میکند. گریه ای از سر عصبانیت و ناراحتی تمام و کمال. با یکی از دستهای کثیفش که مشت شده مدام چشم راستش را میمالد و بالا و پایین میپرد و مادرش هیچ واکنشی نشان نمیدهد. پشت چراغ همین الان قرمز شده چهارراه ایستاده ام و به صحنه دراماتیک پیش رو نگاه میکنم.

خستگی در تمام بدن دخترک موج میزند. مادرش دست دختر را محکم درون دست میگیرد و بلند میشود و او را به دنبال خود میکشد، دخترک خودش را عقب میکشد و جیغ میزند. زن چادرش را روی صورتش میکشد و بین ماشین های متوقف پشت چراغ قرمز چهارراه در حالی که یک دستش را دراز کرده و با دست دیگرش دختر گریانش را به دنبال خود میکشد تلو تلو میخورد.

درون ذهنم یک حساب و کتاب ساده شکل میگیرد. چراغ قرمز روبرو 60 ثانیه روشن میماند و بعد 5 ثانیه زرد و سپس سبز... . با توجه به 3 زمانه بودن چراغ راهنما، 130 ثانیه طول میکشد تا دوباره چراغ راهنما قرمز بشود. و این کودک نحیف تنها همین فاصله بین قرمز شدن مجدد چراغ راهنما را برای استراحت وقت دارد. یعنی 60 ثانیه کار، 130 ثانیه استراحت، 60 ثانیه کار، 130 ثانیه استراحت...

3- وظیفه پلیس را همه میدانیم. جلوگیری از جرم و جنایت و در صورت وقوع، برخورد با آن.

مرد وارد کلانتری میشود. برگه ای را روی میز میگذارد و میگوید دادخواست من است. میگوید از یک قاتل حرفه ای شکایت دارم. مسئله جدی میشود. میخواهد مخفیگاه یک قاتل حرفه ای را لو بدهد. میگوید از ابتدای امسال تاکنون بیش از 50 نفر را کشته است! به چهره اش نمی آید دیوانه باشد یا بخواهد ما را سر کار بگذارد. آنقدر جدی حرف میزند که هیچکس به اینکه پرت و بلا تحویلمان بدهد شک نمیکند. او را به اطلاعات کلانتری ارجاع میدهند. همه جمع شده اند. میخواهند نام و نشانی او را بدانند. مرد در انتهای صحبتهایش در رابطه با قاتل، نامش را با فریاد صدا میزند.

همه جا خورده ایم. راست میگوید. اما این قاتل را ما نمیتوانیم دستگیر کنیم. این قاتل آنقدر بی رحم است که حتی پنهان نشده است. بی آنکه از گرفتن جان انسانها شرم داشته باشد هیچ قصدی برای فرار ندارد.

اسم این قاتل بالفطره، پیچ وحشت انگیز اتوبان جدید پردیس تهران است. هر شب یک واژگونی خودرو، هر شب یک سانحه وحشت انگیز، هر شب از دست رفتن جان یک انسان.

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت   توسط محبوب  |