ترجمه ادبی - داستان کوتاه - همقطارها
همقطارها
جیمز جویس
ترجمه: یاسر محبوب
زنگ، دیوانه وار به صدا درآمد و وقتی خانم پارکر گوشی را برداشت، صدایی خشمگین با ته لهجه ایرلندی فریاد کشید:
فرینگتون رو بفرست اینجا!
خانم پارکر پشت میزش برگشت و به مردی که پشت میز نشسته و مشغول نوشتن بود گفت:
آقای آلین میخوان شما رو ببینن.
مرد زیر لب غرولند کرد: لعنت بهش! و صندلیش را عقب کشید تا بلند شود. وقتی ایستاد قد بلند و عظیم الجثه به نظر رسید. صورتی آویزان داشت، با موهایی به رنگ شرابی تیره و ابروانی ظریف و سبیلی زیبا. چشمانش اندکی برآمده بود و سفیدی چشمانش به سرخی میزد. از مقابل باجه و از برابر ارباب رجوع ها گذشت و با گام هایی سنگین از اتاق بیرون رفت.
سلانه سلانه از راه پله ها بالا رفت و به پاگرد دوم رسید، پشت دری کهنه که روی آن تابلو آهنی با عنوان آقای آلین نصب شده بود ایستاد، به سختی نفس نفس میزد. نفسش که جا آمد، در زد. صدایی جیغ مانند فریاد کشید:
بیا تو!
مرد وارد اتاق آقای آلین شد. همزمان، آقای آلین، مرد لاغراندام کچلی که عینک دسته طلا روی چشم گذاشته بود، سرش را از روی کپه ای از کاغذهایی که روی میزش انباشته شده بود بالا گرفت. کله اش آنچنان قرمز و بی مو بود که انگار یک تخم مرغ بزرگ روی کاغذها قرار گرفته بود. آقای آلین یک لحظه هم درنگ نکرد.
فرینگتون؟ معنی این چیه؟ چرا همیشه باید از دست تو بنالم؟ میشه بگی چرا از قرارداد بودلی و کروین کپی بر نداشتی؟ بهت گفته بودم باید تا ساعت 4 آماده بشه.
آخه قربان، آقای شلی گفت...
آقای شلی گفت قربان؟ گوشات رو باز کن فرینگتون. چیزی که من ازت میخوام رو انجام بده نه چیزی که آقای شلی بهت میگه. تو همیشه واسه کم کاریهات یه بهانه ای تو آستینت داری. گفته باشم فرینگتون اگه اون قرارداد لعنتی تا عصر امروز آماده نشه این قصورت رو به آقای کراسبی گزارش میدم. حالیته چی میگم؟
بله قربان
میفهمی چی میگم؟ یه چیز دیگه! وقتی با تو حرف میزنم حس میکنم دارم با دیوار حرف میزنم. یک بار برای همیشه درک کن فرینگتون که تو نصف یه ساعت واسه خوردن نهارت وقت داری نه یه ساعت و نصف. چقدر باید بخوری تا اون شکم وا مونده ات سیر بشه؟ واقعا دوست دارم بدونم. حالیته چی میگم؟
بله قربان.
آقای آلین کله تخم مرغی اش را دوباره روی پشته ای از کاغذها خم کرد. مرد مستقیم به کله صیقلی مردی زل زده بود که امور شرکت کوربیس و آلین را هدایت میکرد. فرینگتون داشت میزان تردی و شکنندگی آن را ارزیابی مینمود. برای چند لحظه موجی از خشم گلویش را در چنگال خویش فشرد و گذشت و چیزی که از آن برجای ماند احساس عطشی جانفرسا بود. مرد این احساس را به خوبی میشناخت و فکر کرد که امشب باید با همقطارهایش در بارهای شهر حسابی خوش بگذراند. ماه، تازه از نیمه گذشته بود، اگر میتوانست نسخه کپی را سر ساعت آماده کند، ممکن بود آقای آلین با درخواست مساعده او موافقت کند. همچنان سر جای خودش ایستاده بود و مستقیم به کله ای صیقلی که چون پرچمی بر فراز تپه کاغذها به اهتزاز درآمده بود نگاه میکرد. ناگهان آقای آلین شروع کرد به زیر و رو کردن کاغذها، دنبال چیزی گشتن. بعد انگار از حضور مرد تا آن لحظه اطلاع نداشته، کله اش را دوباره بالا گرفت و گفت:
اه! میخوای تمام روز رو همینجا وایسی؟ به شرافتم قسم فرینگتون تو همه چیز رو سر سری میگیری.
این وبلاگ در ابتدا تحت عنوان هفته نامه سه نقطه شروع بکار کرد و پس از اتمام دوران انتشار آن در دانشگاه پیام نور فیروزآباد که بالغ بر 120 شماره از آن چاپ گردید اکنون مبدل به مکانی برای انعکاس افکار، دیدگاه ها و خاطرات شخصی اینجانب گردیده است.