صبح با نشاطی دیگر آغاز میشود. صدای شنیدنیها بیش از پیش در گوشم میپیچد! زشتی ها آنقدر زشت نیستند و بدیها را بهتر تحمل میکنم.
نوای سازی سیمی از دور دست ها به گوش میرسد و برای لحظه ای پرتاب میشوم به یک سال پیش!

درست یک سال پیش که در دره ای سبز، دره ای مه گرفته، دره ای زیبا و دیدنی، در حال گذران دورانی سخت بودم!

کلاغ ها! سکوت غروب های دلتنگ چالوس که فقط با آواز لذت بخش کلاغ های سیاه همنوا میشد و بس، ابرهایی که از پرواز بر فراز آسمان خسته شده بودند و برای لحظه ای استراحت درست تا بالای سرم پایین آمده بودند. دستم را بلند میکردم، میتوانستم صورت پنبه مانند ابرها را نوازش کنم. سیم های دورتادور پادگان، انتهای آسمان به رنگ نارنجی ای آغشته شده بود که بدرقه میکرد خورشید را به سمت سرزمینی دیگر و سرما گاه گاهی سوز تحمل نکردنی خود را از میان لباس سبز سربازیم به درونم سرازیر میکرد.

 

 * برگی از دفتر خاطرات، فصل های دستنوشته هایی از دوران خدمت سربازی