نقد روزنامه شيراز نوين درباره كتاب يك عاشقانه برعكس

جستاری کوتاه بر کتاب «یک عاشقانه برعکس» ترجمه یاسر محبوب


مینیمال ناگهان ژرف

 

شیرازنوین- سعیدرضا امیرآبادی

amirabadi_shznvn@yahoo.com

 

توافق با عصرجدید

شاید این پافشاری رادیکالی سنت‌گرایان باشد که مدرن و پسامدرن و کانسپچوال‌ها را سطحی می‌پندارد. در هزاره نوین دیگر گریزی از ایجاز نیست و از سر ناچاری باید در پی تزریق هویت و افزودن اصالت به آنها برآمد؛ وگرنه که در ورطه تباهی خواهیم مرد. برای این کار می‌توان به سراغ ساختار مدرن و پسامدرن و کانسپچوال رفت و به آنها ژرفا بخشید. جستار مینیمال یکی از ارکان بنیادین دوران معاصر است که هر قشری، به فراخور انباشته‌های ذهنی‌اش، از آن برخوردار می‌شود. در میان همه مدیوم‌ها، نویسندگان مینیمال تأثیر شگرفی در وارستگی آن داشته‌اند. از روایت‌های چندواژگانی گرفته تا کتاب‌های یک‌صفحه‌ای؛ از رمان‌هایی که از قصه‌های خرد و درهم تنیده بنیان یافته‌اند تا داستان‌های کوتاه. همه این‌ها با در نظر گرفتن مشغله‌ها و محدودیت‌ها زمینه تکامل اندیشه انسان معاصر را پدید می‌آورند. در این دوران، مینیمالیسم هم با وجود همه انتقادها و اتهام‌هایی که بر آن وارد می‌شود، شاید چندان بی‌ریشه و خالی از اصالت نباشد. این سایه سنگین عصر جدید است که مفاهیم مینیمالیستی را به زیر سلطه کشیده و سبقه طولانی و درخشانش را از یاد برده است. بدین معنا که سبک زندگی هزاره جدید آن چنان بر همه چیز و همه جا مستولی شده که برای هر مفهومی ‌تعریف تازه‌ای بیان می‌کند و این هجمه، که شاید مزدورانه هم باشد، سبب می‌شود بسیاری از مفاهیم جهان پیرامون نیاز به تعریف دوباره‌ای داشته باشند. در وادی ادبیات هم شاهد این تغییر ساختارها هستیم. داستان کوتاه عمری به قدمت آغاز قصه‌سرایی بشر دارد و بسیاری بر این باورند که قصه‌های خرد، بنیان‌گذار گرانمایه‌ترین رمان‌های ادبی هستند. در حقیقت، داستان‌های بلند هم از خرده‌داستانک‌هایی تشکیل شده‌اند که خالق قصه، آنها را با ذهن و قلم توانمندش با یکدیگر درهم تنیده و در پیشگاه مخاطب قرار می‌دهد. همان مخاطبی که برای تعالی و آرامش روح و جانش مسیر صواب ادبیات را پیش گرفته و با این ابزار نکو، رهرو کمال است. هدف از بیان این مقدمه کوتاه، جستاری بر اصالت‌های نهفته در مینیمالیسم و نقش ارزنده آن در ادبیات است.

لینک مقاله مینیمال ناگهان ژرف

نمایش صفحه روزنامه

 

 

ادامه نوشته

مگر کوری؟! نقدی بر کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو

نقدی بر صد صفحه اول کتاب "کوری" اثر ژوزه ساراماگو

مگر کوری؟!

 

 

به سرم زده بود "کوری" بخوانم. در میان گرد و غبار غربت کتابهایم در اضلاع خط خورده کتابخانه یافتمش. درست پشت "تهوعِ" سارتر بود! کنجی برای خودم یافتم و وارد دنیای سفید مشتی آدم کور شدم!

 

در گیر و دار صد صفحه اول، کتاب را بسیار نزدیک به "مسخ" کافکا دیدم. با این تفاوت که در مسخ، کافکا برای تعلیق روزمرگی از یک اتفاق دور از انتظار بهره گرفت و ساراماگو در کوری از یک جنجال نزدیک تر به واقعیت! در مسخ بار طردشدگی، انزوا و خروج از قواعد بشری بر دوش گرگور بود و در کوری مجموعه ای از آدمها "بی قاعده" شدند. در مسخ، صبر کافکا برای حذف فلسفه وجودی "بی قاعدگی" طولانیست و تا انتهای کتاب ادامه می یابد اما در کوری، ساراماگو تحمل ندارد! خیلی زود جامعه بشری را در مقابل جمعیت مسخ شدگان قرار داده و آنها را از بین می برد.

 

هرچند از بعد فنی، معنوی و محتوایی تفاوتهایی بین دو کتاب موجود است اما در نهایت پیام هر دو یکیست. کدام طرف مسخ شده اند؟! به راستی چه کسی کور است؟ انسانی که با ساطور به جان دیگری می افتد؟ انسانی که پیکره نحیف یک آدم علیل را نادانسته به رگبار می بندد؟ در تقبیح جنایت های مسخ و کوری دو سوال با یک مظمون مطرح می شود؛ در مسخ، آدمی که دیگری را (فارغ از چگونگی ابعاد وجودی) قطعه قطعه می کند مسخ نامیده می شود و در کوری، به آدمی که بی جهت دیگران را (باز هم فارغ از چگونگی ابعاد وجودی) به گلوله می بندد می گویند مگر کوری؟!

 

تعلیق کوری، عنصر اصلی در جذابیت کتاب ساراماگو به شمار می رود. در بسیاری از بخش های کتاب مخاطب با این سوال مواجه می شود که به راستی چه کسی کور است. صد صفحه ابتدایی کوری اگر همچنان مشابه مسخ پیش نرود به خودی خود جنجال بر انگیز بوده است.

 

نقد کتاب - "ناطور دشت" "بادبادک باز" "مسخ"

درباره سه رمان تحسین شده "ناطوردشت" اثر "جی دی سلینجر"، "بادبادک باز" اثر "خالد حسینی" و "مسخ" اثر "کافکا"

مسخ

سوسکهای درونتان را بجوید!

آقای کافکا! به شما تبریک میگویم، چرا که میتوانم با کمال افتخار، عنوان چندش آورترین داستانی را که خواندم به رمان شما تقدیم کند. مبارکتان باشد. حتی چندش آورتر از داستان زندگی خودم بود و از این بابت کلی کیف کردم. آخر همیشه فکر میکردم چندش آورتر از من در دنیا وجود ندارد اما بالاخره یکی پیدا شد که نه تنها افکارش، بلکه اندامش هم به چندش آوری یک سوسک باشد. فکر میکنم اگر با افکار و عقاید من آشنا میشدی میتوانستی از عنصر کثیفی بیشتری برای ترسیم ظواهر آن حیوان زشت بهره ببری. من یک انسان هستم. همنوعانم همه زیبا هستند. آنها یک جفت چشم قشنگ یک دهان و بینی و دو ابروی زیبا دارند. وقتی میخواهند از خانه هاشان بیرون روند به خودشان عطر و ادکلن میزنند و موهایشان را شانه میکنند. لباس های شیک میپوشند و شانه ها را بالا میدهند و در خیابانها رژه میروند. آنها آدم هستند لابد خیلی با آدم داستان تو متفاوتند، همانطور که گرگور با گرته متفاوت بود، با مادرش متفاوت بود، با پدرش متفاوت بود، با آن سه مستاجر متفاوت بود، حتی با پیشخدمت کثیف خانه هم متفاوت بود. از این جهت که آنها ظاهرشان زیبا و تفکرشان زشت، اما گرگور بیچاره ظاهرش زشت و تفکرش زیبا بود. در دنیای ما، سوسکهای زیادی زیر پوست آدمها میخزند و از چشم و گوش و دهانشان بیرون میزنند. ستم و ظلم عده ای را میبینند و بعد، یک سوسک از چشمشان بیرون میزند، میشنوند که در حق یک نفر دارد اجحاف میشود و بعد سر و کله یک سوسک زشت که سعی دارد از لاله گوش به بیرون بخزد پیدا میشود، آدمها دروغ میگویند و بعد صفی از سوسکها از دهانشان به بیرون میجهند. اما در مورد گرگور داستان تو، جالب بود. آن یک سوسک بود. خیال همه راحت. آن یک سوسک بود. اما میشنید، میدید، و تنها اشکالش این بود که نمیتوانست حرف بزند. چه خوب که تو بجایش حرف زدی. وقتی یک سوسک باشی دیگر هیچ سوسکی از دهان و گوش و چشمت به بیرون نمیخزد. این یک اصل است. گرگور مسخ شد. میدانم اگر اینطور نبود، باز هم درونش پر از سوسکهای چندش آور بود. اما محض رضای خدا، یک بار هم که شده صادقانه مینوشتی که چرا بعضی از ما آدمها حتی از اینکه سوسک در دهانمان میجویم یک ذره حالمان به هم نمیخورد. کافکای عزیز، ما آدمهای زیبا، به اینکه درونمان پر از سوسک باشد وقعی نمی نهیم. همان عطر و ادکلن و موهای شانه کرده کافیست. چه کسی اهمیت میدهد؟ همانطور که تو هم اهمیت ندادی. زندگی بر میگردد به همانجایی که بود. حتی اگر این وسط یک نفر به نام گرگور مسخ شود و مبدل به سوسکی چندش آور گردد. زندگی باز هم بعد از مرگ او به حیات خود ادامه میدهد و حتی هیچکس از اینکه یک قصاب با ساتور بزرگش آن سوسک دو متری را برای خارج کردن از خانه چند قطعه کرد اهمیت نمیدهد.

اگر نمیتوانید سوسکهای درونتان را بکشید، لااقل یک کاری بکنید تا آن لعنتی ها مقابل دیگران از دهانتان به بیرون نخزند.

ادامه نوشته

نقد کتاب - 1984 - هزار و نهصد و هشتاد و چهار

1984

زنگ خطري برای دنیا

وقتی اومانیسم برای ما متروپولیس میسازد

 

"در قسمتی از داستانِ من، وقتی بحث، به سمت جنگ اوشنیا با اوراسیا کشیده میشود، دختر، وینستون را با ادعایش در رابطه با جعلی بودن جنگ شوکه میکند، دختر میگوید آن تعداد بمبی هم که گاهی روی شهر ریخته میشود کار خود دولت است تا مردم را بترساند و گوشه هایی از جنگ خانمانسوزی را نشان دهد که هرگز رخ نداده است."            

" هزار و نهصد و هشتاد و چهار اثرجورج اورول" 

 ماجرای جنگ ساختگی دولت در رمان 1984 اثر جورج اورول ارتباط تنگاتنگی با وقعایع یازده سپتامبر پیدا میکند. آن حادثه از دیدگاه وب سایت "امپراتوری نفت" نوعی خودزنی ساختگی برای بروزجلوه های سیاسی واقتصادي درجامعه است! در رمان 1984 مردم را با اخباری از جنگی دروغین آنچنان در فشار و تنگنا قرار دادند تا امکانات کافی وجود نداشته باشد، آزادی کافی حذف شود و دانایی جلوه ای از بردگی را به رخ بکشد. آنها با این ترفند سعی داشتند فرصت تفکر را از مردم بربایند و در نتیجه حکومت توتاليترخود را مستحکم تر کنند. “اعاده حقوق شهروندی، نیازمند افشای حقایق یازده سپتامبر است؛  11/9 دستاویزی برای جنگ بر سر آزادیست.” این شعاریست که در ابتدای وب سایت امپراتوری نفت نوشته شده.

  1. 1984  یکی از برجسته ترین رمانهای افشاگرانه در قرن بیستم میلادی و یکی از قدرتمندترین رمانهای حاضر در عرصه رونمایی وقایع توتالیتر و حکومتهای دیکتاتور ماب است. اورول در 1984، یک رستاخیز جهانی در برابر اومانیسم به پا میکند. با آنها که نقش اومانیسم را در زندگی مردم مفید میشمردند مقابله میکند و از استثمار انسان توسط ماشین خبر میدهد. وعده های دروغین انها که بر مسند قدرت نشسته اند را برملا کرده و نشان میدهد  ماشینیسم نه تنها کمکی به رفع نیازهای مردم نمیکند که ابزاریست تا ریشه قدرت مستکبران عصر را محکم تر کند. چندی پیش روزنامه گاردین فهرستی از کتابهایی که به بهترین شکل ممکن شرایط قرن بیستم را به تصویر کشیده بودند تهیه کرد که در این فهرست، کتاب 1984 جورج اورول با کسب 22 درصد آرا در صدر قرار گرفت. 

 

 2. قبل از سالهای دهه اول قرن بیستم، مردم جهان در رویای رسیدن به اتوپیایی خیالی زندگی میکردند. رویایی که از شهرهایشان یک متروپولیس تمام عیار ساخته بود، مقام انسانیت را در بالاترین شکل ممکن نمایش داده بود، علم را صرفا در خدمت رفع نیازهای انسانی بشر تعریف کرده بود و جهانی را سراسر صلح، صفا، روشنی، آزادی و لذت به آنها وعده داده بود. اما با آغاز اولین جنگ جهانی تمام این آرزوهای رویایی بشری نقش بر آب شد. در اولین جنگ جهانی ده میلیون نفر از هر دو جناح کشته دو برابر این تعداد زخمی و هشت میلیون نفر هم ناپدید شدند تا تمام آرزوهای سفید بشری در عرض چند سال نقش بر آب شود. از 28 جولای 1914 تا 11 نوامبر 1918 مردم فقط با اخباری از قتل و غارت و اشغال زندگی میکردند. و اورول که در آن سالها 13 سال بیشتر نداشت در افکار خود با پارادوکسهای موجود، دست و پنجه نرم میکرد. 

 

 3. عوارض جنگ بر روح و روان اورول تاثیری غیر قابل انکار داشته و نقشی اساسی در پرداخت رمان 1984 بازی میکند. تم اصلی داستان بر اساس ایدئولوژی جنگ پروری توسط حکومتهای مشرف بر جامعه طرح ریزی شده است. در رونمایی زندگی مردم در قرن بیستم افراد جامعه در سه طبقه مختلف دسته بندی شده اند، دسته اول کارگران هستند که هدفی جز سرنگونی طبقه اشراف ندارند، دسته دوم افراد طبقه متوسط جامعه هستند که تنها هدفشان پیوستن به طبقه اول است، و در راس این دو طبقه ثروتمندان و اشراف قرار دارند که تنها به دنبال استوار ساختن پایه های متزلزل حکومت توتالیتر خود هستند. در این میدان جنگ در یک برهه زمانی کارگران با افراد طبقه متوسط همپیمان شده و بر علیه اشراف قیام میکنند، اما با سرنگونی طبقه اشراف، این طبقه متوسط است که خود را بر مسند قدرت نشانده، دقیقا شیوه توتالیتر اشراف سرنگون شده را در پیش میگیرد و باز هم در یک چرخه تاریخی بارها تکرار شده، کارگران را استثمار میکند. آگاهی اورول از این چرخه پنهان پس از  انقلابهای صنعتی در انگلستان، آمریکا و فرانسه کسب شده و در رمان 1984 زیربنای اصلی داستان را تشکیل میدهد. او که خود  زمانی در جنگهای داخلی اسپانیا شرکت کرده و حتی به سختی مجروح شده بود هنگامی که قتل عام مردم را به دست کمونیستها؛ که با استبداد مطلق، قدرت را به دست گرفته بودند، مشاهده کرد، بسیار نگران گشت و ادراک خود از سوسیالیسم را در کتاب "به یاد کاتولونیا" Homage to Catalonia در 1938 وصف کرد. 

  

4. جورج اورول با نام واقعی آریک آرتور بلر در 25 ژوئن 1903 در هند از خانواده ای انگلیسی به دنیا آمد. پدرش کارمند اداره کشف قاچاق بود. اورول وقتی یک ساله بود از هند به همراه مادرش به انگلیس رفت و تحصیلات خود را در کالج اتون Eton آغاز کرد.  خانواده او از لحاظ مالی در وضعیت مساعدی به سر نمیبردند. اورول با کمک مدیر یکی از مدارس توانست بورسیه شود و ادامه تحصیل دهد او بدون این بورسیه ها نمیتوانست به تحصیلش ادامه دهد. اما وقتی تحصیلاتش در آن مقطع تمام شد نتوانست وارد آکسفورد شود چرا که امکان دریافت بورسیه ای دیگر برایش فراهم نشد. پس از آن به پلیس پادشاهی هند در انگلیس پیوست. زندگی او در ان سالها به عنوان یک پلیس شاهنشاهی باعث شد تنفری عجیب نسبت به امپریالیسم پیدا کند. در 1927 از پلیس شاهنشاهی استعفا داد تا یک نویسنده شود.  پس از آن به پاریس رفت جایی که عمه اش "نلی" در انجا زندگی میکرد. با این امید که شاید بتواند در زمینه نویسندگی شغلی پیدا کند و چرخ زندگی اش را بچرخاند اما در سال 1929 عدم موفقیت در دست یابی به چنین شغلی او را وادار کرد به مشاغل سطح پایینی چون ظرفشویی در هتل مشهور ریوولی روی اورد. حاصل تجربیات خود در ان سالها را در کتاب "آس و پاس در پاریس و لندن" درسال 1933 به رشته تحریر در اورد. ارول در 1936 به روزنامه نگاری روی آورد، اورول در طی جنگ جهانی دوم با بنگاه سخن پراکنی بریتانیا BBC و از 1943 با روزنامه های کارگری مانند تریبون Tribune و آبزرور Observer همکاری کرد. در 1949 به کلی از جامعه کناره گرفت و در انزوای کامل به سر برد و سرانجام به علت ابتلا به  بیماری سل در 21 ژانویه 1950 در لندن درگذشت.

 

 5. چرا مینویسم؟ جورج اورول در مقاله ای تحت عنوان "چرا مینویسم؟"  میگوید: "از همان سنین کودکی، شاید شش یا هفت سالگی میدانستم وقتی که بزرگ شوم باید یک نویسنده شوم. بین سالهای 17 تا 24 سالگی تلاش کردم خودم را از این فکر منع کنم اما آنچنان با آگاهی از این تفکر آن را از ذهنم دور میکردم که به ناگه متوجه شدم از طبیعت راستین خویش تخطی کرده ام. متوجه شدم که سرانجام باید بنشینم و کتاب بنویسم."

  

6. در تم اصلی داستانهای تریلوژیک اوتوپیای منفی یعنی "ما" اثر "زامیاتین"، "دنیای شجاع جدید" اثر "هاکسلی" و 1984 اثر "جورج اورول"، یک سوال مطرح شده: آیا ممکن است بشر، زمانی، انسانیت خود را فراموش کند؟ ارزشهای عشق و محبت و راستی را خار شمارد و همچون برده ای حلقه به گوش، تنها به هدف خویش چشم بدوزد؟ در این سه داستان که از یک طرح تقریبا مشابه پیروی میکنند به این سوال جواب مثبت داده شده است. در "1984"، انسان میتواند با زور و شکنجه عاشق شود! در "ما" انسان میتواند با جراحی مغزی گذشته خویش را کاملا فراموش کند. در "دنیای شجاع جدید" با قرص و انتخابهای مصنوعی زیست شناختی میتوان انسانیت انسان را ربود و از آن ماشینی زنده ساخت! در وب سایت "چقدر خاموش" Neil Postman دو رمان 1984 و دنیای جدید شجاع را با هم مقایسه میکند: برخلاف باور عامیانه، حتی بین قشر تحصیل کرده، اورول و هاکسلی یک اتفاق مشترک را پیش بینی نکرده اند. اورول گفته است که ظلم و ستم بر انسانها چیره میشود. اما از نگاه هاکسلی، لزوما برادر بزرگی لازم نیست وجود داشته باشد تا مردم از حقوقشان در مورد خودشان، تاریخشان و آزادیشان بی بهره شوند. همانطور که او گفته مردم عاشق ظلم و ستم میشوند تا تکنولوژی را بپرستند که از انها توانایی تفکر را سلب میکند.  چیزی که اورول از ان میترسد این است که انسانها کتابها را تحریم میکنند، اما چیزی که باعث هراس هاکسلی شده این است که اصلا دلیلی برای تحریم کردن کتاب وجود ندارد چرا که اصلا کسی نیست که دلش بخواهد کتاب بخواند! اورول از کسانی میترسد که از نشر اطلاعات به مردم جلوگیری میکنند، اما هاکسلی از آنهایی میترسد که آنچنان به ما اطلاعات میدهند که ما را کاملا مجهول کرده اسباب خودستاییمان را فراهم می اورد. و در بیانی کوتاه اورول میترسد چیزی که از آن متنفریم ما را نابود کند، هاکسلی میترسد از چیزی که دوستش داریم اسباب نابودی ما را فراهم سازد.

  

7. از نظر اریک فروم یکی دیگر از جنبه های مهم رمان 1984، نگرش اورول به ماهیت حقیقت است، که ظاهرا بازتابی از تلقی استالین نسبت به حقیقت به ویژه در دهه سی میباشد. پرسش اساسی اورول این است که اصولا آیا چیزی به نام "حقیقت" وجود دارد یا نه. "واقعیت" انگونه که حزب حاکم به ان اعتقاد دارد، بیرونی نیست. "واقعیت فقط در ذهن انسان است نه هیچ جای دیگر... هر چه که حزب ان را حقیقت بداند، حقیقت است." اگر چنین باشد پس حزب با کنترل ذهن انسانها، حقیقت را کنترل میکند.

  

8.  انتشار برخی اسناد محرمانه قدیمی برای اولین بار فاش شد که "جورج اورول" به عنوان یک مظنون کمونیست سال‌ها تحت نظر پلیس مخفی بریتانیا بوده است. این اسناد که اخیراً در مرکز اسناد ملی بریتانیا در «کیو»ی لندن به نمایش گذاشته شده،‌ نشان می‌دهد که اورول حدود 10 سال ، از سال 1920 به بعد تحت نظر پلیس مخفی بریتانیا بوده است. این اسناد همچنین نشان می‌دهد که ماموران پلیس مخفی در این دوران تا چه اندازه ضعیف عمل کرده‌اند. در حقیقت بخشی از نتیجه‌گیری‌هایی که موجب شد "اورول" برای چنین مدت طولانی تحت نظر پلیس مخفی باشد، اشتباهات و قضاوت‌های غیرمنطقی این ماموران بوده است. آن طور که از این اسناد بر می‌آید، پوشیدن لباس غیررسمی در ساعات کار و استخدام افراد هندی تبار زمانی که «اورول» مسوولیت بخش هندوستان بی‌بی‌سی را به عهده داشته (و از نظر ماموران ام‌.آی 6 ـ پلیس مخفی بریتانیا ـ رفتار غیراخلاقی تلقی می‌شده) از جمله مواردی اند که به عنوان ادله‌ای برای ظنین بودن به «اورول» به عنوان یک کمونیست ذکر شده‌اند. 

  

9-  امروزه جشنواره ای با عنوان جورج اورول هر ساله برگزار میشود که امسال "راجا شهاده" نویسنده فلسطینی توانست با کتاب سیاسی "راهپیمایی‌های فلسطینی" برنده جایزه جورج اورول شود.  نوشته راجا شهاده با عنوان فرعی "یادداشت‌هایی درباره چشم اندازهای نابود شده" توصیف کننده مکان‌ها و مناظر زیبایی است که رژیم صهیونیستی آنها را نابود و ویران کرده و این تخریب‌ها به هویت فلسطینی آسیب رسانده است . در بخش روزنامه‌نگاری هم "یوهان هری" و "کلایو جیمز" به عنوان روزنامه‌نگاران سیاسی برنده شدند.

 

منابع:

1.  wikipedia.com

2.  oilempire.us

3.  ketabnews.com

4.   netcharles.com

5.  مقدمه ي کتاب 1984 اثر اريک فروم

نقد و چکیده کتاب - مرد دهم

رمان مرد دهم

نویسنده: گراهام گرين

-          درست مانند جنايتكاري كه به صحنه جنايت خود مراجعت ميكند يا عاشقي كه باز ميگردد تا در محل وداع پرسه بزند.

-     چيزهايي كه شخص در مالكيت خود داشت به نفرين دگرگونيها گرفتار شده بودند، انچه يكسان باقي مانده بود و به او خوشامد ميگفت همان چيزي بود كه در تصاحب نداشت.

-     غالبا همين طور است. فكر ميكنيم معنايي وجود دارد، اما بعد متوجه ميشويم كه واقعيات غير از اين هستند؛ فقط يك حقيقت وجود ندارد. به خاطر درد از خواب ميپري و بعد فكر ميكني كه علتش عشق بوده، اما اين با واقعيت جور در نمي آيد.

-          هنگامي كه انسان به سن معيني ميرسد به آينده توجهي ندارد، زنده بودن خود توفيقي بزرگ است.

-          شما آدمهاي خوب خيلي وحشتناك هستيد. شما به همان صورت از شر نفرت خود خلاص ميشويد كه يك مرد از شر شهوتهايش.

-          حقيقت به شما نمي آموزد كه چگونه همنوعان خود را بشناسيد.

-          نفرت داشتن از چهره اي كه آدم ميشناسد به اندازه صورتي كه فقط در ذهن داشته آسان نيست.

-          زيركي شخص غالبا دانايي به نظر ميرسد و ناداني هم اغلب به زيركي شباهت دارد.

-          مردم كاملا از غمي كه در شهوت وجود دارد آگاهند، اما به همان اندازه از شهوتي كه در غم نهفته است اطلاع ندارند.

-          انسان به هنگام مرگ تنها صاحب چيزهايي است كه چشمهايش ميبينند.

گراهام گرين يكي از نويسندگان فوق محبوب دهه هاي اخير است. بينش عميق او تفكر وسيع و درك متقابلي كه از محيط اطراف خود دارد باعث شده است دستنوشته هايي ارائه كند كه همواره در مجامع مختلف ادبي تحت عنوان تاثير گذارترين شناخته شود. گرين انگليسي در طي سالهاي زندگيش با مشكلات خاصي روبرو بوده است. تاثير اين ناهمواريها در تمام رمانهايش منعكس شده است. به عبارت بهتر بسياري از شخصيتهايي كه خلق كرده است، به نوعي تبلور وجود خودش است. و اين مسئله به نظر من نقطه مثبتي است كه هر نوسنده اي از برخورداري از آن محروم است. نوشتن در رابطه با حقيقتي به نام خود مسلما خيلي راحت تر از خيالپردازي و رمانتيسم گراييست.

مرد دهم از نظر من به عنوان يكي ديگر از شاهكارهاي اين هنرمند و نويسنده انگليسي قابل توجه ويژه ايست. داستان زندانياني كه در يك سلول قرباني جنگ شده اند. سي نفر زنداني كه اكثرا از طبقات پايين جامعه هستند. در اين سلول به هيچ عنوان نميتوان نشانه اي از گذر زمان كسب كرد. و در اين بين دو ساعتي كه در اختيار دو زنداني قرار دارد به عنوان تنها نماد زمان نشان داده شده است. يكي ساعتي مچيست كه بر دستان يك تبهكار بسته شده و ديگري ساعتي جيبيست كه در اعماق جيب شهردار جا خوش كرده است. اين دو فرد به واسطه برخورداري از اين دو ساعت از جايگاه ويژه اي برخوردارند. اما اين برخورداري از جايگاه خاص نميتواند آنها را از شركت در قرعه كشي مرگ و زندگي معاف كند. قرعه كشي اي كه جهت شناسايي سه تن زنداني برگزار ميشود. آنها همانهايي هستند كه قرباني كشته شدن سه سرباز دشمن ميباشند. داستان بدين ترتيب است كه هرگاه در دهكده آنها سربازي كشته شود، به تلافي آن زندانيان قرباني ميشوند. و امروز همان روزيست كه بايد سه نفر انتخاب شوند.

جان انسان؛ ارزشمندترين دارايي يك انسان. بازي با اين ارزشمندترين گاهي اوقات باعث خلق آثاري شگفت و قابل تامل شده است. در شرايط عادي چه كسي حاضر است فروشنده جان خويش باشد؟ و آيا كسي هست كه بتواند جان خويش را در ازاي مادياتي كم و بيش خريداري كند؟ سلول تنگ و تاريك يك زندان مكان مناسبيست جهت پاسخگويي صريح به اينگونه سوالات. تاثير مكان حاضر بر روح و روان يك انسان تا اندازه ايست كه شايد به جرات بتوان گفت شرايط عادي و معمولي را دچار تحول ساخته و از اين تحول بستري ميسازد تا يقين و ادراك جاي خويش را به شبهه و ابهام داده و پرده اي ديگر از روابط بشري كنار رفته و نمايان گردد: «اسارت جسم در چارچوب فلزي زندان».

شخصيتهاي زندانيان به خوبي پردازش شده است. تفكرات و انديشه هاي متفاوت افراد مسلول با استفاده از تفاوت در سطح طبقاتي آنها كاملا باورپذير و آشنايند. هنگامي كه شخصيت مداري يك شهردار را مشاهده ميكنيم يا وقتي رؤياپردازي يك نقاش را نظاره گريم؛ حساب و كتابهاي يك حقوق دان؛ حس رقابت و جنگ ستيزي يك قاتل بلفطره؛ بذله گويي هاي يك پيرمرد كهنسال و خوش خلق همه و همه به شكلي بسيار واقعي و قابل قبول توصيف شده است. و در اين بين موقعيت مشتركي كه در ميان اين تفاوتها سر برافراشته و نمايان ميشود. اينجاست كه خواننده بسيار مشتاق ديدن عكس العملهاي آدمهاي متفاوت داستان است. به شكلي نه چندان مبهم ميتوان در خلال داستان واكنشهاي متفاوت افراد را حدس زد، اما چيزي كه بيش از همه شوق آفرين و تعجب برانگيز است همان غير قابل پيش بيني بودن واكنشهاست! پس از پردازش دقيق و موشكافانه شخصيتها نوبت به ايجاد يك موقعيت خاص اما مشترك ميرسد؛ قرعه كشي در ميان تمام افراد پذيرفته شده و قرار است همگي در آن شركت داشته باشند. اينجاست كه ديگر نه خيالپردازيهاي نقاش نقطه اي مثبت محسوب ميشود و نه حس سرسختانه و جنگجويانه قاتل بلفطره آنچنان منفي و خلاف به نظر مي آيد. همگي در قمار زندگي سهمي مساوي و يكسان دارند. سي مرد زنداني در قماري شركت كرده اند كه چيزي جز جانشان را نميتوانند به بازي بگذارند. اما آيا ميتوان چيزي جز زندگي را در اين قمار به بازي گرفت؟ و اگر ميشود به چه قيمتي؟

از اينجاست كه حقوقدان زنداني بيشتر مورد توجه نويسنده قرار گرفته و دقيقتر شناسايي ميشود چرا كه نقش اصلي اين داستان به زيركي او يا احمقي او و يا بدبختي او و يا شايد بتوان گفت به بدشانسي او داه شده است! سي كاغذ در يك كفش بزرگ ريخته شده و زندانيان به ترتيب يكي را برداشته و شانس خود را امتحان ميكنند. سه تكه كاغذ علامت دار سرنوشت شومي را براي صاحبان خود رقم خواهند زد! لحظه هاي پرالتهاب اين حادثه تنها از دريچه ديد اين حقوقدان به نمايش گذاشته شده است. هنگامي كه اولين نفر با قرعه بدشانسي مواجه ميشود، حقوقدان داستان ما كه خود را با نامي مستعار معرفي ميكند، از خوشحالي سر از پا نميشناسد. اما همينطور كه زمان انتخاب قرعه به او نزديكتر ميشود اظطراب و دلشوره و پريشان احوالي سراسر وجودش را فرا ميگيرد. و در آخزين سكانس اين تراژدي قانوني! تنها دو برگه در كفش بزرگ مانده و دو زنداني در انتظار. اولين انتخاب با شهردار صاحب ساعت جيبيست. در حالي كه با خونسردي خاصي اقدام به انتخاب ميكند نشانه اي از دلهره و اظطراب مانند همان ساعتي كه هميشه به همگان نشان ميداد بر تك تك عضلات چهره اش نمايان است. با انتخاب او قرعه مرگ و اعدام به نام حقوقدان بدشانسي ميرسد كه به قول خودش عدالت در مورد او اجرا نشده؛ چرا كه او خودش انتخاب نكرده و گويي اين قرعه بر او تحميل شده است. او همه چيزش را باخته در حالي كه تا قبل از قرعه كشي صاحب همه چيز بود.

در اين ميان نزاعي سخت در ميدان روح و روان جاني ميان حس غريزي او و غرورش آغاز ميشود. نزاعي كه سرانجام به شكست روحيه و فرو ريختن اقتدارش انجاميده و پرچم غريزه او را بر سراسر وجودش به اهتزار در مي آورد. سراسيمه در حالي كه قطره هاي خيس اشك بر روي گونه هايش نقش بسته ايستاده و با ناله اي كه بدون هيچگونه فشاري از اعماق جانش جوشش گرفته زندگيش را به حراج ميگذارد. تلاش زندانيان جهت درك حالات و روحيات او در اين شرايط مبهم و تاريك با اصرارهاي هيستريك گونه اش رنگ باخته و بي طاقتي جاني سرانجام به آشوبي بي پايان در آن سلول تنگ و تاريك مبدل ميشود. جاني ديگر كوچكترين كنترلي بر حركات و رفتارهايش ندارد. نيمي از مال خود را در برابر تقبل قرعه خود به قمار ميگذارد. روزنه هاي كوچك اميد جاني با سكوتي مبهم و تاريك كه سرتاسر سلول را فرا گرفته پر ميشود. گرين قلمي بسيار روان و گويا در فضاسازيهايي از اين دست دارد و حالات زندانيان مختلف را به خوبي نمايان ساخته است. نگاه ويژه اي كه افرادي با طبقه اجتماعي پايين تر نسبت به تحولات شخصيتي جاني دارند بسيار جالب پردازش شده و در كل باورپذيري صحنه هاي اين داستان امري سهل و آسان مينمايد. اما در ادامه اين سكانس، شكستن سكوت معقولي كه از ديدگاه خواننده تا ابد هم ادامه خواهد داشت جالبترين تضاد و نقطه عطفيست در روند يكنواخت داستان. تمام دارايي جاني در حالي مورد توجه ويدل قرار ميگيرد كه شگفتي همگان از جمله خود جاني را نيز به دنبال دارد. ويدل از جاني درخواست ميكند تا بيشتر راجع به دارايي هايش صحبت كند و جاني در حالي كه هنوز باور شكسته شدن آن سكوت جهنمي برايش ممكن نيست با تمام تواني كه در رشته حقوق كسب كرده جزئيات و خصوصيات همه چيزش را بي اختيار بيان ميكند. از نظر بقيه زندانيان ويدل سلامت روحي روانيش را از دست داده و ديوانه شده، چرا كه هر انسان عاقلي ميداند دارا بودن ثروت بدون داشتن حق زندگاني هيچ ارزشي ندارد، حتي بهانه ويدل از تقبل قرعه مرگ جاني هم از نظر تمام زندانيان چيزي جز ابلهي محض نيست. ويدل به بهانه باقي گذاشتن دارايي هاي حقوق دان زنداني براي خانواده اش كه در فقر و تنگدستي روزگارشان را سپري ميكنند همه جوانب عملش را حداقل نزد خودش قانوني و عاقلانه جلوه ميدهد. ويدل همچنين مرگ يك ثروتمند را زيباتر از زندگاني فلاكت بار يك فقير بي همه چيز ميداند و اين، از جمله اي كه با رضايت تمام در ميان كلماتي كه جسته گريخته زير لب تكرار ميكند كاملا مشهود و بارز است. بي گمان از طرفي هيچكس فكر نميكرد بهاي زندگاني ويدل معادل با تمام دارايي هاي جاني باشد، و از سوي ديگر باز هم هيچكس نميتوانست حتي به ذهن خويش برساند كه در آن شرايط سخت و غير عادي انساني بتواند جان خود را با پول و ثروت خريداري كند. اينها پيشبيني نشده ترين اتفاقاتي بود كه در آن ميدان جنگ و نبرد رقم خورده بود. آيا بايد چنين تصور كرد كه جان آدمي چنين بي ارزش شده است كه شخصي بتواند آن را با چيزي كم ارزش تر از خودش بخرد؟ يا انكه ذهن و روان ويدل تحت تاثير تخيلات و ذهنياتي واهي، مسخ و شكسته شده است؟

با اعدام ويدل و واگذاري تمامي اموال جاني به خانواده اش سرفصل جديدي در داستان آغاز گشته و آن چيزي جز نمايش زندگي انساني پاك باخته نيست. انساني كه جان خود را در ازاي تمام گذشته اش خريده و اكنون بي همه چيز راهي دياري است كه روزگاري صاحب همه چيز بود.

جاني سرگشته و درمانده در شهر پرسه ميزند.

نقد کتاب و چکیده - کسی به سرهنگ نامه نمینویسد

رمان كسي به سرهنگ نامه نمينويسد

نویسنده: گابريل گارسيا ماركز

-          زندگي بهترين چيزيست كه تا بحال اختراع شده است.

-          من كلاه سرم نميگذارم كه مجبور باشم آن را براي هر كسي بردارم.

-          فقر بهترين دواي مرض قند است.

كسي به سرهنگ نامه نمينويسد در بهبوهه مشكلات روحي رواني نويسنده نگاشته گرديد. ماركز يكي از نويسندگان سبك رئاليسم است كه در زمان خود به عنوان يكي از بزرگترين نويسندگان رئال شناخته ميشد. او يكي از نويسندگاني است كه داراي مشخصه هاي خاص و در عين حال جالبي است. به عنوان مثال او در طي چند داستاني كه نگاشته است از اسامي يكساني استفاده كرده است. سرهنگ، شخصيت اصلي استان داراي خصوصيات اخلاقي كاملا بارز و مشهوديست كه خواننده هر آن خود را با او تلفيق داده و به نظرميرسد به شكل مطلوبي او را در ذهن و روان خود جاي ميدهد. گويي خود در طي داستان بازيگر است. دقت نظر نويسنده از شكل دهي يك فرم اخلاقي عمومي تا اندازه ايست كه در ادامه ميتوان كاملا به زيركي آن پي برد. يك فرم اخلاقي كه تحت شرايطي خاص به چالش كشيده ميشود. و در همين لحظه است كه خواننده كه خود را نيز جزئي از سرهنگ ميبيند در پي حوادث مختلف عكس العمل هاي مختلفي نشان ميدهد. گنجاندن حضور خروسي كه به عنوان تنها يادگار پسر از دست رفته شان همواره از سوي زن سرهنگ نفي ميشود تا انتهاي داستان بهانه ايست بجا و صحيح جهت شكل گيري شخصيتهاي بعدي. خروس از طرفي مسبب مرگ پسرشان شده و از طرف ديگر تنها يادگار آن است. زن در ذهن خود تنها مسبب مرگ تنها فرزندش را اين خروس دانسته و بر عكس سرهنگ خروس را به عنوان نشانه اي از فرزندش عزيز و محترم ميشمارد. از طرفي خوراك خروس در حديست كه بايد از سهميه محدود غذايي خود كم كنند و از طرف ديگر خروس قيمتي بس گزاف دارد. فقر و تنگدستي؛ اين است عامل ديگري كه در تمام دوران تاريخ بشري دستمايه طراحي بسياري از دگرگونيهاي شخصيتي بوده است. اين عامل در اين داستان تا بدانجا نمود پيدا ميكند كه تغييرات بوجود آمده در ذهن و روان شخصيتها كاملا از طرف خواننده طبيعي پنداشته ميشود. بدين معني كه خواننده از عكس العملهاي شخصيتها به هنگام رويارويي با فقر كيف ميكند! لحظات شيريني كه در طي داستان مشاهده ميشود آنچنان مزه اي دارد كه خواننده را به مرور چندباره آنها متمايل كرده و تاثير گذاري فوق العاده اي دارند. « زندگي بهترين چيزيست كه تابحال اختراع شده است»  از جالبترين ديالوگهاي به يادماندني سرهنگ، هنگامي كه پس از چند روز گرسنگي به خاطر وجود خروسش مقداري غذا دريافت ميكند است. درماندگي سرهنگ بين گزينه هايي كه مجبور به انتخابشان است تا بدانجا پيش ميرود كه در نهايت به تزلزل شخصيتي او ختم ميشود. خروس را به قيمتي كمتر از حد معمول فروخته اما در طي اين معامله شخصيتش را نيز چوب حراج زده است. او منتظر است. انتظار از ديگر عواملي است كه عميقا حسي تراژدي گونه اي را منعكس ميكند. مقرري او به خاطر سالها جنگ در ارتش تعيين شده اما در راه رسيدن به مقصد با مشكلاتي اداري روبرو شده است. جالب است بدانيد اين مشكلات تا 25 سال همچنان ادامه داشته است. و سرهنگ نيز همچنان در انتظار مقرري روزگار خود را سپري ميكند. و انگار به اميد آن زندگي خود را ميگذراند؛ چيزي كه در طي داستان بارها پيش وجدان خود بدان اعتراف ميكند. اين انتظار عامليست تا او را همچنان پابرجا نگهداشته و اميدواري باشد براي ادامه اين زندگي. اين عامل چنان مشهود و بارز پرداخته شده است كه با به اتمام رسيدن آن، داستان نيز به پايان ميرسد. هنگامي فرا ميرسد كه سرهنگ دچار نوعي ياس و نااميدي مفرط از رسيدن به مقرريش ميشود و با وجود تلقينات همسرش راه رهايي از آن وجود ندارد. سرهنگ اميد خود را باخته و همين عامليست براي باختن زندگيش...

چکیده کتاب - دوره آثار افلاطون

دوره آثار افلاطون

در زمان ارسطو و افلاطون، بحثهاي بسياري در آكادمي افلاطون ميشد. از مهمترين مباحث فلسفي آن زمان ميتوان به موارد زير اشاره كرد:

آتني در جريان يكي از مباحثات خود چنين گفت: مشكل اساسي ما هم اكنون اين است كه بدانيم آن كدام علم است كه ميتواند انسان تشنه علم و دانش و معرفت را سيراب ساخته و در درياي بي پايان خود غرق سازد. او حين بررسي هاي خود به اين نتيجه رسيد كه هيچيك از علوم ابتدايي توانايي رساندن انسانها به معرفت را ندارد. در ادامه با يك ادعاي جالب عنوان ميكند؛ اين تنها علم اعداد است كه ميتواند انسانها را به معرفت و شناخت كافي رسانده و هيچگاه از اين حركت باز نماند. او ستارگان را در مرحله اي خدا ميداند و البته در مرحله بعد ميگويد ستارگان به دليل نظم و ترتيب خاصشان همواره مظهر و پيكره هايي هستند كه خدايان براي انسانها تراشيده اند. او ستارگان را مورد پرستش قرار داده و عنوان ميكند خورشيد و ماه دو چشم خدايگان هستند كه انسانها را نظاره ميكنند. همچنين او در مورد علم اعداد ميگويد؛ اين علم در ابتدا توسط انسانهاي نخستين از روي تفكر در موقعيت روز و شب بوجود آمد. يعني هنگام روز عدد يك را و هنگام شب عدد دو را شناختند. آنها همچنين از روي هلال ماه و كوچك و بزرگ شدنش تا عدد پانزده را شناسايي و سپس از روي ماه ها و سالها به اعداد بزرگتري دست يافتند. آنها نظم و انظباط را مظهر كمال انسان ميدانستند و هر چيزي را كه از نظم خاصي تبعيت ميكرد ميپرستيدند. آنها خود را برترين انسانها روي زمين ميپنداشتند. آنها همچنين بر اين تفكر بودند كه علوم شناخته شده در سرتاسر دنيا را به تكامل رسانده اند.

ارسطو همواره با مردم عادي و ديگر دانشمندان مباحثه ميكرد. در حين اين مباحثات كه هميشه پيروز آن ارسطو بود فردي كه مورد مباحثه قرار ميگرفت بنا به اظهارات خودش مغلوب ميگشت. حتي اگر در زمان معيني به نظر رسد ارسطو اشتباه ميكند اما وي با تبحر خاصي كه در فن ديالكتيك داشت به راحتي همه چيز را به نفع خود خاتمه ميداد. چيزي كه به آن فن مغالطه نيز ميگويند. يعني تو خود ميداني حرف طرف مقابل اشتباه است اما به دليل عدم توانايي لازم جهت پاسخگويي مغلوب ميشوي.

اي خداي بزرگ به ما نيكي ببخش

خواه آن را از تو بخواهيم و خواه نه؛

و بدي را از ما دور بدار، هر چند آن را از تو بخواهيم  « آلكيبيادس»

چند شعر از ارسطو و افلاطون:

-اي ستاره من، به ستارگان مينگري. كاش من خود آسمان بودم

و بجاي دو چشم با هزار چشم در تو مينگريستم.

-آنكه گنج را يافت طناب را به دور انداخت،

آنكه گم كرد، طناب را ديد:

گنج را نيافت و طناب را يافت و آن را مايه تسلي خود ديد و به گردن خود انداخت.

-يابنده و نيابنده دو تنند: يابنده گنج، طناب را به دور مي اندازد

و گم كننده گنج – چه تسلي‌اي!- طناب نجات دهنده را مي يابد.

-گور مسافر كشتي شكسته اي كه به ساحل افتاده است!

و در پهلويش دهگاني آرميده است.

مرگ، در اعماق دريا و در خشكي دهان گشاد است.

-اي كشتي رانان، به خوشي به مقصد برسيد! ولي بشنويد:

اين تپه يكي از قربانيان دريا را در بر گرفته است.

-آه چرا مرا كه درخت گردو هستم، در كنار راه نشانده اند!

هر كودكي كه از اينجا ميگذرد، براي بازي، سنگي به من ميزند،

نوجوانان ساقه ها و شاخه هاي پربارم را شكسته اند

زيرا سنگهايي كه مي انداختند به فراواني تگرگ بود.

ما درختان، هرچند بهترين ميوه ها را بيا وريم، فايده اي نميبريم؛

بار درخت بدبختي همچون من، مايه استهزايش ميشود.

چکیده کتاب - در ویتنام

در ويتنام

نويسنده: هانسوي

-در روز 16 آذر 1332 دانشجويان به منظور اعتراض به سفر نيكسون، ايجاد روابط با انگلستان و استقرار پليس در دانشگاه، دست به تظاهرات ميزنند. نيروهاي نظامي بلافاصله به كليه مراكز تجمع دانشگاه حتي كلاسهاي درس حمله برد و سه تن از دانشجويان مبارز دانشگاه تهران به نامهاي مصطفي بزرگ نيا، شريف رضوي و ناصر قندچي را به ضرب گلوله شهيد كردند.

-خيلي جالب است كه در آمريكا آژانسي با نام آژانس بين المللي توسعه ايالات متحده  پديد آمده بود كه اكثر فعاليتهاي پليسي سايگون را از حيث مالي تامين ميكرد.

-ميليتاريسم = سيستم نظامي

-در ويتنام در اواخر جنگ جبهه آزادي بخش ملي با نام FNI بوجود آمد.

-نمونه اي از قوانين فاشيستي آمريكا در ويتنام:

حكومت ويتنام جنوبي و مشاوران آمريكاي اش وعده صريح داده اند كه همه دستگيريها قانوني باشد ولي قوانين به دادرسي و محاكمات  نشان ميدهند كه اين امور به نحوي تنظيم شده اند كه به دستگاه اداري اجاره ميدهد هر كسي را مطابق ميلش نيست به زندان بياندازد!

نمونه اي از قوانين ضد كمونيستي:

قانون شماره 93 اس ال-س ت:

ماده1-هر فرد حزب يا اتحاديه يا انجمني كه بخواهد در تحت هر شكلي بطور مستقيم يا غير مستقيم بي طرفي نسبت به كمونيسم  يا طرفداري از آنرا ترويج كند غير قانوني شناخته ميشود.

ماده2-هر كس كه دست به اعمال تبليغاتي به نفع بي طرفي زند به مثابه طرفدار كمونيست شناخته خواهد شد!

«تران وان تيوآن» حقوق دان معروف سايگون و عضو حزب ناسيوناليست ويتنام جنوبي (ضد كمونيست) اعلام كرد: دستگاه اداري بسياري از كساني را كه دستگير كرده است و از شخصيتهاي برجسته اي نيستند و آنها كمونيست نيستند بلكه مخالف حكومتند. (تايم 10 ژوئيه1972) اين بدان معنيست كه حكومت ويتنام از لفظ كمونيست جهت سركوب كردن همه مخالفان خود استفاده ميكند.

قفسهاي ببر،  سالن سينما و اصلاحات ديگري در مورد شكنجه هاي ويتنامي ها بوجود آمده بود. قفسهاي ببر در اندازه هاي فوق العاده كوچكي ساخته ميشد كه چند نفر را در آن حبس ميكردند. پاهايشان را بالاتر از سطح زمين ميبستند و با كوچكترين حركتي از طرف زنداني او را مورد سخت ترين شكنجه ها قرار ميدادند.

در سالن سينما   پاهاي زنداني را به يك ميله آهني بلند وصل كرده بهم ميفشردند. آنجا پر از پشه و ساس و مارمولك و انواع حشرات ديگر بوده كه گاهي زندانيان از فرط گرسنگي آنها را  زنده زنده ميخوردند. دستهاي آنها نيز در دست بندهاي آمريكايي است كه بسيار هوشمندانه ساخته شده اند كه با كمترين حركت زنداني بيشتر به هم فشرده شده و او را آزار ميدهند.

در ويتنام زندانياني كه به بهانه حمايت از كمونيست اسير شده بودند. تنها هدفشان از اعتراض به سيستم نه حمايت از كمونيسم بوده و نه ديگر احزاب خاصي بلكه آنها تنها انتظار داشتند كشورشان به دست خودشان اداره گردد. آنها تنها طرفدار صلح و آزادي بودند. و همواره بر عقيده خود ايستادگي داشتند.

 

چکیده کتاب - در مکتب عشق

«در مكتب عشق»

 نويسنده: دكتر ژوزف مورفي

- آسياب خدايان كند كار ميكند، ولي محصولش نرم و ظريف است.

- من فرمانده روح خويش هستم و بر سرنوشتم فرمان ميرانم. اين انديشه و احساس من است كه تقدير مرا رقم ميزند.

- انسانها اغلب زنداني باورها و اعتقادات غلط و احساسات آميخته با كينه و نفرت و خشونت خويش ميگردند و جالب آنكه خود نيز از درك علت نگون بختي خويش عاجز ميمانند.

- كسي كه شكست را ارج مينهد و براي موفقيت اعتباري نميشناسد، طبعا گناهي فاحش مرتكب ميگردد.

كتاب: تفكر ديني در قرن بيستم- نويسنده: جان مك كواري

-        نام كامل برتراند آرتور ويليام راسل؛ به او پيامبر علم جديد نيز ميگويند.

-راسل در مقاله اي قديمي با عنوان «دين انسان آزاده» ميگويد:

«اينكه انسان مخلوق عملي است كه هيچ نو ع پيش آگاهي از غايتي كه به آن دست مي يابد، ندارد؛ اينكه منشا رشد و تكامل، بيم و اميدها، عشق و باورهاي او تنها نتيجه كنار هم قرار گرفتن تصادفي اتمها هستند؛ اينكه هيچ شور و گرمايي، هيچ عمل قهرماني، هيچ قوت انديشه و احساسي نميتواند موجب بقاي فرد در فراسوي گور شود، اينكه رنجها و زحمات قرون، همه الهامات و همه درخشش تابناك نبوغ بشري در مرگ وسيع منظومه شمسي محكوم به نابودي هستند، همه اين چيزها اگر كاملا وراي ترديد نباشند، با اين حال اگر كاملا ترديد ناپذير نباشند، تقريبا چنان قطعي و مسلم هستند كه اگر فلسفه اي آنها را انكار كند، نميتواند به بقاي خود اميد داشته باشد.»

-برخي انديشه هاي ماديگرايانه و غير ديني راسل را با عنوان « مرده ريگ انديشه نابالغ اعصار كهن تر» ناميده اند.

-برتراند راسل فلسفه خود را چنين تعريف ميكند: در ميانه موج عظيم خشك انديشيهاي متناقض يكي از نيروهاي وحدت بخش، حقيقت گرايي علمي است كه من هم عضوي از آن هستم.

-چارلز براود: روح را نوعي عامل روحي ميداند كه پس از مرگ در اثر پيوند با سيتسم عصبي باعث ميشود برخي تجربيات كه به ذهن تعلق داشته حفظ گردد و زنده بماند.

اميل دوركيم: حقيقت و خطا مادامي كه بيانگر انديشه جمعي در مقابل انديشه فردي باشند، عيني هستند.

 

بازنویسی کتاب - رمان: خلوتگاه آرزوها

رمان: خلوتگاه آرزوها

 نويسنده: دانيل استيل

 

اين كتاب 500 صفحه اي به بررسي زندگي سه طبقه متفاوت جامعه ميپردازد كه در حال دست و پنجه نرم كردن با يك مشكل يكسان هستند. يكي از جالبترين نكاتي كه ميتوان در رابطه با اين كتاب بدان اشاره نمود برخوردها و واكنشهاي انسانهايي است كه در بستر داستان شخصيت آنها به نمايش گذاشته ميشود و در اواسط داستان به واسطه برخورد با مشكلي خاص مورد ارزيابي قرار ميگيرد.

در سراسر اين داستان مسئله اي كه در جوامع غربي اولويت خاصي دارد بزرگنمايي شده است. معضل عقيم بودن زن يا مرد و به تبع آن عدم برخورداري از يك موهبت الهي به نام فرزند باعث ايجاد كنشها و واكنشهاي فراواني چه از طرف محيط اطراف و چه از طرف خود شخصيتها ميشود. هنگامي كه رمان با به نمايش گذاشتن سه زندگي مختلف كه در ابتداي داستان نحوه شكل گيري آن نشان داده شده است سعي در واگذاري نتيجه گيري به خواننده دارد ميتوان دريافت؛ نويسنده از بازگويي يك مشكل فوق العاده مهم و اساسي در جوامع غربي در قالب سه زندگي مختلف با محيطها و ويژگيهاي مختلف آن قصد خاصي داشته و آن نيز چيزي جز مقايسه نحوه ايستادگي آدمهاي متفاوت در يك موقعيت يكسان نبوده است. ديانا دختري كه در يك خانواده منسجم و تلاشگر به دنيا آمده، دلبستگي خاصي به اين محيط دوستداشتني داشته و احساس خاصي نسبت به پدر خود دارد. او دختر فعال و مستعدي است كه به عنوان سردبير يكي از نشريات جديد التاسيس به كار مشغول است و در ميانه اين كار با اندي آشنا ميشود. اندي نيز در زندگي شخصي خودش آدمي موفق و مورد توجه جامعه است. او به عنوان مشاور حقوقي يكي از شبكه هاي تلويزيوني جايگاه خاصي داشته و با افراد مشهوري برخورد دارد. اين دو در يك ميهماني با يكديگر آشنا شده و پس از چند برخورد كوتاه متوجه ميشوند كه علاقه فراواني به يكديگر پيدا كرده اند. در همين جا داستان به صورت غير منتظره اي رها شده و به تصويرگري داستان ديگري ميپردازد. شايد يكي از معضلات رمان خلوتگاه آرزوها نيز همين باشد كه كاملا ناگهاني ادامه داستان را رها كرده و به داستان ديگري با نامها و موقعيتهاي متفاوت ديگري ميپردازد. اما هنگامي كه خواننده پي به نيت نويسنده كتاب از اين جهش هاي ناگهاني ميبرد، متوجه نوعي تنوع و همچنين نبوغ خاص نويسنده ميگردد كه ميتواند كمك بسيار مناسبي براي خواننده باشد تا براحتي قدرت مقايسه را بدست آورد. وقتي اعياد و روزها و مناسبتهاي سال را در هر خانواده تشريح ميكند، نحوه برگزاري هر كدام از اين مناسبتها در خانواده هاي مورد بررسي بسيار جذاب و دلنشين است.

در ادامه داستان پيلار يكي از وكلاي مشهور شهر در جريان دفاع از يكي از موكلانش با براد- از ديگر وكلاي معتبر شهر- آشنا ميشود كه به سختي در مقابل يكديگر قرار گرفته و حتي به بحث و جدلهاي كوتاهي نيز ختم ميشود. در جريان دادگاه روزي براد كه سر سختي پيلار را تحسين ميكند و از او به عنوان بانويي قابل تحسين ياد ميكند دعوت كرده تا شامي با هم بخورند كه البته پيلار كه سن و سالي بالا داشته و قبلا هم هرگز ازدواج نكرده است سر باز ميزند، هر چند در آينده اي نزديك دعوت براد را اجابت گفته و با او آشنا ميشود. ادامه اين آشنايي نيز داستان جالبي داشته كه پيلار عامل اصلي جذابيت آن است.پيلار بنا بر گذشته خود حاضر به ازدواج با براد نيست و اصولا به اين نكته اعتقاد خاصي دارد كه در صورت ازدواج با مردي ممكن است در كار خود به عنوان يك وكيل درجه يك با مشكل روبرو گردد. اما سماجتهاي پي در پي براد كه از همسر قبلي خود كه اكنون دار فاني را وداع گفته دو فرزند دختر و پسر دارد، باعث ميشود سرانجام پيلار به ازدواج با براد راضي شود. در همين لحظه بار ديگر داستان رها شده و داستان ديگر آغاز ميشود.

 باربارا دختري است زيبا كه در خانواده اي شلوغ در يكي از روستاهاي نزديكي كانزاس سيتي متولد شده است. او با دوست خود جولي در كنسرتهاي مختلف نقش هاي كوچكي داشته و در كل از خانواده خود كه هيچ ميلي به توضيحي درباره آ ن ندارد جدا شده است. باربي و دوستش تصميم به مهاجرت از آن روستا به شهر گرفته در آنجا روزي باربي با چارلي، يتيمي كه در يتيم خانه هاي شهر پرورش يافته آشنا ميشود. چارلي جواني كاري با چهره اي معمولي است كه در پي رفت و امد با باربي علاقه وافري بدان پيدا نموده است. شايد در انتهاي داستان براحتي بتوان علاقه چارلي به باربي را فقط به علت زيبايي باربي دانست و نه چيز ديگر، همانطور كه به صورت غير مستقيم نيز خود چارلي بدان اعتراف ميكند. چارلي مرد خانواده دوستي است كه براي داشتن يك خانواده سر از پا نميشناسد و حاضر است هر كاري بكند تا صاحب زن و فرزندي شود. او در يك شركت تجاري كار ميكند و حقوق مناسبي دارد. از آن طرف باربي دختري شلوغ و شيطان است كه انتظار دارد همسر آينده اش نيز مرد هيجان انگيزي باشد؛ چيزي كه چارلي از آن فاصله زيادي دارد. باز هم در ادامه داستان متوجه ميشويم كه باربي نيز از سر هدايا و توجهات بيش از حد چارلي است كه به او علاقه مند ميشود و بيشتر با توجيهات سر سري قصد توجيه تصميم خود گرفته است. نقش جولي هم در اين پيوند، بارز و مشهود است. او كه وضعيت نامساعد باربي را ميداند و از طرف ديگر چارلي را مردي تلاشگر و صادق يافته است- شايد با نيرنگ و دورويي خاصي- چارلي را متقاعد ميسازد كه باربي هم به او علاقه شديدي دارد و همين عاملي ميشود تا عملا چارلي عاشق و واله باربي شود و نتواند لحظه اي حتي دوري او را تحمل كند.

قسمت بعدي داستان مراسم عروسي و نحوه برگزاري آن را نمايش ميدهد كه براي هر خانواده به شكلي برگزار ميشود. ديانا و اندي جشن پرشكوهي در يكي از بزرگترين تالارهاي شهر برگزار نموده و اشخاص سرشناسي را دعوت كرده اند. آنها به واسه برخورداري از وضعيت مالي مناسب شب پرشكوهي را گذراندند. براد و پيلار نيز جشني عالي برگزار كردند هر چند آن دو به واسطه سن و سال بالاي خود راضي به پر سر و صدا جلوه دادن آن نبودند. براد 58 ساله و پيلار 41 ساله در آن شب به يادماندني جشن كوچكي برگزار كردند و در آن از همه سران قضاوت شهر دعوت كرده بودند. چارلي با انكه وضعيت مالي آن چنان مساعدي نداشت اما با تمام وجود سعي در برگزاري شب عروسيشان به شكلي پرشكوه داشت. لحظه اي كه در آن كشيش كليسا خطبه عقد را ميخواند آن دو به يكديگر قول ميدهند كه يكديگر را خوشبخت كنند.

يكسال از زندگي هر يك ميگذرد و كم كم مشكل پيچيده اي نمايان ميشود. ديانا هنوز حامه نشده است و اين ميتواند زنگ خطري براي او باشد چرا كه در خانواده اين دختر داشتن فرزند يكي از جنبه هاي مهم زندگي است كه تا حد اصلي ترين هدف از زندگي مشترك مهم شمرده ميشود. ديانا كه از اين بابت مظطرب گشته است با مشورت اندي نزد پزشكي معتبر رفته تا مورد آزمايش قرار گيرد. در ابتدا پزشك معالج آن دو طي آزمايشات ابتدايي متوجه ميشود هيچكدام اشكال خاصي ندارند. هر چند بارها و بارها به ان دو تذكر ميدهد كه هنوز براي انجام آزمايشات خيلي زود هست و اظطراب ديانا زماني منطقي به نظر خواهد رسيد كه 2 تا 5/2 سال از زندگي زناشويي آنها گذشته باشد. اما ديانا كه يكي آرزوهاي خود را در آغوش گرفتن فرزندش ميداند نميتواند بيشتر از اين دست روي دست گذاشته و منتظر باشد از اين رو درخواست آزمايشات پيچيده تري ميكند. اندي اما در اين بين از وضعيتي كه ديانا پيش آورده چندان راضي به نظر نمي آيد. اندي ديانا را واقعا دوست دارد و اين را نيز بارها به او گفته اما فكر ميكند ديانا نبايد بيش از اين به كار و زندگيشان آنهم به خاطر عجول بودنش لطمه بزند. وضعيت كاري هر دوي آنها طوريست كه اگر يك روز نتوانند سر كار بروند كارشان با مشكل مواجه ميشود. اما اصرارهاي پي در پي ديانا باعث ميشود اندي سرانجام تن به آزمايشات پيچيده تري بدهد كه هيچكس از انجام دادن آنها خوشش نخواهد امد. سرانجام آن شوك ناگهاني و ظربه مهلك به زندگي آنها وارد مي آيد؛ در طي يكي از پيچيده ترين و در عين حال آخرين آزمايشات پزشك معالج انها در مي يابد كه ديانا به علت استفاده از «آ يو دي»اي كه در گذشته مصرف كرده بوده، عقيم شده است. دهانه رحم ديانا به علت عفونت ناشي از آيو دي به طرز بدي بسته شده و هيچ راهي براي رفع آن وجود ندارد. حتي پزشك معالج آنها شانس بارداري ديانا را يك به شصت هزار دانست. روزهاي پريشاني و جهنمي زندگي آندو آغاز شد. ديانا كه ديگر خود را در اين دنيا نميديد دست و دل از زندگي شسته و تنها پناهگاه خود را تخت خواب خود ميديد. چرا كه ميتوانست ساعتها گريه كند. از طرف ديگر اندي كه ديانا را ميپرستيد هم به خاطر خلق بدي كه ديانا پيدا كرده بود تكيده تر و ضعيف تر ميشد و هيچ كاري هم از دستش بر نمي آمد.

 پيلار و براد پس از چند سال زندگي مشترك همچنان سرگرم كار خود بودند كه ناگهان حادثه اي وضعيت آنها را متغير ساخت. پيلار هيچگاه حاضر به قبول مسئله حاملگي نشده بود. او كه گذشته خود را همچون يك تابلوي بزرگ در برابر خود ميديد هيچگاه راضي نشد آينده اي چون گذشته برايش رقم بخورد. پيلار در كودكي همانطور كه خودش ادعا ميكرد بخاطر يك اشتباه به دنيا آمده بود و نه بخاطر تمايل قلبي پدر و مادرش. او را فرزند مدارس شبانه روزي ميدانستند زيرا پدر و مادرش همواره مشغول كارهاي خود بوده و هيچگاه نميتوانستند خود را راضي به پذيرش پيلار كنند. چرا كه در آن صورت اوقات انها به صورت بدي گرفته ميشد و ديگر نميتوانستند همچون سابق فعاليت كنند. پيلار كه هيچگاه محبت واقعي و نه ساختگي مادرش را حس نكرده بود نميتوانست تصور كند كه شخص ديگري را با سرگذشت خودش ببيند. تا روزي كه اتفاقا زن و مردي را در دفتر خود ديد كه از وي تقاضا داشتند بچه اي را كه قبلا طي حادثه اي از دست داده بودند و اكنون آن را يافته بودند به آنها باز گرداند. تلاش وافر و علاقه فوق العاده شديد آنها به بازيابي فرزندي كه سالها از دست رفته بود جرقه اي در ذهن پيلار زد كه تمام وجودش را شعله ور ساخت. او كه مادران ديگري را هم در اطراف خود مشاهده ميكرد ناگهان در وجود خود با تضادي مواجه شد كه تمام زندگيش را تحت الشعاع قرار داد. مشورتهاي پيلار با دوستان نزديكش شايد تضادهاي بيشتري را بوجود آورد تا آنجا كه او را با پرسشي ويرانگر روبرو ساخت؛ آيا در آينده اي كه زياد هم دور نيست حسرت داشتن فرزندي از خون خودم، داشتن تكيه گاهي محكم و مطمئن و داشتن يادگاري از براد در صورت از بين رفتن او مرا نخواهد كشت؟ وهمين پرسش او را تا سر حد جنون كشيد تا بالاخره تصميم خود را براي داشتن فرزندي از براد گرفت. اما در سن و سال آن دو آيا اين امكان پذير بود؟ اين مسئله اي بود كه براد واقعا راجع به آن نگران بود اما پيلار ديگر حاضر نبود حتي يك روز را هم از دست بدهد زيرا به عقيده خودش هر ساعت پير تر ميشد. از اين رو تصميم گرفتند تا نزد پزشكي رفته و حال خود را بازگو كنند. آزمايشات اوليه حاكي از آن بود كه پيلار توانايي حامله شدن را دارد و براد هم از اين بابت مشكلي نداشته است. اما تنها مسئله موجود سن و سال بالاي آنها بود. پس از گذشت چند ماه دلشوره و اظطراب پيلار باز هم آغاز شد چرا كه همچنانا آبستن نشده بود. با سفارش پزشك، پيلار شروع به مصرف نوعي قرص بسيار قوي ميكند كه يكي از عوارض استعمال آن عصبيت ها و ناهنجاريهاي روحي و رواني است. تاثير اين قرص تا حدي بود كه پيلار را خانه نشين كرد. پرخاشهاي متوالي او در محل كار و بيرون از خانه و همچنين در برابر براد او را گوشه گير كرد. اما سرانجام پس از مدتي پيلار متوجه شد كه تلاش هايش به ثمر نشسته و او آبستن است. او كه از خوشحالي در پوست خود نميگنجد اين خبر را به همه دوستان و آشنايان خود داده و حتي به خاطر آن جشن كوچكي هم برپا كرده بود.

چارلي با تمام وجود عاشق و دل باخته باربي بود. باربي دختري كه هيچگاه نميتوانست تصور كند كه خانه نشين شود و به خانه داري بپردازد، همواره با دوستانش به سر ميبرد و البته چارلي با اينكه در دل ناراحت بود اما هيچگاه روي خودش نمي آورد تا اثباب دلشكستگي باربي را فراهم نسازد. از طرف ديگر باربي هم گاهي از اينكه با تمام بي توجهي هايش به چارلي باز هم مورد لطف او قرار ميگيرد احساس شرمندگي و ندامت ميكرد. او كه اكنون به عنوان مانكن در يكي از شوهاي تبليغاتي براي خودش كاري دست و پا كرده بود، اوقات كمتري را با چارلي سپري ميكرد. چارلي خانه را مرتب ميكرد، لباسها را ميشست و آشپزي ميكرد تا باربي يا از سر كار يا از تفريحي كه با دوستانش رفته بود بازگردد. اما تنها نقطه اميدي كه چارلي را همچنان اميدوار ميكرد، داشتن فرزندي از باربي بود. چرا كه تصور ميكرد در صورت بچه دار شدنش باربي هم اخلاق گذشته اش را فراموش كرده و بچه اشان را دوست خواهد داشت و از او نگهداري خواهد كرد. به همين سبب تصميم گرفت موضوع را با باربي در ميان بگذارد. اما باربي پس از شنيدن صحبتهاي چارلي با عصبانيت و پرخاش بر سر چارلي فرياد ميزند كه مگر تو نميداني در صورت حامله شدن، كارم را هم از دست ميدهم؟ آنوقت بايد مثل جولي در سوپر ماركت ماتيك بفروشم. اما چارلي دست بردار نبود چرا كه آخرين كورسوي اميد خود را در تصاحب فرزندي از باربي ميديد. به ناچار با اينكه باربي همچنان مخالف بود فقط به عدم جلوگيري اشاره كرد.

ديانا در حالي كه همه چيز را تمام شده ميپنداشت رو به اندي كرده و گفته بود: تو حق زندگي و داشتن فرزندي از خودت داري و من هم نبايد با خودخواهي خود مانع رسيدن تو به آروزهايت شوم. اما اندي با ملايمت جواب داده بود: ديوونه مگر تو نميدوني من عاشقت هستم؟ نه، من نه بچه ميخوام و نه اون زندگي اي كه تو ازش اسم ميبري، نه، من فقط ميخوام تا آخر عمرم با تو باشم. فقط همين. اندي همه اين حرفها را صادقانه گفته بود اما در سر، تصاحب فرزندي را هم ميپروراند. به همين دليل از ديانا خواسته بود فرزند خوانده اي قبول كنند. ديانا كه هم اكنون از طرف خانواده خودش ناخواسته زير سخت ترين شكنجه ها قرار ميگرفت نميتوانست از خود گذشتگي اندي را قبول كند. ديانا هر بار كه شكمهاي برآمده خواهرانش را ميديد غصه ميخورد و در برابر سوالهاي مداوم و كوبنده خواهرانش در رابطه با آبستني خودش كنترل خود را از دست ميداد. تا آنجا كه در مهماني سال نوي كريسمس حتي گلوي خواهر بزرگش را بخاطر حركات مغرضانه اش فشار ميدهد و چنان با عصبانيت فرياد ميشكد كه گويي به بزرگترين گناه ها اعتراف ميكند. او رو به همه خانواده كرده و ميگويد عقيم هست و نميتواند مادر بچه اي باشد. پس از آن ماجرا رابطه او و خانواده اش به تيرگي گراييده بود. حتي اندي هم به خاطر ديانا ديگر نميتوانست با دوستان خود چون سابق رفت و آمد داشته باشد. در زندگي آنها چنان مشكلي رسوخ كرده بود كه هيچ كدامشان عملا قادر به حل كردنش نبودند. تا آنجا كه يك بار اندي بدون مشورت با ديانا آن هم تنها با تصور اينكه كار وي ميتواند وضعيت روحي و رواني ديانا را بهبود بخشد با زني تماس گرفته بود كه ظاهرا ميتوانست از اندي حامله شده و برايش بچه اي به دنيا بياورد. البته اين شغل اصلي آن زن بود. باروري از مرداني كه نميتوانند از خود فرزندي داشته باشند. ديانا وقتي با اصل ماجرا روبرو ميشود، چنان ضربه روحي ميخورد كه خانه را ترك كرده و اندي را تنها با تكه اي كاغذ كه خبر از تقاضاي جدايي ديانا از اندي ميدهد تنها ميگذارد. اندي كه اكنون پي به اشتباه خود برده در به در به دنبال ديانا آواره ميشود و پس از آنكه با اشك و زاري فراواني آدرس ديانا را از خانواده اش ميگيرد متوجه ميشود ديانا در كلبه ساحلي نزديك دريا سكونت دارد. دسته گلي تهيه كرده و بدون اتلاف وقت به سمت ديانا حركت ميكند. در اينجاست كه براي اولين بار اندي در مي يابد كه در زندگي، ديانا را چقدر بيشتر از بچه دوست ميدارد. ديانا در كلبه نيست، اندي دسته گل را پشت در گذاشته و روي آن مينويسد: از طرف اندي. هنگامي كه ديانا بر ميگردد و با اندي روبرو ميگردد با برخورد سرد خود همه چيز را به وي ميفهماند. اما اندي كه حتي براي يك لحظه همصحبتي با ديانا سر از پا نميشناسد به اين سادگيها نا اميد نميشود. پس از گذشت چندي دوباره اندي توانسته بود اعتماد سابق را بدست آورد. و هنگامي كه با پيشنهاد دور از انتظار ديانا براي قدم زدن در كنار ساحل روبرو ميگردد آسوده خاطر ميشود.

خوشحالي بي سابقه پيلار و براد چنان است كه گويي آن دو تازه در دوران نامزدي سير ميكنند. پيلار كه با افتخار تمام از بچه ياد ميكند مشتاقانه منتظر به دنيا آمدن فرزندي است كه چنانچه از آزمايشات برآمده است پسر بچه دوست داشتني و سالمي است. براد و پيلار روزهاي خوبي را ميگزراندند و شبي در يكي از جشنهاي بزرگ اقوامشان پيلار چنان به خوردن و نوشيدن پرداخته بود كه به سختي ميتوانست راه برود. آن شب به يادماندني را هيچيك فراموش نكردند نه به خاطر شكوه خاص آن جشن كه به اين دليل كه در آن شب افسونگر كه با بد حالي پيلار همراه شد، پيلار بچه اش را سقط كرد. حادثه اي كه در ذهن پيلار در حد يك فاجعه وحشتناك و عذاب آور بود. بحران روحي پيلار چنان بود كه براد را هم در آتش آن حادثه ميسوزاند. اما براد كه راهي جز تلاش دوباره خود و همسرش نمي يافت بار ديگر نزد پزشك رفت و باز هم همان آزمايشات و داروهاي مخرب اعصاب و روان...

باربي همچنان چون گذشته با دوستانش بود و اين تنها چارلي بود كه در حسرت داشتن فرزندي ميسوخت. چند ماهي گذشت اما همچنان خبري از بچه نبود تا آنجا كه چارلي تصميم گرفت نزد پزشكي رفته و جوياي علت شود. اما همان آزمايشات اوليه نشان داد چارلي هورمون كافي براي بارور كردن هيچ زني نداشته و عملا هيچگاه نميتواند صاحب فرزندي از خودش شود. هيچ روش درماني هم وجود نداشته و پزشك معالجش او را در اين باره كاملا مطمئن ساخته و احتمال و شانس او را در حد و اندازه هاي صفر عنوان داشته بود. چارلي مغموم و نگران در حال بازگشت به خانه دراين فكر بود كه وقتي باربي موضوع را ميفهميد چقدر خوشحال ميشد. آن شب خوشبختانه باربي خانه نبود و چارلي ميتوانست كمي با خود خلوت كند در تنهايي خويش گريه كند. دير وقت بود كه زنگ در نشان از بازگشت باربي ميداد. چارلي كه اصلا حال و روز خوشي نداشت براي اولين بار با بي ميلي در را گشود و طبق معمول با چهره شادمان باربي روبرو شد. باربي سر از پا نميشناخت و بدش نم آمد كمي سر به سر چارلي بگذارد. به همين خاطر با ادا و اطفار خاصي جلوي چارلي ايستاد و به او گفت: خبر خوبي برات دارم. دوست دارم پروازت بدم. چيه چرا پكري؟ چارلي كه اصلا حال و حوصله باربي را نداشت از حرفهاي او استقبالي نكرد؛ اما هنگامي كه شنيد باربي حامله شده است، شوكه شد. حرفهاي پزشكش را به خاطر مي آورد كه احتمال بارور كردن هر زني را صفر ميدانست. نميدانست چه كند. پيش خود فكر كرد شايد دكترش اشتباه كرده يا در آزمايشات اشتباهي رخ داده است. به همين دليل روز بعد باز پيش همان پزشك بازگشت و موضوع را با وي در ميان گذاشت. اما دكتر با نهايت اعتماد به وي خاطر نشان كرد آزمايشات كاملا روشن است و به او اطمينان داد كه آن بچه از چارلي نيست. باور چنين چيزي براي چارلي غير ممكن بود. آخر باربي چگونه ميتوانست با او چنين كاري بكند. در راه بازگشت فقط در اين فكر بود كه بايد چه كند. وقتي به خانه رسيد باربي از او استقبال كرد اما چارلي حتي حال و هواي خودش را هم به خوبي نميدانست. باربي كه متوجه تغيير حالت چارلي شده بود با ناراحتي جوياي احوال شد. چارلي در حالي كه از ناراحتي هيچ چيز را نميفهميد با چشماني خيس رو به باربي كرد و موضوع مراجعه اش به پزشك و فهميدن عقيم بودنش را به او گفت. باربي تا اين مسئله را شنيد متوجه شده بود رازش فاش شده. اما او اينبار به هيچ وجه نميتوانست دروغ ديگري بگويد و در اين مهلكه گرفتار شده بود. چارلي با لحن خاصي كه از صداي شكسته اي بر مي آمد از او پرسيد: اين بچه كيست؟ و باربي در حالي كه گريه ميكرد با ندامت خاصي گفت: بچه يكي از دوستان قديمي من است كه در روستايمان با هم بوديم. چارلي تو بچه ميخواستي و من هم… و هر دو در حالي كه حال و وضع مناسبي نداشتند فقط گريه ميكردند كه در همين حال چارلي متوجه شد باربي با ساك كوچكي از خانه رفت. چارلي در حالي كه خاطرات گذشته را در ذهن مي آورد، در بين آن، سخنان پزشكش همچون پتكي بر سرش كوبيده ميشد. چند روز گذشت و چارلي وقتي جاي خالي باربي را نميتوانست تحمل كند در حالي كه پيش خود فكر ميكرد شايد اين سرنوشت او بوده است و با تصور اينكه آن دو ميتوانستند آن بچه را بزرگ كنند بار ديگر جوياي باربي شد. وقتي با باربي روبرو شد دوباره هر دو بناي گريه را سر دادند و تا چند مدت وضعشان به همان حال گذشت. سرانجام چارلي كه در اين مدت سنش دوبرابر نشان ميداد به باربي گفت: بيا بچه را بزرگ كنيم. بيا از نو شروع كنيم. اما در كمال ناباوري باربي جواب داده بود كه همين چند روز پيش بچه را سقط كرده است. چارلي ديگر تواني برايش نمانده بود. احساس ميكرد زمين و زمان دست به دست هم داده اند تا روزگارش را سياه كنند. اما چند لحظه بعد در حالي كه از باربي در خواست ميكرد تا از نو شروع كنند، باربي پاسخ گفته بود كه ديگر حاضر نيست به خانه چارلي باز گردد و ديگر نميتواند سرافكندگي چارلي را ببيند. در واقع باربي واقعا احساس شرمندگي ميكرد و از اينكه با چارلي كه تا به حال از گل كمتر به او چيزي نگفته بود چنين كرده بود، عميقا شرمسار بود. او به چارلي گفته بود ميخواهد به همراه جولي به روستايشان بازگردد. چارلي ديگر همه چيزش را باخته بود. زندگي اش همچون دامي شده بود كه هر چه بيشتر براي آزادي تلاش ميكرد، بيشتر در آن فرو ميرفت.

 

ديانا و اندي آرامش گذشته را باز يافته بودند. در حقيقت ديانا به اين مسئله پي برده بود كه اين دنيا چيزهاي ديگري هم جز بچه داري و صاحب فرزند شدن دارد و او تمام آنها را فراموش كرده بود. شايد تنهايي ديانا در آن كلبه ساحلي نوعي تلاش براي رسيدن به معرفتي بود كه به خاطر آرزوي وي از يادش رفته بود. آن دو روزگار خوبي را سپري ميكردند. هر از چند گاهي سري به همان كلبه ساحلي ميزدند و حال و هوايي عوض ميكردند تا اينكه روزي اندي اين بار با اطلاع قبلي ديانا سعي كرد او را راضي كند تا بچه اي را به فرزند خواندگي قبول كنند. ديانا اما باز هم ساز مخالف زده بود كه باز امكان دارد دچار افسردگي شود و تحمل يادآوري گذشته را ندارد. اما پس از چندي خود ديانا هم به اين نتيجه رسيده بود كه شايد با ورود بچه اي بتواند روزگار بهتري داشته باشد اما در دل مطمئن نبود كه موفق به پذيرش فرزندي شود كه از آن كسي ديگر بود اما به خاطر مراعات اندي هم كه شده بايد اين بار كوتاه مي آمد كه همچنين نيز شد. اندي صبح همان روز با شخصي تماس گرفته بود كه تا چند روز آينده صاحب فرزندي ميشد، اما به دليل مشكلات خانوادگي، نه خودش و نه همسرش راضي به نگهداري از بچه نبودند. ديانا به اندي گفت: اگر از باز گرداندن بچه خودداري كردند چه؟ اگر تصميمشان چند سال كه گذشت عوض شد چه؟ اما اندي با خونسردي پاسخ داده بود كه آنها اوراقي را امضاء ميكنند كه به موجب آن والدين سابق بچه هيچ حقي نسبت به فرزند خود نداشته و اندي و ديانا صاحب آن هستند. چند هفته گذشت تا اينكه متوجه شدند بچه تا چند ساعت ديگر به دنيا مي آيد. ديانا و اندي با عجله خود را به بيمارستان رساندند. ديانا نگران بود. او ميترسيد وقتي بچه را ميبيند نتواند او را به عنوان فرزندش بپذيرد اما از طرف ديگر از اين بابت كه ميتواند صاحب فرزندي شود كه احتياج به مراقبت او دارد شادمان بود. لحظه ها به سرعت ميگذشت و هنوز بچه به دنيا نيامده بود. ساعت دو و نيم بعد از نيمه شب بود و ديانا حالا بالاي سر مادر بچه ايستاده بود به او دلداري ميداد. بالاخره در حالي كه دستان مادر بچه در دستان ديانا فشرده ميشد، صداي  گريه نوزادي فضا را پر كرد. لحظه اي به ياد ماندني در زندگي ديانا و اندي در حال شكل گرفتن بود. مادر، بچه را در آغوش كشيده بود. البته او قول داده بود بلافاصله بچه را به بخش خواهد سپرد اما نتوانسته بود سر حرف خود ايستاده و دختر كوچولويي را كه از خون خود ميديد و برايش ساعتها درد كشيده بود دوست داشت. روز بعد در حالي كه گويي تحول بزرگي در زندگي آن دو آغاز شده اندي و ديانا به سرعت به بيمارستان رفته تا بچه را به خانه بازگردانند. لحظه جالبي بود. ديانا اصلا تصور نميكرد كه هيلاري بچه ديگري است. او آن دختر كوچولوي نازنين را همچون بچه خودش دوست داشت. همه چيز تفاوت كرده بود. اخلاق ديانا، شور و حرارت اندي و در كل زندگي روي خوش خودش را پس از مدتها دوباره به روي آندو نشان ميداد.

 

آزمايشات و مصرف داروهاي اعصاب خرد كن پيلار همچنان ادامه داشت در حالي كه او و براد همواره در اين تصور بودند كه همه اين مشكلات ارزش در آغوش گرفتن فرزندي از خون خودشان را دارد. شايد چيزي كه بيش از حد پيلار را خسته و نگران ميكرد، سوالات بيشمار و بي جاي اطرافيان درباره سقط بچه و آن شب شوم بود. پيلار به حد جنون رسيده بود. حتي نزديكترين دوستانش را هم نميتوانست تحمل كند. تصور تك تك ثانيه هاي آن شب شوم، تاب و توانش را گرفته بود. براد همچنان براي خودشان نگران و درمانده بود. او ميدانست وضعيت روحي پيلار هم براي خودش بد و مضر است هم عاملي است ديگر تا آن دو را به نتيجه دلخواهشان نرساند. نتيجه اي كه هر دو انها پس از آن همه تلاش و مشقتها انتظار داشتند هر لحظه بدان دست يابند. سرانجام پس از چند هفته پيلار پس از مراجعه به پزشك متوجه شد آبستن شده است. آزمايشات نشان داده بودند تلاش آنها نتيجه اي مضاعف داه و پيلار دو قلو حامله است. پيلار اما اين بار حاضر بود هر كار كند تا بتواند بارش را به سلامت به زمين بگذارد. تا آنجا كه به شوخي گفته بود. اين هشت ماه را فقط در رختخواب ميگذراند. انتظاري همراه با دلهره و اظطراب. هر هفته كه ميگذشت وضع ظاهري پيلار خنده دار تر ميشد. او همچون بادكنكي شده بود كه هر آن احتمال ميرفت بتركد! روزها و هفته ها به كندي براي پيلار سپري ميشد. او مجبور بود سراسر روز را در رختخواب خود بگذراند در حالي كه به حدي رسيده بود كه ديگر حتي پاهايش قدرت تحملش را نداشتند.

 

چارلي اصلا حال و روز خوشي نداشت. كم كم به اين نتيجه رسيده بود كه سرنوشتش چيزي جز اين نيست و او محكوم به بدبختي و سياه روزيست. هر چه بيشتر به جفاي باربي فكر ميكرد كمتر به نتيجه ميرسيد. از طرفي دوست صميمي اش همواره او را به خاطر تصميمي كه گرفته بود تشويق ميكرد. اما اصلا وضعيت روحي چارلي را نميپسنديد. هر چند مطمئن بود گذر زمان خودش همه چيز را روبه راه خواهد كرد. چارلي به تنها چيزي كه فكر نميكرد شروع زندگي جديدي بود و اين دقيقا بر خلاف چيزي بود كه دوستش همواره از چارلي خواسته بود. چارلي به اين نتيجه رسيده بود كه تحت هر شرايطي نبايد تصميمي ميگرفت كه باعث شود زندگي شخص ديگري را هم تباه و ويران سازد. و اين طرز تفكر او نتيجه مستقيم عقيم بودن او بود. چرا كه همواره از اين كه شخصي را همراه خود كند در حالي كه ميبايست حق داشتن فرزند را از او سلب كند آزرده خاطر ميگشت. اما روزها و هفته ها از پي هم ميگذشت و وضعيت روحي او بهبود مي يافت. او حتي با دوستش به تفريح ميرفت و گاه گداري به پاركي كه در نزديكي خانه شان وجود داشت سري ميزد و از بازي بچه ها در آنجا لذت ميبرد. يك روز در همان پارك در حالي كه به تماشاي بازي بچه ها مشغول بود، توپي به طرفش پرتاب شد كه چارلي با مهارت آن را گرفت و به دست دختر بجه اي داد كه در مقابلش ايستاده بود. دخترك توپ را از چارلي گرفت و از او تشكر كرد. او آنقدر محو تماشاي دخترك شده بود كه حضور مادرش را نفهميده بود. مادر دخترك در حالي كه دست دخترك را در دست گرفته بود از چارلي تشكر كرد. صحبت ادامه يافت تا آنجا كه آن روز را با هم گذراندند. چارلي نميدانست وضعيت آنها چگونه است اما اين را ميدانست كه هم مهر دختر و محبت مادرش به دلش نشسته است. اما روي اين هيچ حسابي باز نكرده بود چرا كه از وضعيت انها اطلاعي نداشت هر چند حلقه اي در دستان مادر نبود اما باز هم نميتوانست تنها به همين دليل بسنده كند. هنگام خداحافظي از آن دو اظهار اميدواري كرده بود كه بتواند آن دو را دوباره ببيند و انها هم ظاهرا از اين بابت تمايل خاصي نشان داده بودند. روزها گذشت و چارلي باز هم توانست آن دو را در همان پارك ببيند. تا جايي كه يك روز در حالي كه دخترك مشغول بازي بود مادر سر صحبت را با چارلي باز كرده و درباره گذشته اش از او پرسيده بود. چارلي اما در دل از اين بابت نگران بود كه در برابر مسئله عقيم بودنش سارا چه واكنشي نشان خواهد داد و آيا اصولا او ميبايست همچين چيزي را به سارا ميگفت يا نه.  در هر صورت او كه در مقابل سوال خودش از سارا با پاسخ جالب او روبرو شده بود شايد اميدواريش بيشتر شده بود. زيرا كه سارا گفته بود سالها پيش همسرش را از دست داده است و او تنها دخترش در خانه اي همان نزديكي ها زندگي ميكنند. روابط آن دو ادامه پيدا كرد تا آنجا كه چارلي مطمئن شده بود ميتواند زندگي خوبي را با آن دو آغاز كند.اما از سوي ديگر نميخوست سارا را از داشتن فرزندان بيشتري كه مسلما حق قطعي او بود باز دارد. اما هنگامي كه سارا از اين مسئله آگاه شده بود، اظهار داشه بود كه فقط چارلي را ميخواهد و نه هيچ چيز ديگري چرا كه در زندگي آنها بيشتر از هر چيز ديگري اعتماد طرفين است كه ميتواند ضامن بقاي زندگي شود و نه چيز ديگري و از آنجا كه طي چند مدتي كه از آشنايي شان ميگذشت چارلي را مردي دوست داشتني و خانواده دوست دريافته بود حاضر نبود تحت هيچ شرايطي او را از دست بدهد. حال به نظر همه چيز درست و اصولي مينمود. چارلي هر دوي انها را دوست داشت و حتي دخترك هم از بودن با چارلي خشنود مينمود.

ديانا فكر همه چيز را كرده بود. گهواره طلايي قشنگ كودك در گوشه اي و لباسهايي كه از پيش آماده كرده بود. او حال تصميم گرفته بود خانواده اش را پس از مدتها كدورت دوباره دور هم جمع كند تا اين خبر مسرت بخش را به همه بدهد. روزي مادر و پدر و خواهرانش را دعوت كرد. آنها كه از واكنش ديانا تعجب كرده بودند، فكر ميكردند اتفاق خاصي افتاده كه ديانا پس از اين همه وقت به صورت كاملا ناگهاني از انها دعوت كرده بود. اما ديانا در آن جلسه همه چيز را براي خانواده اش توضيح داده و همه را با خبرش شوكه كرده بود. همه خوشحال بودند و ديانا را براي تقبل بچه ستودند و تاييد كردند. هيلاري دختري با موهاي بور و صورت گرد و خوشكلي بود كه در همان لحظه اول همه را مجذوب خنده هايش ميكرد. ديانا حال احساس ميكرد بار ديگر در جمع خانواده پذيرفته شده و از اين بابت خيلي خوشحال بود او ديگر خود را همانند ديگر خواهرانش كه مثل آب خوردن بچه دار ميشدند ميديد. آنقدر مشغول بچه داري شده بود كه كارش را به كلي رها كرده بود. هر چند از مرخصي استفاده ميكرد اما نميدانست وقتي مرخصي اش تمام شود ميتواند از هيلاري دل بكند يا نه. او آنقدر به بچه رسيدگي ميكرد كه خيلي ضعيف و لاغر شده بود به طوري كه اندي بارها از او خواسته بود براي بچه پرستار بگيرند اما ديانا حاضر نبود جز خودش و اندي كس ديگري يكي دوردانه شان را در آغوش گيرد. همين ضعف ديانا به حدي رسيد كه روزي در يكي از مهمانيهاي خانواده اش حالش به هم خورده بود و اين بار اندي با جديت از او خواسته بود خود را به دكتري نشان دهد. ديانا اين بار كوتاه آمد  و قول داد فرداي همان روز به نزد پزشكي برود تا از حال و روزش مطمئن شود. خبر جالبي بود. دكتر پس از معاينه او درباره عادات ماهيانه اش از او سوالاتي پرسيد و در نهايت پاسخ داد كه ديانا سه ماهه حامله است. ديانا شوكه شده بود و حرفهاي دكتر را باور نميكرد چرا كه دكتر قبليش احتمال آبستن شدنش را يك به شصت هزار دانسته بود. نميدانست با اين وضعي كه دارد چطور ميتواند بچه ديگري را هم  كه در شكم داشت مراقبت كند. در حالي كه از بازي سرنوشت خنده اش گرفته بود سعي داشت هر چه سريعتر مسئله را با اندي در ميان بگذارد. اندي جلسه داشت و ديانا كه هيچ چيز را مهمتر از رازي كه در دل داشت نميديد چنان فريادي سر منشي شركت زده بود كه اندي را هراسان بيرون كشيده بود. وقتي كه مسئله را به اندي گفت، واقعا يكه خورد و از ديانا قول گرفت تا اجازه دهد پرستاري مسئوليت نگهداري از هيلاري را لااقل تا زمان به دنيا آمدن بچه ديگر به عهده گيرد. و بدين ترتيب سرگذشت شوم آن دو به دلنشين ترين داستان شهر شهره گشت.

روز موعود نزديك بود. پيلار كه در اين مدت كاري جز نشستن و مطالعه مجلات و روزنامه ها نكرده بود، وضعيت ظاهري جالبي پيدا كرد بود. هر چند از شرايط موجود به هيچ وجه راضي نبود اما به خاطر پسر و دختري كه در شكم داشت حاضر بود سخت تر از آن را هم تحمل كند. اخيرا دكترش به او توصيه كرده بود كمي پياده روي كند و تحرك داشته باشد. سرانجام روز موعود فرا رسيد. براد وقتي متوجه شد دردهاي پي در پي پيلار شدت گرفت به سرعت آمبولانس خبر كرده و او را به بيمارستان رسانده بود. دردهاي شديد پيلار تاب و توانش را بريده بود به صورتي كه احساس ميكرد هر آن از شدت درد از هوش ميرود اما براد كه بالاي سرش ايستاده بود و دستان پيلار را محكم در دستش ميفشرد به او اميدواري ميداد. آنها براي چنين لحظه اي چه مشقتها كه نكشيده بودند. دردهاي پيلار كشنده شده بود. اما هنوز خبري از بچه ها نبود. براد دلشوره خاصي داشت. او نميدانست هنگام به دنيا آمدن بجه هايش هم همينقدر اظطراب داشه يا خير. ادوات و ابزارها و دستگاه هاي بالاي سر پيلار دردش را تشديد ميكرد. دكترها مشغول مشورت بودند تا ببينند كار به سزارين خواهد كشيد؟ بالاخره پس از چندين ساعت صداي گريه بچه در ميان صداي ناله و فرياد پيلار پيچيد. براد كه دستپاچه شده بود نميدانست بايد چه كند. اما باز هم حادثه تكان دهنده ديگري. بچه دوم كه دختر كوچولويي بود زنده نماند. اما پسر تپولوي سفيد ديگر سرحال و قبراق به نظر ميرسيد. براد گيچ شده بود. او نميدانست بايد خوشحال باشد يا ناراحت. لحظه اي كه جسم بي جان دختر را گوشه اي ميگذاشتند، چهره معصومش را ديده بود. آنقدر نحيف و كوچك بود كه براد را تحت تاثير قرار داد. اشك تمام صورت براد را پوشانده بود. دخترك را در آغوش كشيد. دستان كوچكش را در دست ميفشرد و احساس ميكرد در خواب عميقي فرو رفته است. براد ميدانست دراين لحظه اگر پيلار از موضوع اطلاع پيدا كند اوضاعش وخيم تر ميشود از اين رو به دروغ حال هر دو فرزندشان را خوب عنوان كرده بود اما از طرف ديگر ميدانست يشتر از اين هم نميتواند موضوع را از پيلار دور نگه دارد. فرداي آن روز هنگامي كه پيلار حال  و روز بهتري پيدا كرده بود، آماده بود تا بچه هايش را ببيند. براد به همراه چند پزظك ديگر آمده بود تا ماجرا را براي پيلار بيچاره كه از هيچ چيز خبر نداشت بازگو كند. براد پسرك را در آغوش مادر جاي داد و گفت: متاسفم، دخترمان از دست رفته است.پيلار كه از اين حرف براد جا خورده بود با نگراني گفت: اما تو كه گفتي حال هر دو خوب است؟ براد سري از روي تاسف تكان داد و پزشك در ادامه گفت: متاسفانه بيشتر خون شما به پسرتان منتقل شده و دختر شما چنان لاغر شده بود كه شش هايش به درستي كار نميكرد. ما همه تلاشمان را كرديم. پيلار پس از شنيدن اين صحبتها در حالي كه سيل اشك از چشمانش جاري شده بود، رو به براد كرد و گفت؛ ديگر اين پسر را هم نميخواهم. همه متاثر شده بودند. براد در حالي كه هنوز بر خودش مسلط نشده بود بچه را از پيلار گرفت و گفت: او كه گناهي ندارد، بيا به خانه باز گرديم. هر دوي آنها نميدانستند در آن لحظه چه كنند. و اين چيزي بود كه به آن شوخي تلخ طبيعت ميگفتند. آنها چندين ماه در انتظار دختر و پسري بودند اما اكنون با دختري از دست رفته روبرو شده بودند. حادثه اي كه پس از يك لحظه خوشايند به وقوع پيوسته بود. و حال آن دو بايد در فكر برگزاري مراسم به خاك سپاري فرزندشان ميبودند. پيلار در بيمارستان خواسته بود دخترش را ببيند. و آنها هم موافقت كرده بودند. پيلار را روي صندلي چرخداري نشاندند و او را به سمت سردخانه بيمارستان انتقال دادند. وقتي كه جسد سرد و خاموش دخترش را در آغوش مادر جاي دادند همه پرستاران و اطرافيانش از جمله براد گريه ميكردند.   پيلار در حالي كه صورتش را به گونه هاي سرد دختر چسبانده بود زير لب ميگفت؛ دخترم، دختر كوچك و نازنينم، آخر گناه تو چه بود. چهره رنگ پريده دختر چنان كوچك و دوستداشتني بود كه پيلار ناگهان در دل احساس كرد، واقعا عاشق اوست و لحظه اي را نميتوند بدون او سپري كند. اما چه ميتوانست بكند كه او از دست رفته بود و ديگر هيچ كاري از دست هيچ كس بر نمي آمد. روز به خاكسپاري بود و آشنايان براد و پيلار همه در كليسا بودند. دعا خوانده شد و همه به سوي محل دفن دختر بي نوا به راه افتادند. پيلار پيش خود ميگفت هيچ وقت نميتوانستم چنين روزي را در ذهنم تجسم كنم. لحظه اي كه ميبايست دردانه اش را به دل خاك ميسپرد. لحظات پر التهاب و پر آشوب مراسم تدفين هم به اتمام رسيد. شب همان روز در حالي كه از التهاب پيلار كاسته شده بود و جاني را در آغوش داشت، رو به براد كرد و با لحن آمرانه اي به براد گفت: پسر قشنگيست مگر نه؟ براد كه حال پيلار را خيلي بهتر ميديد با نگاه مسرت باري به او گفت: درسته خيلي تپل و سرحاله. و آنگاه خنده شادمانه اي از سر رضايت و خرسندي بر لبان پيلار نقش بست. رزوها ميگذشت و جاني رشد ميكرد و در اين مدت پيلار خود را تحت هر شرايطي وابسته فرزند دلبندش ميديد. اوقات تلخ گذشته رو به فراموشي سپرده بود و پيروزي و سربلندي به آنها رو كرده بود. پيلار ديگر چون سابق نميتوانست به كارش ادامه دهد اما همچنان مشتاق ادامه فعاليت وكالت بود. براد هم ارتقاء پست گرفته و به درجه قضاوت رسيده بود. در يكي از همان روزها وقتي پيلار به صورت اتفاقي نزد پزشكش براي معاينه رفته بود با خبر جالب و عجيبي رو برو شد. او دوباره حامله شده بود. نميدانست چه كند. وقتي خبر را به براد داد، براد در حالي كه واقعا يكه خورده بود و كمي نگراني در چهره اش نمايان بود، رو به پيلار كرده و گفته بود: حال ميخواهي چه كني؟ ميخواهي بچه را نگه داري و پيلار در جوابش گفته بود: خوب به هر حال ما ناشكري نخواهيم كرد.

چارلي همه چيز را بر وفق مراد خود ميديد. تلخي گذشته را به دست فراموشي سپرده بود و به آينده اميدوارتر شده بود. با وجود ارتباطي كه با سارا و دختر كوچكش داشت، ديگر احساس نيازي به چيز ديگري نميكرد و همواره در اين تصور بود كه با وجود آنها به رؤياهايش دست يافته است. اما در دل همواره از اين بابت نگران بود كه نكند با مشكلي كه داشت، براي سارا دردسري درست كند. آخر اين حق طبيعي سارا بود كه بچه هاي بيشتري داشته باشد. و به همين خاطر نميتوانست خواسته درونيش را به راحتي بازگو كند. روزي به خانه آنها رفته و سارا برايش شام خوبي فراهم كرده بود. سارا باز از گذشته چاري پرسيد در حالي كه پيشتر خود چارلي از باربي و مشكلاتي كه برايش فراهم كرده بود چيزهاي زيادي گفته بود، اما نقطه تاريكي وجود داشت كه چارلي از بازگو كردنش بيم داشت. و آن چيزي نبود جز بيان واقعيت تلخي كه سرتاسر زندگي چارلي را تحت الشعاع قرار داده بود. مسئله عقيم بودنش چنان وضعيت كنوني اش را به چالش كشيده بود كه همواره آن را در وراي تخيلاتش پنهان ميكرد. اما آن شب، شبي بود كه او بايد تكليف خودش و سارا را كاملا مشخص ميكرد، از اين رو نيم نگاهي به سارا انداخت و گفت، سارا من به تو خيلي علاقه مندم اما نميتوانم بخاطر مشكل خودم تو را هم دچار درگيري و مشكل سازم. من واقعا از بودن با تو راضي و خشنودم اما اين را حق مسلم تو ميدانم كه بتواني بچه هاي ديگري داشته باشي. و اما سارا پاسخ گفته بود كه من همواره در زندگي بر اين عقيده ام كه چيزي جز همراهي مانند تو نخواهم و هرگز نميتوانم راضي شوم تو را به خاطر چنين مسائل پيش پا افتاده اي از دست بدهم، سارا كه خيلي تحت تاثير قرار گرفته بود، در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت: چارلي هيچ وقت مرا تنها نگذار و چارلي هم در حالي كه از خواسته قلبي سارا مطلع شده بود با كمال اطمينان گفت: هرگز. مراسم جشن ازدواج آن دو در حالي كه تنها شاهدشان دخترك كوچولو بود شش هفته بعد برگزار شد. و پس از آن بود كه زندگي آرامي را شروع كردند. در حالي كه سارا ديگر لازم نبود شبانه روز كار كند و ميتوانست براي رسيدن به هدفي كه هميشه در سر ميپروراند تلاش كند. از آن طرف چارلي هم ديگر ميتوانست بجاي خانه داري به كارهاي ديگرش بپردازد. آن دو با توافق يكديگر سرانجام به يكي از يتيم خانه هاي شهر رفته و پسر بچه چهار ساله اي را به فرزند خواندگي قبول كردند، چيزي كه چارلي هميشه در روياهايش ميپروراند.

پايان

 

چکیده و نقد کتاب - جان کلام

كتاب: جان كلام

نويسنده: گراهام گرين

-زن در خيلي از گناهان مرد در راه عشق كامل شريك است اما سرانجام يك دختر ميتواند مرد را نجات دهد.

-احساسات از پول هم خطرناكتر است زيرا بهاي آنرا نميتوان تعيين كرد.

-بعضي ميگويند شهامت محكوميني كه با پاي خود به سكوي اعدام ميروند زياد است. بعضي اوقات هم روبرو شدن با بدبختي دائمي يك انسان ديگر همان اندازه شهامت ميخواهد.

-غم در تاريكي جانكاه تر است.

-در روابط بشري مهرباني و دروغ به هزار حقيقت مي ارزد.

-ياس بهايي است كه انسان  در قبال انتخاب يك هدف ناممكن ميپردازد.

-انسان هرگز به نقطه شناخت شكست مطلق نميرسد.

-بهاي زندگي هوشياري دائمي است.

-بيچاره اين روح

بخاطر گناه خودش بود

كه در كالبدي چون گور زنداني شد.

-عشق برخلاف زندگي و مذهب يك حقيقت نيست.

-در هرگونه روابط بشري ناگزير رنجي و دردي وجود دارد- رنجي كه تحمل ميشود و رنجي كه تحميل ميگردد- چه احمق است آنكه از تنهايي ميگريزد.

-دوستي چيزيست در روح- دوستي چيزيست كه انسان آن را حس ميكند- دوستي به معني عوض دادن چيزي نيست.

-حتي بت پرستان هم ميدانند كه مرگ زودرس يعني عشق به خدا.

-هيچ انساني شاد و خوشحال نيست مگر يا بي نهايت خودپسند و يا جاهل مطلق باشد.

-يك انسان واقعي هر قدر هم بخواهد از مستي مي بگريزد باز هم روزي فرا ميرسد كه جام آنرا به دستش خواهند داد.

-يك انسان واقعي بودن لازمه اش نوشيدن جام هوشياري و احساس است.

-آن صورتي كه رغبت او را بر مي انگيخت صورتي بود كه هيچكس بخاطر آن از راه بدر نميشود، صورتي بود كه هيچ نگاه پنهاني را به خود نميكشد. صورتي بود كه لاجرم به بي رغبتي و انزجارهاي مردمان عادت ميكرد. براي اينها  همان اندازه ابراز ترحم ميشود كه اظهار عشق: و اين رنج جانكاهي است كه همه كس آنرا درك نميكنند.

-بهترين سرمايه، تعهد و درستكاري است.

-براي ويلسون هوش با ارزشتر از درستكاري بود. درستي يك سلاح دو لبه بود اما آدم با هوش در جستجوي بهترين چيزست.

-سوز و شور ميميرد و عشق ذائل ميشود ولي ترحم هميشه باقي مي ماند.

-در دنيا فقط يك نفر هست كه غير قابل ترحم است، آنهم خود شخص است.

-در قلب ما يك ديكتاتور بي رحم است كه حاضر است جان هزاران نفر را به خاطر تامين شادي چند نفري كه دوستشان داريم بدبخت كند.

 

نقد كتاب:

رمان فلسفي جان كلام يا به تعبير بهتري، جوهر حقيقت توسط گراهام گرين انگليسي به رشته تحرير درآمد. شايد به جرات بتوان گفت يكي از شگفتيهاي عالم ادبيات و گل سرسبد رمانهاي فلسفيست. جان كلام، تنها در يك سال در آمريكا و كانادا چهل بار تجديد چاپ شد. منتقدان آن زمان آن را يك اثر جاودانه نام نهادند. و من شخصا آن را تاثير گذارترين دست نوشته يك انسان ميدانم. گرين در اين رمان كوشيده است در ضمن ارائه داستاني سرگرم كننده، بازتابي تلخ از حقيقتي تلخ تر را در كالبد روابط بشري منعكس كند. سوال اساسي كه در ذهن مخاطب جاي ميگيرد چنان است كه شايد چنان تكان دهنده باشد كه فرد را با تضادهاي روحي رواني متعددي روبرو سازد. عشق يا ترحم، و فاصله اين دو مفهوم كاملا مشخص در ظاهر اما پنهان و پوشيده در لواي صحنه سازيها و بازيگريهاي برخي انسانهاي به اصطلاح زرنگ و محافظه كار به خوبي بازشناخته شده و موشكافانه بررسي ميگردد. اسكوبي شخصيتي كه در ابتداي داستان شناسايي ميشود بسيار درستكار و مثبت انديش است. اسكوبي سرگرديست كه در سرزميني غريبه مشغول انجام وظيه خويش است. سرزميني كه درآن سكني گزيده است از كمترين امكانات رفاهي برخوردار بوده و آب وهوايي متغير و نامطبوع دارد. جنگ، روح و جسم همه انسانها را در سراسر اين كره خاكي در چنگال خونينش فشرده و آزرده ميسازد. نگاه گرين به جنگ و كشتار انسانها بارها و بارها از دل داستانهايش نشئت گرفته و با كمك گرفتن از روند داستان به يك حقيقت مبدل ميشود. نگاه خسمانه گرين نسبت به جنگ از زمان جنگ جهاني اول شكل گرف و در زمان وقوع جنگ جهاني دوم به اوج خود رسيد. تا آنجا كه در رسانه هاي مختلف و به طرق مختلف دست به تقابل در برابر جنگ و كشتار زد و نهايتا به توقيف و تبعيد وي منجر شد. كتابهاي متعدد او پيرامون استراتژي خسمانه و جنگ پرور آمريكا كه در دل ايالات متحده نگاشته شد نشان از تلاش مجدانه اين نويسنده بزرگ انگليسي داشت. با نگاهي دقيق تر ميتوان دريافت اسكوبي يعني شخص اول داستان خود گراهام گرين است كه در ميان بهبوهه راوبط بشري گرفتار نوعي تنگناي روحي شده است. تنگنايي كه از به چالش كشيده شدن راستي و درستكاري نشئت گرفته و تا بدانجا ادامه مييابد كه ميگويد: « در روابط بشري، دروغ و مهرباني به هزار حقيقت مي ارزد». واين دقيقا واقعيتي تلخ و تاريك است كه پس از خواندن آخرين جملات كتاب كاملا خود را همداستان با نويسنده و متفق القول با نتيجه گيري هاي وي ميبينيم. اسكوبي يك كاتوليك معتقد است. و اين روح معنوي در سراپرده وجودش شكل گرفته و از اعتقاداتش شكلي غير قابل تغيير ساخته است. و همين دليليست كه خواننده، خود را با او انطباق داده و به نوعي بر پيروزي اين نويسنده - كه همانا طراحي شخصيتي است كه بتواند مخاطب را با خود همراه كند- افزوده است. اسكوبي در جريان برخوردهاي متعدد با افراد متعدد در ميان بهبوهه اي از تناقضات رها ميشود كه پايبندي با آرمانهاي مذهبي اش او را از چنگال پليدي ها رهانيده است. اينها مفاهيم و واقعياتي است كه در اوايل داستان شناسانده شده و در ادامه داستان كاملا به چالش كشيده ميشود. او شخصيتي ثابت داشته و تنها سعي ميكند از چنگال پليديها خود را برهاند. جامعه اي كه او در آن زندگي ميكند با انواع و اقسام پليديها و ناملايمات گوناگون آلوده است و كمتر كسي سلامت روحي روانيش را محفوظ داشته.

 

بازنویسی کتاب - پرنده باز آلكاتزار   

رمان: پرنده باز آلكاتزار

نويسنده جان مك كوري

 

رمان پرنده باز آلكاتزار بر اساس يك داستان واقعي به رشته تحرير درآمد. نويسنده اين كتاب به عنوان يكي از خبرنگاران خبره آمريكا توانست با ارائه بازتابي از زندانهاي آمريكا با دستمايه قرار دادن يك داستان واقعي تحول شگرفي را در قوانين كشورش ايجاد كند. سنديت حوادث داستان از هر لحاظ قطعيست. نگارش اين داستان علاوه بر هدفي كه به عنوان يك وسيله افشاكننده دنبال ميكرد، از لحاظ مسائل مختلف روانشناختي نيز يكي از آثار عميق فلسفيست. اسارت جسم انسان در محدوده اي با عنوان زندان و تحولات اين كنش بر روح و روان بشر يكي از نكاتيست كه كمتر ميتوان در خلال حوادث ديگري آن را بررسي كرد. اينكه يك انسان بتواند با قدرت خاصي همه دنيا را تحت تاثير قرار دهد آن هم در حالي كه از همه امكانات لازم بي بهره مانده معجره ايست كه در اين كتاب به خوبي به مرحله ظهور رسيده است. روبرت انساني كه از اولين لحظه زندگي در اين دنيا سنگيني دستان ستبر فلاكت و بدبختي را بر سر خود حس كرده است، در پي دفاع از ناموس خود كه همراه با قتل انساني ديگر است سر از پشت ميله هاي زندان در مي آورد. چيزي كه در اين داستان بيشتر به چشم ميخورد و نمود بارزتري دارد جنبه هاي مختلف اين داستان است. از طرفي هدف نويسنده در لابلاي خطوط اين كتاب دلالت بر افشاگري محض دارد و از طرف ديگر نوسنده ميكوشد در جريان رويدادها جلوه هايي خاص را به نمايش بگذارد تا مخاطب نتواند به راحتي جانب حق را به سمتي رانده و از گروهي طرفداري كند. به نوعي ميتوان گفت در اين رمان واقعي علاوه بر حفظ تماميت موضوعي، سعي شده خواننده در مقابل حوادث با نوعي تضاد دروني روبرو گردد تا بدين ترتيب تا آخر داستان در سردرگمي خود ادامه داستان را دنبال كند. از همان ابتداي داستان دليل به زندان افتادن روبرت در ذهن خواننده نوعي اجحاف در حق نه تنها روبرت كه عالم انسانيت را به نمايش ميگذارد. اينكه آيا در اين روزگار بشريت حتي حق دفاع از حقوق خود را هم ندارد پرسشي است كه در ادامه كاملا رنگ باخته چرا كه حوادثي كه در ادامه داستان روي خواهد داد به نوعي نتيجه گيري را تسهيل كرده و به مخاطب اين اجازه را ميدهد تا بر اين تعارض ناشي از قوانين فائق آيد. قوانيني كه بر اساس آن انسان نميتواند از حق طبيعي خود بهره مند گردد! تلاش مادر زجر ديده روبرت براي تعليق حكم دادگاه نيز به خوبي به تصوير كشيده شده است. در جريان اختلالات اقتصادي آمريكا در آن دهه هزينه هاي مربوط به استخدام وكيل و برگزاري دادگاه اندازه اي نيود كه بتوان به راحتي از پس آن بر آمد. اما در اين حين كوشش مادر فقير روبرت بسيار ستودنيست كه البته نتيجه آن تجديد نظر نه تنها در پرونده آنها كه در كل قوانين آمريكاست.

حكم حبس ابد براي روبرت جوان صادر ميشود و او به زنداني در شهري ديگر منتقل ميشود. همزمان با اين انتقال مادر روبرت نيز مهاجرت كرده و در همان شهر اقامت ميكند. وضعيت نابسامان زندان هاي آمريكا در اين قسمت از رمان به خوبي نمايان ميشود تا آنجا كه مقامات مسئول را به اخذ تصميمات لازم وا ميدارد. محيط ويژه زندان، برخورد نابجاي برخي زندان بانان و تاثير پذيري روبرت از جو حاكم بر زندان به زودي از او فردي پرخاشجو ميسازد. تا بدانجا كه در حين ماجرايي منجر به كشته شدن يك نگهبان زندان به دست روبرت ميشود. دادگاه ديگري در همان شهر تشكيل شده و آن دادگاه حكم به اعدام روبرت ميدهد. تلاشهاي پيگيرانه مادر و پسر به جايي نميرسد تا سرانجام روز موعود فرا رسد. شايد يكي از بهترين صحنه هايي كه در اين رمان به نمايش گذاشته شده است لحظاتي باشد كه روبرت از پشت پنجره سلولش نظاره گر ساخته شدن چوبه اعدام ميباشد. چرا كه در اين شهر تاكنون اعدامي صورت نپذيرفته است. لحظات پرآشوب نگريستن يك انسان به دستگاهي بي جان كه قرار است گيرنده جانش باشد منظره ايست بسيار زيبا كه حاصل تراوش ذهن خلاق نويسنده اين كتاب است. ابزار كلمات به خوبي در خدمت ذهن پردازشگر نويسنده در آمده اند تا با ياري يكديگر نقشي بيافرينند كه تا سر حد جان نفوذ كرده و چنان اثربخش و تاثير گذار باشد كه آدمي را تا مدتها به فكر فرو برده و حتي جهت فكري شخص را دستخوش تغيير نمايد. وقتي روبرت در حاليكه ايستاده به منظره ساختن قاتلش نگاه ميكند با صحنه اي روبرو ميشود كه شايد تاكنون به آن فكر نكرده بود و آن چيزي جز درك شدت علاقه اش به زيستن نبود. زيستني كه قبل از آن به علت محصور بودن در پشت ميله هاي زندان برايش چندان ارزشي قائل نبود. تلاشهاي مادرادامه مي يابد، تنها كورسوي اميد آنها نظر رئيس جمهور به پرونده انهاست. مادر تمام سختيهاي ملاقات با رئيس جمهور را به جان ميخرد و در نهايت با دستان پر بازميگردد. روز موعود فرا رسيده. در سلول باز ميشود، روبرت تمامي شب را بيدار مانده چرا كه ميخواسته از تمامي فرصتهايش براي نفس كشيدن استفاده كند. ناگهان همه چيز عوض ميشود. رئيس زندان در حالي كه نامه اي را در دست دارد وارد ميشود. او پيام آور زندگي مجدد روبرت است. روبرت سر از پا نميشناسد. در سلول بسته ميشود و جان روبرت بار ديگر به وي باز پس داده ميشود. روبرت نگاهي به چوبه مخوف اعدام مي اندازد و با كمال تعجب متوجه ميشود پرندگاني روي آن نشسته اند و به بازي مشغولند. تحرك شخصيتي روبرت از هم اكنون شروع شده و تا به آخر داستان باقي مي ماند. حس عجيب زندگي و درك زيبايي هاي آن حتي از پشت ميله هاي ضخيم زندان به او روحيه و انگيزه اي ميدهد تا او در سراسر دنيا به شهرتي مثال زدني دست يابد. روبرت انسان زيركي است. ضريب هوشي او فرا تر از حد معمول است و اين قضيه با تركيب در قوت انگيزه روبرت فرمولي به دنيا مي آورد با نام موفقيت. او از كتابخانه زندان كتابهاي بسياري را امانت گرفته و مطالعه ميكند. روبرت در زمينه هاي زيادي مطالعاتي انجام داده و به سرعت پيشرفت ميكند تا بدانجا كه در حد يك متفكر و نقاد، توانايي كشف و اختراع دارد.

از طرف ديگر احساس قدرداني زيادي نسبت به مادرش دارد. از اين رو به اين فكر مي افتد تا به طريقي بتواند او را ياري رساند. از طريق مادرش لوازم نقاشي دريافت ميكند و در سلول تنگ و تاريكش نگارگر نقشها و تصويرهاي ذهني خود ميشود. تمرين و ممارست و تلاش پيگيرانه اش سرانجام او را به نقاشي چيره دست مبدل ميكند. تابلوهاي خود را از طريق مادر به فروش ميرساند و از اين طريق درآمد اندكي را كسب ميكند. روزها ميگذشت و اكنون زندگي هدفداري را دنبال ميكرد. نگرش عميق او نسبت به فلسفه وجودي خودش بود كه سبب شد در راه كسب علم و رسيدن به موفقيت از هيچ تلاشي سر باز نزند. مطالعه كتب مختلف، پرداختن به فعاليتهاي روزانه و نقاشي برنامه هايي بود كه با تمام وجود دنبال ميكرد. تا روزي كه اتفاقي سبب شد كل جريان زندگي او عوض شود. ساعت تمرينش در زمين بازي زندان بود. هوا طوفاني شده بود. اما او نميخواست يك ساعت تمرينش را از دست بدهد. در محوطه زندان قطره هاي ريز باران سر و صورتش را خيس كرد. همينطور كه در حال قدم زدن زير باران صبحگاهي بود ناگهان چشمش به لانه اي افتاد كه زير يكي از سنگهاي محوطه پنهان شده است. باد شديدي وزيدن گرفته بود و سرماي هوا تند تر ميشد. در حالي كه خود را به سختي به آن لانه ميرساند يكدفعه پايش ليز خورد و به زمين افتاد. سرماي هوا سراسر وجودش را فرا گرفت. دهان باز سه جوجه عريان از درون لانه بيرون آمد و صداي جوجه ها در لابه لاي زوزه باد گم شد. روبرت لانه را در آغوش كشيد و به سمت زندان دويد. در سلول بسته شد و او ماند و سه جوجه كوچك. پيراهن كهنه اش را در آورد و آن را نزديك لامپ بالاي سرش گرفت تا گرم شود و بتواند با آن جوجه ها را گرم كند. از باقيمانده غذايش جوجه ها را غذا ميداد. روزها گذشت و روبرت متوجه شد چقدر به آنها علاقه مند شده است. احساس مسئوليت خاصي نسبت به آنها ميكرد و خود را به نوعي پدر آنها دريافته بود. جوجه ها كم كم بزرگ شدند و در اين اثنا روبرت هميشه تغييرات فيزيكي آنها را به دقت مطالعه ميكرد. از طريق كتابخانه زندان با كتابهاي پرنده شناسي آشنا شد و توانست با روشهاي نگهداري از آنها بيشتر آشنا شود. روزي از نگهبان زندان خواست رئيس را فورا ببيند. پس از چند مدت رئيس زندان در سلولش بود. روبرت با خوشحالي در مقابل رئيس زندان ايستاد و پس از حال و احوال پرسي با رئيس زندان بشكني زد و دو گنجشك كوچك روي دو شانه اش نشستند، رئيس زندان خيلي تعجب كرد. بشكني ديگر زده شد و دو گنجشك خود را به روي تخت انداختند و شروع به غلت زدن كردند. رئيس زندان با دهاني باز صحنه عجيبي را نگاه ميكرد كه تا به حال نديده بود. از روبرت پرسيد چگونه اين كار را كرده اي و او در پاسخ همه چيز را تعريف كرد. از آنجا كه رئيس زندان ادم با ذوق و سليقه اي بود اجازه داد تا روبرت از پرندگانش نگهداري كند. پس از چندي روبرت توانست دو قناري را هم به سلولش راه دهد و از آنها نيز نگهداري كند. كتابهاي بيشتري در مورد پرندگان مطالعه كرد و با بيماريهاي آنها نيز آشنا شد. در حين پرورش انها با مشكلاتي روبرو شد كه با مطالعه كتب مختلف توانست بر همه انها فايق شود. در يكي از كتابهاي پرنده شناسي توانست با ساختار قفس در شكلي كه آورده شده بود آشنا شود. از اين رو سعي كرد نمونه اي از آن رابسازد. با ابزاري كه در اختيار داشت اين كار سخت مينمود. اما با پشتكار تمام نشدنيش توانست با تيغ صورت تراش و چوبهايي كه در ازاي پرداخت سه بسته سيگار از نگهبان زندان گرفته بود كارش را آغاز كند. با تيغها ابتدا چوبها را به تعداد لازم برش زد و بعد قطعه هاي چوب را با استفاده از قفل زندان سايش داد تا كاملا گرد و صاف شوند. كار تمام شد و نمونه كاملي از قفس پرنده را درست كرد. روزها گذشت و زماني رسيد كه در حدود 150 پرنده مختلف را در زندانش نگداري ميكرد. با فروش قناريها و پرندگاني كه پرورش ميداد هم درامدي كسب ميكرد اما چيزي كه ارزشي بيش از فروش پرندگان برايش به ارمغان آورد شهرتي بود كه از طريق نوشتن مقاله هاي مختلف و چاپ آنها در مجله هاي معتبر كسب كرده بود. از اين طريق بود كه توانست به زودي خود را در ميان پرنده دوستان به فردي ماهر و كارشناس مبدل كند. رئيس زندان شرط چاپ مقاله هايش در مجلات را بر اين مبنا گذاشته بود كه به هيچ طريقي عنوان نكند در زندان است و آدرسي كه براي پست نامه ها و دريافت نامه هايش ميتوانست ذكر كند تنها يك شماره صندوق پستي بود. بدين ترتيب بسياري از مشتاقان او در اين فكر بودند كه روبرت حتما در يكي از دانشگاههاي معتبر آمريكا تدريس ميكند يا به عنوان يك دامپزشك معتبر مشغول به كار است. روبرت در روز حدود 10 نامه دريافت ميكرد كه همگي از مشكلات پرندگانشان نوشته بودند. در يكي از همين روزها مرض واگيرداري در بين پرنده هاي روبرت شايع شد كه باعث شد تعداد آنها به 50 كاهش يابد. روبرت نااميدانه از طريق كتابهاي امراض پرندگان درصدد درمان آنها بود. پس از چندي سرانجام توانست مشكل پرنده هايش را كشف كند. تب عفوني باعث شده بود پرندگانش ابتدا شروع به لرزيدن كرده و پس از چندي بميرند.

جمله اي كه در انتهاي آن بخش از كتاب نوشته شده بود روبرت را شوكه كرد؛ اين بيماري روش درواني ندارد. روبرت به ناچار مجبور شد خودش به فكر يافتن راه درماني باشد. از طريق آزمايشگاه زندان توانست خون پرندگان مرده را آزمايش كند و دريافت كه ويروسي باعث ايجاد بيماري شده است. به همين خاطر پرندگاني كه در آنها نشانه بيماري يافت ميشد را در قفس جداگانه اي نگه داشت. و آزمايشاتش را بر روي آنها ادامه داد. سرانجام پس آزمون و خطاهاي بسيار متوجه شد دارويي كه تهيه كرده كم كم موثر واقع ميشود. پس از گذشت چند روز توانسته بود بيماري را مهار كند. نتيجه تحقيقاتش را طي مقاله اي در ساسر كانادا و آمريكا به چاپ رساند و با استقبال چشمگيري روبرو شد. روبرت چهره مشهوري در سراسر زندان هاي آمريكا به شمار ميرفت طوري كه بازديدكنندگان از زندانها هميشه از سلول او استقبال خوبي كرده و مدتها در آن سلول ميماندند. رئيس زندان هم از اينكه بازديدكنندگان را خوشحال ميديد خرسند و شاد مينمود.

در مسابقه هايي كه مختص پرندگان برگزار ميشد شركت ميكرد و اغلب اوقات برنده ميشد. روزي در يكي از مسابقات شناسايي بيماريهاي پرندگان شركت كرد كه جايزه آن دو قناري زيبا بود. در آن مسابقه به عنوان نفر اول انتخاب شد. صاحب قناريها خانم دلا جونز بود كه روزگاري را با پرندگان سر كرده بود. دلا از اينكه ميديد مردي تا اين حد توانسته خود را به پرندگان نزديك كند و حتي احساسات آنها را دريابد شگفت زده شده بود. هنگامي كه ميخواست جايزه را به برنده ماسبقه بدهد متوجه شد تنها آدرسي كه از او دارد يك شماره صندوق پستي در يكي از ايالات دور افتده آمريكاست. از اين رو با پيگيري هايي كه به عمل آورده بود توانسته بود با مادر روبرت ديدار كند و در آنجا بود كه بالاخره فهميد فرد هميشه برنده مسابقات پرنده شناسي كسي جز يك زنداني نيست. تعجب او بار ديگر بيشتر شد. با تلاشهاي مادر روبرت سرانجام رئيس زندان اجازه داد دلا و روبرت همديگر را ملاقات كنند. قبل از اين، آن دو يكديگر را تنها از طريق نامه ميشناختند و حالا پس از گذشت چند سال ميتوانستند از نزديك با هم صحبت كنند. دلا بيوه باهوش و زيركي بود كه توانسته بود در كار خودش به عنوان يك بازارياب موفق عمل كند. او در كنار كار بازاريابي علاقه شديدي نيز به پرندگان داشت. ديدار آن دو در سالن ملاقات زندان با صحبتهايي راجع به پرندگان و تحويل جايزه پايان پذيرفت. رابطه دلا با مادر روبرت قوت گرفته بود و از اين به بعد هر دوي آنها سعي داشتند روبرت را از سرگذشت شومي كه پشت سر گذاشته بود با رهايي اش از زندان نجات دهند.