رمان: خلوتگاه آرزوها
نويسنده: دانيل استيل
اين كتاب 500 صفحه اي به بررسي زندگي سه طبقه متفاوت جامعه ميپردازد كه در حال دست و پنجه نرم كردن با يك مشكل يكسان هستند. يكي از جالبترين نكاتي كه ميتوان در رابطه با اين كتاب بدان اشاره نمود برخوردها و واكنشهاي انسانهايي است كه در بستر داستان شخصيت آنها به نمايش گذاشته ميشود و در اواسط داستان به واسطه برخورد با مشكلي خاص مورد ارزيابي قرار ميگيرد.
در سراسر اين داستان مسئله اي كه در جوامع غربي اولويت خاصي دارد بزرگنمايي شده است. معضل عقيم بودن زن يا مرد و به تبع آن عدم برخورداري از يك موهبت الهي به نام فرزند باعث ايجاد كنشها و واكنشهاي فراواني چه از طرف محيط اطراف و چه از طرف خود شخصيتها ميشود. هنگامي كه رمان با به نمايش گذاشتن سه زندگي مختلف كه در ابتداي داستان نحوه شكل گيري آن نشان داده شده است سعي در واگذاري نتيجه گيري به خواننده دارد ميتوان دريافت؛ نويسنده از بازگويي يك مشكل فوق العاده مهم و اساسي در جوامع غربي در قالب سه زندگي مختلف با محيطها و ويژگيهاي مختلف آن قصد خاصي داشته و آن نيز چيزي جز مقايسه نحوه ايستادگي آدمهاي متفاوت در يك موقعيت يكسان نبوده است. ديانا دختري كه در يك خانواده منسجم و تلاشگر به دنيا آمده، دلبستگي خاصي به اين محيط دوستداشتني داشته و احساس خاصي نسبت به پدر خود دارد. او دختر فعال و مستعدي است كه به عنوان سردبير يكي از نشريات جديد التاسيس به كار مشغول است و در ميانه اين كار با اندي آشنا ميشود. اندي نيز در زندگي شخصي خودش آدمي موفق و مورد توجه جامعه است. او به عنوان مشاور حقوقي يكي از شبكه هاي تلويزيوني جايگاه خاصي داشته و با افراد مشهوري برخورد دارد. اين دو در يك ميهماني با يكديگر آشنا شده و پس از چند برخورد كوتاه متوجه ميشوند كه علاقه فراواني به يكديگر پيدا كرده اند. در همين جا داستان به صورت غير منتظره اي رها شده و به تصويرگري داستان ديگري ميپردازد. شايد يكي از معضلات رمان خلوتگاه آرزوها نيز همين باشد كه كاملا ناگهاني ادامه داستان را رها كرده و به داستان ديگري با نامها و موقعيتهاي متفاوت ديگري ميپردازد. اما هنگامي كه خواننده پي به نيت نويسنده كتاب از اين جهش هاي ناگهاني ميبرد، متوجه نوعي تنوع و همچنين نبوغ خاص نويسنده ميگردد كه ميتواند كمك بسيار مناسبي براي خواننده باشد تا براحتي قدرت مقايسه را بدست آورد. وقتي اعياد و روزها و مناسبتهاي سال را در هر خانواده تشريح ميكند، نحوه برگزاري هر كدام از اين مناسبتها در خانواده هاي مورد بررسي بسيار جذاب و دلنشين است.
در ادامه داستان پيلار يكي از وكلاي مشهور شهر در جريان دفاع از يكي از موكلانش با براد- از ديگر وكلاي معتبر شهر- آشنا ميشود كه به سختي در مقابل يكديگر قرار گرفته و حتي به بحث و جدلهاي كوتاهي نيز ختم ميشود. در جريان دادگاه روزي براد كه سر سختي پيلار را تحسين ميكند و از او به عنوان بانويي قابل تحسين ياد ميكند دعوت كرده تا شامي با هم بخورند كه البته پيلار كه سن و سالي بالا داشته و قبلا هم هرگز ازدواج نكرده است سر باز ميزند، هر چند در آينده اي نزديك دعوت براد را اجابت گفته و با او آشنا ميشود. ادامه اين آشنايي نيز داستان جالبي داشته كه پيلار عامل اصلي جذابيت آن است.پيلار بنا بر گذشته خود حاضر به ازدواج با براد نيست و اصولا به اين نكته اعتقاد خاصي دارد كه در صورت ازدواج با مردي ممكن است در كار خود به عنوان يك وكيل درجه يك با مشكل روبرو گردد. اما سماجتهاي پي در پي براد كه از همسر قبلي خود كه اكنون دار فاني را وداع گفته دو فرزند دختر و پسر دارد، باعث ميشود سرانجام پيلار به ازدواج با براد راضي شود. در همين لحظه بار ديگر داستان رها شده و داستان ديگر آغاز ميشود.
باربارا دختري است زيبا كه در خانواده اي شلوغ در يكي از روستاهاي نزديكي كانزاس سيتي متولد شده است. او با دوست خود جولي در كنسرتهاي مختلف نقش هاي كوچكي داشته و در كل از خانواده خود كه هيچ ميلي به توضيحي درباره آ ن ندارد جدا شده است. باربي و دوستش تصميم به مهاجرت از آن روستا به شهر گرفته در آنجا روزي باربي با چارلي، يتيمي كه در يتيم خانه هاي شهر پرورش يافته آشنا ميشود. چارلي جواني كاري با چهره اي معمولي است كه در پي رفت و امد با باربي علاقه وافري بدان پيدا نموده است. شايد در انتهاي داستان براحتي بتوان علاقه چارلي به باربي را فقط به علت زيبايي باربي دانست و نه چيز ديگر، همانطور كه به صورت غير مستقيم نيز خود چارلي بدان اعتراف ميكند. چارلي مرد خانواده دوستي است كه براي داشتن يك خانواده سر از پا نميشناسد و حاضر است هر كاري بكند تا صاحب زن و فرزندي شود. او در يك شركت تجاري كار ميكند و حقوق مناسبي دارد. از آن طرف باربي دختري شلوغ و شيطان است كه انتظار دارد همسر آينده اش نيز مرد هيجان انگيزي باشد؛ چيزي كه چارلي از آن فاصله زيادي دارد. باز هم در ادامه داستان متوجه ميشويم كه باربي نيز از سر هدايا و توجهات بيش از حد چارلي است كه به او علاقه مند ميشود و بيشتر با توجيهات سر سري قصد توجيه تصميم خود گرفته است. نقش جولي هم در اين پيوند، بارز و مشهود است. او كه وضعيت نامساعد باربي را ميداند و از طرف ديگر چارلي را مردي تلاشگر و صادق يافته است- شايد با نيرنگ و دورويي خاصي- چارلي را متقاعد ميسازد كه باربي هم به او علاقه شديدي دارد و همين عاملي ميشود تا عملا چارلي عاشق و واله باربي شود و نتواند لحظه اي حتي دوري او را تحمل كند.
قسمت بعدي داستان مراسم عروسي و نحوه برگزاري آن را نمايش ميدهد كه براي هر خانواده به شكلي برگزار ميشود. ديانا و اندي جشن پرشكوهي در يكي از بزرگترين تالارهاي شهر برگزار نموده و اشخاص سرشناسي را دعوت كرده اند. آنها به واسه برخورداري از وضعيت مالي مناسب شب پرشكوهي را گذراندند. براد و پيلار نيز جشني عالي برگزار كردند هر چند آن دو به واسطه سن و سال بالاي خود راضي به پر سر و صدا جلوه دادن آن نبودند. براد 58 ساله و پيلار 41 ساله در آن شب به يادماندني جشن كوچكي برگزار كردند و در آن از همه سران قضاوت شهر دعوت كرده بودند. چارلي با انكه وضعيت مالي آن چنان مساعدي نداشت اما با تمام وجود سعي در برگزاري شب عروسيشان به شكلي پرشكوه داشت. لحظه اي كه در آن كشيش كليسا خطبه عقد را ميخواند آن دو به يكديگر قول ميدهند كه يكديگر را خوشبخت كنند.
يكسال از زندگي هر يك ميگذرد و كم كم مشكل پيچيده اي نمايان ميشود. ديانا هنوز حامه نشده است و اين ميتواند زنگ خطري براي او باشد چرا كه در خانواده اين دختر داشتن فرزند يكي از جنبه هاي مهم زندگي است كه تا حد اصلي ترين هدف از زندگي مشترك مهم شمرده ميشود. ديانا كه از اين بابت مظطرب گشته است با مشورت اندي نزد پزشكي معتبر رفته تا مورد آزمايش قرار گيرد. در ابتدا پزشك معالج آن دو طي آزمايشات ابتدايي متوجه ميشود هيچكدام اشكال خاصي ندارند. هر چند بارها و بارها به ان دو تذكر ميدهد كه هنوز براي انجام آزمايشات خيلي زود هست و اظطراب ديانا زماني منطقي به نظر خواهد رسيد كه 2 تا 5/2 سال از زندگي زناشويي آنها گذشته باشد. اما ديانا كه يكي آرزوهاي خود را در آغوش گرفتن فرزندش ميداند نميتواند بيشتر از اين دست روي دست گذاشته و منتظر باشد از اين رو درخواست آزمايشات پيچيده تري ميكند. اندي اما در اين بين از وضعيتي كه ديانا پيش آورده چندان راضي به نظر نمي آيد. اندي ديانا را واقعا دوست دارد و اين را نيز بارها به او گفته اما فكر ميكند ديانا نبايد بيش از اين به كار و زندگيشان آنهم به خاطر عجول بودنش لطمه بزند. وضعيت كاري هر دوي آنها طوريست كه اگر يك روز نتوانند سر كار بروند كارشان با مشكل مواجه ميشود. اما اصرارهاي پي در پي ديانا باعث ميشود اندي سرانجام تن به آزمايشات پيچيده تري بدهد كه هيچكس از انجام دادن آنها خوشش نخواهد امد. سرانجام آن شوك ناگهاني و ظربه مهلك به زندگي آنها وارد مي آيد؛ در طي يكي از پيچيده ترين و در عين حال آخرين آزمايشات پزشك معالج انها در مي يابد كه ديانا به علت استفاده از «آ يو دي»اي كه در گذشته مصرف كرده بوده، عقيم شده است. دهانه رحم ديانا به علت عفونت ناشي از آيو دي به طرز بدي بسته شده و هيچ راهي براي رفع آن وجود ندارد. حتي پزشك معالج آنها شانس بارداري ديانا را يك به شصت هزار دانست. روزهاي پريشاني و جهنمي زندگي آندو آغاز شد. ديانا كه ديگر خود را در اين دنيا نميديد دست و دل از زندگي شسته و تنها پناهگاه خود را تخت خواب خود ميديد. چرا كه ميتوانست ساعتها گريه كند. از طرف ديگر اندي كه ديانا را ميپرستيد هم به خاطر خلق بدي كه ديانا پيدا كرده بود تكيده تر و ضعيف تر ميشد و هيچ كاري هم از دستش بر نمي آمد.
پيلار و براد پس از چند سال زندگي مشترك همچنان سرگرم كار خود بودند كه ناگهان حادثه اي وضعيت آنها را متغير ساخت. پيلار هيچگاه حاضر به قبول مسئله حاملگي نشده بود. او كه گذشته خود را همچون يك تابلوي بزرگ در برابر خود ميديد هيچگاه راضي نشد آينده اي چون گذشته برايش رقم بخورد. پيلار در كودكي همانطور كه خودش ادعا ميكرد بخاطر يك اشتباه به دنيا آمده بود و نه بخاطر تمايل قلبي پدر و مادرش. او را فرزند مدارس شبانه روزي ميدانستند زيرا پدر و مادرش همواره مشغول كارهاي خود بوده و هيچگاه نميتوانستند خود را راضي به پذيرش پيلار كنند. چرا كه در آن صورت اوقات انها به صورت بدي گرفته ميشد و ديگر نميتوانستند همچون سابق فعاليت كنند. پيلار كه هيچگاه محبت واقعي و نه ساختگي مادرش را حس نكرده بود نميتوانست تصور كند كه شخص ديگري را با سرگذشت خودش ببيند. تا روزي كه اتفاقا زن و مردي را در دفتر خود ديد كه از وي تقاضا داشتند بچه اي را كه قبلا طي حادثه اي از دست داده بودند و اكنون آن را يافته بودند به آنها باز گرداند. تلاش وافر و علاقه فوق العاده شديد آنها به بازيابي فرزندي كه سالها از دست رفته بود جرقه اي در ذهن پيلار زد كه تمام وجودش را شعله ور ساخت. او كه مادران ديگري را هم در اطراف خود مشاهده ميكرد ناگهان در وجود خود با تضادي مواجه شد كه تمام زندگيش را تحت الشعاع قرار داد. مشورتهاي پيلار با دوستان نزديكش شايد تضادهاي بيشتري را بوجود آورد تا آنجا كه او را با پرسشي ويرانگر روبرو ساخت؛ آيا در آينده اي كه زياد هم دور نيست حسرت داشتن فرزندي از خون خودم، داشتن تكيه گاهي محكم و مطمئن و داشتن يادگاري از براد در صورت از بين رفتن او مرا نخواهد كشت؟ وهمين پرسش او را تا سر حد جنون كشيد تا بالاخره تصميم خود را براي داشتن فرزندي از براد گرفت. اما در سن و سال آن دو آيا اين امكان پذير بود؟ اين مسئله اي بود كه براد واقعا راجع به آن نگران بود اما پيلار ديگر حاضر نبود حتي يك روز را هم از دست بدهد زيرا به عقيده خودش هر ساعت پير تر ميشد. از اين رو تصميم گرفتند تا نزد پزشكي رفته و حال خود را بازگو كنند. آزمايشات اوليه حاكي از آن بود كه پيلار توانايي حامله شدن را دارد و براد هم از اين بابت مشكلي نداشته است. اما تنها مسئله موجود سن و سال بالاي آنها بود. پس از گذشت چند ماه دلشوره و اظطراب پيلار باز هم آغاز شد چرا كه همچنانا آبستن نشده بود. با سفارش پزشك، پيلار شروع به مصرف نوعي قرص بسيار قوي ميكند كه يكي از عوارض استعمال آن عصبيت ها و ناهنجاريهاي روحي و رواني است. تاثير اين قرص تا حدي بود كه پيلار را خانه نشين كرد. پرخاشهاي متوالي او در محل كار و بيرون از خانه و همچنين در برابر براد او را گوشه گير كرد. اما سرانجام پس از مدتي پيلار متوجه شد كه تلاش هايش به ثمر نشسته و او آبستن است. او كه از خوشحالي در پوست خود نميگنجد اين خبر را به همه دوستان و آشنايان خود داده و حتي به خاطر آن جشن كوچكي هم برپا كرده بود.
چارلي با تمام وجود عاشق و دل باخته باربي بود. باربي دختري كه هيچگاه نميتوانست تصور كند كه خانه نشين شود و به خانه داري بپردازد، همواره با دوستانش به سر ميبرد و البته چارلي با اينكه در دل ناراحت بود اما هيچگاه روي خودش نمي آورد تا اثباب دلشكستگي باربي را فراهم نسازد. از طرف ديگر باربي هم گاهي از اينكه با تمام بي توجهي هايش به چارلي باز هم مورد لطف او قرار ميگيرد احساس شرمندگي و ندامت ميكرد. او كه اكنون به عنوان مانكن در يكي از شوهاي تبليغاتي براي خودش كاري دست و پا كرده بود، اوقات كمتري را با چارلي سپري ميكرد. چارلي خانه را مرتب ميكرد، لباسها را ميشست و آشپزي ميكرد تا باربي يا از سر كار يا از تفريحي كه با دوستانش رفته بود بازگردد. اما تنها نقطه اميدي كه چارلي را همچنان اميدوار ميكرد، داشتن فرزندي از باربي بود. چرا كه تصور ميكرد در صورت بچه دار شدنش باربي هم اخلاق گذشته اش را فراموش كرده و بچه اشان را دوست خواهد داشت و از او نگهداري خواهد كرد. به همين سبب تصميم گرفت موضوع را با باربي در ميان بگذارد. اما باربي پس از شنيدن صحبتهاي چارلي با عصبانيت و پرخاش بر سر چارلي فرياد ميزند كه مگر تو نميداني در صورت حامله شدن، كارم را هم از دست ميدهم؟ آنوقت بايد مثل جولي در سوپر ماركت ماتيك بفروشم. اما چارلي دست بردار نبود چرا كه آخرين كورسوي اميد خود را در تصاحب فرزندي از باربي ميديد. به ناچار با اينكه باربي همچنان مخالف بود فقط به عدم جلوگيري اشاره كرد.
ديانا در حالي كه همه چيز را تمام شده ميپنداشت رو به اندي كرده و گفته بود: تو حق زندگي و داشتن فرزندي از خودت داري و من هم نبايد با خودخواهي خود مانع رسيدن تو به آروزهايت شوم. اما اندي با ملايمت جواب داده بود: ديوونه مگر تو نميدوني من عاشقت هستم؟ نه، من نه بچه ميخوام و نه اون زندگي اي كه تو ازش اسم ميبري، نه، من فقط ميخوام تا آخر عمرم با تو باشم. فقط همين. اندي همه اين حرفها را صادقانه گفته بود اما در سر، تصاحب فرزندي را هم ميپروراند. به همين دليل از ديانا خواسته بود فرزند خوانده اي قبول كنند. ديانا كه هم اكنون از طرف خانواده خودش ناخواسته زير سخت ترين شكنجه ها قرار ميگرفت نميتوانست از خود گذشتگي اندي را قبول كند. ديانا هر بار كه شكمهاي برآمده خواهرانش را ميديد غصه ميخورد و در برابر سوالهاي مداوم و كوبنده خواهرانش در رابطه با آبستني خودش كنترل خود را از دست ميداد. تا آنجا كه در مهماني سال نوي كريسمس حتي گلوي خواهر بزرگش را بخاطر حركات مغرضانه اش فشار ميدهد و چنان با عصبانيت فرياد ميشكد كه گويي به بزرگترين گناه ها اعتراف ميكند. او رو به همه خانواده كرده و ميگويد عقيم هست و نميتواند مادر بچه اي باشد. پس از آن ماجرا رابطه او و خانواده اش به تيرگي گراييده بود. حتي اندي هم به خاطر ديانا ديگر نميتوانست با دوستان خود چون سابق رفت و آمد داشته باشد. در زندگي آنها چنان مشكلي رسوخ كرده بود كه هيچ كدامشان عملا قادر به حل كردنش نبودند. تا آنجا كه يك بار اندي بدون مشورت با ديانا آن هم تنها با تصور اينكه كار وي ميتواند وضعيت روحي و رواني ديانا را بهبود بخشد با زني تماس گرفته بود كه ظاهرا ميتوانست از اندي حامله شده و برايش بچه اي به دنيا بياورد. البته اين شغل اصلي آن زن بود. باروري از مرداني كه نميتوانند از خود فرزندي داشته باشند. ديانا وقتي با اصل ماجرا روبرو ميشود، چنان ضربه روحي ميخورد كه خانه را ترك كرده و اندي را تنها با تكه اي كاغذ كه خبر از تقاضاي جدايي ديانا از اندي ميدهد تنها ميگذارد. اندي كه اكنون پي به اشتباه خود برده در به در به دنبال ديانا آواره ميشود و پس از آنكه با اشك و زاري فراواني آدرس ديانا را از خانواده اش ميگيرد متوجه ميشود ديانا در كلبه ساحلي نزديك دريا سكونت دارد. دسته گلي تهيه كرده و بدون اتلاف وقت به سمت ديانا حركت ميكند. در اينجاست كه براي اولين بار اندي در مي يابد كه در زندگي، ديانا را چقدر بيشتر از بچه دوست ميدارد. ديانا در كلبه نيست، اندي دسته گل را پشت در گذاشته و روي آن مينويسد: از طرف اندي. هنگامي كه ديانا بر ميگردد و با اندي روبرو ميگردد با برخورد سرد خود همه چيز را به وي ميفهماند. اما اندي كه حتي براي يك لحظه همصحبتي با ديانا سر از پا نميشناسد به اين سادگيها نا اميد نميشود. پس از گذشت چندي دوباره اندي توانسته بود اعتماد سابق را بدست آورد. و هنگامي كه با پيشنهاد دور از انتظار ديانا براي قدم زدن در كنار ساحل روبرو ميگردد آسوده خاطر ميشود.
خوشحالي بي سابقه پيلار و براد چنان است كه گويي آن دو تازه در دوران نامزدي سير ميكنند. پيلار كه با افتخار تمام از بچه ياد ميكند مشتاقانه منتظر به دنيا آمدن فرزندي است كه چنانچه از آزمايشات برآمده است پسر بچه دوست داشتني و سالمي است. براد و پيلار روزهاي خوبي را ميگزراندند و شبي در يكي از جشنهاي بزرگ اقوامشان پيلار چنان به خوردن و نوشيدن پرداخته بود كه به سختي ميتوانست راه برود. آن شب به يادماندني را هيچيك فراموش نكردند نه به خاطر شكوه خاص آن جشن كه به اين دليل كه در آن شب افسونگر كه با بد حالي پيلار همراه شد، پيلار بچه اش را سقط كرد. حادثه اي كه در ذهن پيلار در حد يك فاجعه وحشتناك و عذاب آور بود. بحران روحي پيلار چنان بود كه براد را هم در آتش آن حادثه ميسوزاند. اما براد كه راهي جز تلاش دوباره خود و همسرش نمي يافت بار ديگر نزد پزشك رفت و باز هم همان آزمايشات و داروهاي مخرب اعصاب و روان...
باربي همچنان چون گذشته با دوستانش بود و اين تنها چارلي بود كه در حسرت داشتن فرزندي ميسوخت. چند ماهي گذشت اما همچنان خبري از بچه نبود تا آنجا كه چارلي تصميم گرفت نزد پزشكي رفته و جوياي علت شود. اما همان آزمايشات اوليه نشان داد چارلي هورمون كافي براي بارور كردن هيچ زني نداشته و عملا هيچگاه نميتواند صاحب فرزندي از خودش شود. هيچ روش درماني هم وجود نداشته و پزشك معالجش او را در اين باره كاملا مطمئن ساخته و احتمال و شانس او را در حد و اندازه هاي صفر عنوان داشته بود. چارلي مغموم و نگران در حال بازگشت به خانه دراين فكر بود كه وقتي باربي موضوع را ميفهميد چقدر خوشحال ميشد. آن شب خوشبختانه باربي خانه نبود و چارلي ميتوانست كمي با خود خلوت كند در تنهايي خويش گريه كند. دير وقت بود كه زنگ در نشان از بازگشت باربي ميداد. چارلي كه اصلا حال و روز خوشي نداشت براي اولين بار با بي ميلي در را گشود و طبق معمول با چهره شادمان باربي روبرو شد. باربي سر از پا نميشناخت و بدش نم آمد كمي سر به سر چارلي بگذارد. به همين خاطر با ادا و اطفار خاصي جلوي چارلي ايستاد و به او گفت: خبر خوبي برات دارم. دوست دارم پروازت بدم. چيه چرا پكري؟ چارلي كه اصلا حال و حوصله باربي را نداشت از حرفهاي او استقبالي نكرد؛ اما هنگامي كه شنيد باربي حامله شده است، شوكه شد. حرفهاي پزشكش را به خاطر مي آورد كه احتمال بارور كردن هر زني را صفر ميدانست. نميدانست چه كند. پيش خود فكر كرد شايد دكترش اشتباه كرده يا در آزمايشات اشتباهي رخ داده است. به همين دليل روز بعد باز پيش همان پزشك بازگشت و موضوع را با وي در ميان گذاشت. اما دكتر با نهايت اعتماد به وي خاطر نشان كرد آزمايشات كاملا روشن است و به او اطمينان داد كه آن بچه از چارلي نيست. باور چنين چيزي براي چارلي غير ممكن بود. آخر باربي چگونه ميتوانست با او چنين كاري بكند. در راه بازگشت فقط در اين فكر بود كه بايد چه كند. وقتي به خانه رسيد باربي از او استقبال كرد اما چارلي حتي حال و هواي خودش را هم به خوبي نميدانست. باربي كه متوجه تغيير حالت چارلي شده بود با ناراحتي جوياي احوال شد. چارلي در حالي كه از ناراحتي هيچ چيز را نميفهميد با چشماني خيس رو به باربي كرد و موضوع مراجعه اش به پزشك و فهميدن عقيم بودنش را به او گفت. باربي تا اين مسئله را شنيد متوجه شده بود رازش فاش شده. اما او اينبار به هيچ وجه نميتوانست دروغ ديگري بگويد و در اين مهلكه گرفتار شده بود. چارلي با لحن خاصي كه از صداي شكسته اي بر مي آمد از او پرسيد: اين بچه كيست؟ و باربي در حالي كه گريه ميكرد با ندامت خاصي گفت: بچه يكي از دوستان قديمي من است كه در روستايمان با هم بوديم. چارلي تو بچه ميخواستي و من هم… و هر دو در حالي كه حال و وضع مناسبي نداشتند فقط گريه ميكردند كه در همين حال چارلي متوجه شد باربي با ساك كوچكي از خانه رفت. چارلي در حالي كه خاطرات گذشته را در ذهن مي آورد، در بين آن، سخنان پزشكش همچون پتكي بر سرش كوبيده ميشد. چند روز گذشت و چارلي وقتي جاي خالي باربي را نميتوانست تحمل كند در حالي كه پيش خود فكر ميكرد شايد اين سرنوشت او بوده است و با تصور اينكه آن دو ميتوانستند آن بچه را بزرگ كنند بار ديگر جوياي باربي شد. وقتي با باربي روبرو شد دوباره هر دو بناي گريه را سر دادند و تا چند مدت وضعشان به همان حال گذشت. سرانجام چارلي كه در اين مدت سنش دوبرابر نشان ميداد به باربي گفت: بيا بچه را بزرگ كنيم. بيا از نو شروع كنيم. اما در كمال ناباوري باربي جواب داده بود كه همين چند روز پيش بچه را سقط كرده است. چارلي ديگر تواني برايش نمانده بود. احساس ميكرد زمين و زمان دست به دست هم داده اند تا روزگارش را سياه كنند. اما چند لحظه بعد در حالي كه از باربي در خواست ميكرد تا از نو شروع كنند، باربي پاسخ گفته بود كه ديگر حاضر نيست به خانه چارلي باز گردد و ديگر نميتواند سرافكندگي چارلي را ببيند. در واقع باربي واقعا احساس شرمندگي ميكرد و از اينكه با چارلي كه تا به حال از گل كمتر به او چيزي نگفته بود چنين كرده بود، عميقا شرمسار بود. او به چارلي گفته بود ميخواهد به همراه جولي به روستايشان بازگردد. چارلي ديگر همه چيزش را باخته بود. زندگي اش همچون دامي شده بود كه هر چه بيشتر براي آزادي تلاش ميكرد، بيشتر در آن فرو ميرفت.
ديانا و اندي آرامش گذشته را باز يافته بودند. در حقيقت ديانا به اين مسئله پي برده بود كه اين دنيا چيزهاي ديگري هم جز بچه داري و صاحب فرزند شدن دارد و او تمام آنها را فراموش كرده بود. شايد تنهايي ديانا در آن كلبه ساحلي نوعي تلاش براي رسيدن به معرفتي بود كه به خاطر آرزوي وي از يادش رفته بود. آن دو روزگار خوبي را سپري ميكردند. هر از چند گاهي سري به همان كلبه ساحلي ميزدند و حال و هوايي عوض ميكردند تا اينكه روزي اندي اين بار با اطلاع قبلي ديانا سعي كرد او را راضي كند تا بچه اي را به فرزند خواندگي قبول كنند. ديانا اما باز هم ساز مخالف زده بود كه باز امكان دارد دچار افسردگي شود و تحمل يادآوري گذشته را ندارد. اما پس از چندي خود ديانا هم به اين نتيجه رسيده بود كه شايد با ورود بچه اي بتواند روزگار بهتري داشته باشد اما در دل مطمئن نبود كه موفق به پذيرش فرزندي شود كه از آن كسي ديگر بود اما به خاطر مراعات اندي هم كه شده بايد اين بار كوتاه مي آمد كه همچنين نيز شد. اندي صبح همان روز با شخصي تماس گرفته بود كه تا چند روز آينده صاحب فرزندي ميشد، اما به دليل مشكلات خانوادگي، نه خودش و نه همسرش راضي به نگهداري از بچه نبودند. ديانا به اندي گفت: اگر از باز گرداندن بچه خودداري كردند چه؟ اگر تصميمشان چند سال كه گذشت عوض شد چه؟ اما اندي با خونسردي پاسخ داده بود كه آنها اوراقي را امضاء ميكنند كه به موجب آن والدين سابق بچه هيچ حقي نسبت به فرزند خود نداشته و اندي و ديانا صاحب آن هستند. چند هفته گذشت تا اينكه متوجه شدند بچه تا چند ساعت ديگر به دنيا مي آيد. ديانا و اندي با عجله خود را به بيمارستان رساندند. ديانا نگران بود. او ميترسيد وقتي بچه را ميبيند نتواند او را به عنوان فرزندش بپذيرد اما از طرف ديگر از اين بابت كه ميتواند صاحب فرزندي شود كه احتياج به مراقبت او دارد شادمان بود. لحظه ها به سرعت ميگذشت و هنوز بچه به دنيا نيامده بود. ساعت دو و نيم بعد از نيمه شب بود و ديانا حالا بالاي سر مادر بچه ايستاده بود به او دلداري ميداد. بالاخره در حالي كه دستان مادر بچه در دستان ديانا فشرده ميشد، صداي گريه نوزادي فضا را پر كرد. لحظه اي به ياد ماندني در زندگي ديانا و اندي در حال شكل گرفتن بود. مادر، بچه را در آغوش كشيده بود. البته او قول داده بود بلافاصله بچه را به بخش خواهد سپرد اما نتوانسته بود سر حرف خود ايستاده و دختر كوچولويي را كه از خون خود ميديد و برايش ساعتها درد كشيده بود دوست داشت. روز بعد در حالي كه گويي تحول بزرگي در زندگي آن دو آغاز شده اندي و ديانا به سرعت به بيمارستان رفته تا بچه را به خانه بازگردانند. لحظه جالبي بود. ديانا اصلا تصور نميكرد كه هيلاري بچه ديگري است. او آن دختر كوچولوي نازنين را همچون بچه خودش دوست داشت. همه چيز تفاوت كرده بود. اخلاق ديانا، شور و حرارت اندي و در كل زندگي روي خوش خودش را پس از مدتها دوباره به روي آندو نشان ميداد.
آزمايشات و مصرف داروهاي اعصاب خرد كن پيلار همچنان ادامه داشت در حالي كه او و براد همواره در اين تصور بودند كه همه اين مشكلات ارزش در آغوش گرفتن فرزندي از خون خودشان را دارد. شايد چيزي كه بيش از حد پيلار را خسته و نگران ميكرد، سوالات بيشمار و بي جاي اطرافيان درباره سقط بچه و آن شب شوم بود. پيلار به حد جنون رسيده بود. حتي نزديكترين دوستانش را هم نميتوانست تحمل كند. تصور تك تك ثانيه هاي آن شب شوم، تاب و توانش را گرفته بود. براد همچنان براي خودشان نگران و درمانده بود. او ميدانست وضعيت روحي پيلار هم براي خودش بد و مضر است هم عاملي است ديگر تا آن دو را به نتيجه دلخواهشان نرساند. نتيجه اي كه هر دو انها پس از آن همه تلاش و مشقتها انتظار داشتند هر لحظه بدان دست يابند. سرانجام پس از چند هفته پيلار پس از مراجعه به پزشك متوجه شد آبستن شده است. آزمايشات نشان داده بودند تلاش آنها نتيجه اي مضاعف داه و پيلار دو قلو حامله است. پيلار اما اين بار حاضر بود هر كار كند تا بتواند بارش را به سلامت به زمين بگذارد. تا آنجا كه به شوخي گفته بود. اين هشت ماه را فقط در رختخواب ميگذراند. انتظاري همراه با دلهره و اظطراب. هر هفته كه ميگذشت وضع ظاهري پيلار خنده دار تر ميشد. او همچون بادكنكي شده بود كه هر آن احتمال ميرفت بتركد! روزها و هفته ها به كندي براي پيلار سپري ميشد. او مجبور بود سراسر روز را در رختخواب خود بگذراند در حالي كه به حدي رسيده بود كه ديگر حتي پاهايش قدرت تحملش را نداشتند.
چارلي اصلا حال و روز خوشي نداشت. كم كم به اين نتيجه رسيده بود كه سرنوشتش چيزي جز اين نيست و او محكوم به بدبختي و سياه روزيست. هر چه بيشتر به جفاي باربي فكر ميكرد كمتر به نتيجه ميرسيد. از طرفي دوست صميمي اش همواره او را به خاطر تصميمي كه گرفته بود تشويق ميكرد. اما اصلا وضعيت روحي چارلي را نميپسنديد. هر چند مطمئن بود گذر زمان خودش همه چيز را روبه راه خواهد كرد. چارلي به تنها چيزي كه فكر نميكرد شروع زندگي جديدي بود و اين دقيقا بر خلاف چيزي بود كه دوستش همواره از چارلي خواسته بود. چارلي به اين نتيجه رسيده بود كه تحت هر شرايطي نبايد تصميمي ميگرفت كه باعث شود زندگي شخص ديگري را هم تباه و ويران سازد. و اين طرز تفكر او نتيجه مستقيم عقيم بودن او بود. چرا كه همواره از اين كه شخصي را همراه خود كند در حالي كه ميبايست حق داشتن فرزند را از او سلب كند آزرده خاطر ميگشت. اما روزها و هفته ها از پي هم ميگذشت و وضعيت روحي او بهبود مي يافت. او حتي با دوستش به تفريح ميرفت و گاه گداري به پاركي كه در نزديكي خانه شان وجود داشت سري ميزد و از بازي بچه ها در آنجا لذت ميبرد. يك روز در همان پارك در حالي كه به تماشاي بازي بچه ها مشغول بود، توپي به طرفش پرتاب شد كه چارلي با مهارت آن را گرفت و به دست دختر بجه اي داد كه در مقابلش ايستاده بود. دخترك توپ را از چارلي گرفت و از او تشكر كرد. او آنقدر محو تماشاي دخترك شده بود كه حضور مادرش را نفهميده بود. مادر دخترك در حالي كه دست دخترك را در دست گرفته بود از چارلي تشكر كرد. صحبت ادامه يافت تا آنجا كه آن روز را با هم گذراندند. چارلي نميدانست وضعيت آنها چگونه است اما اين را ميدانست كه هم مهر دختر و محبت مادرش به دلش نشسته است. اما روي اين هيچ حسابي باز نكرده بود چرا كه از وضعيت انها اطلاعي نداشت هر چند حلقه اي در دستان مادر نبود اما باز هم نميتوانست تنها به همين دليل بسنده كند. هنگام خداحافظي از آن دو اظهار اميدواري كرده بود كه بتواند آن دو را دوباره ببيند و انها هم ظاهرا از اين بابت تمايل خاصي نشان داده بودند. روزها گذشت و چارلي باز هم توانست آن دو را در همان پارك ببيند. تا جايي كه يك روز در حالي كه دخترك مشغول بازي بود مادر سر صحبت را با چارلي باز كرده و درباره گذشته اش از او پرسيده بود. چارلي اما در دل از اين بابت نگران بود كه در برابر مسئله عقيم بودنش سارا چه واكنشي نشان خواهد داد و آيا اصولا او ميبايست همچين چيزي را به سارا ميگفت يا نه. در هر صورت او كه در مقابل سوال خودش از سارا با پاسخ جالب او روبرو شده بود شايد اميدواريش بيشتر شده بود. زيرا كه سارا گفته بود سالها پيش همسرش را از دست داده است و او تنها دخترش در خانه اي همان نزديكي ها زندگي ميكنند. روابط آن دو ادامه پيدا كرد تا آنجا كه چارلي مطمئن شده بود ميتواند زندگي خوبي را با آن دو آغاز كند.اما از سوي ديگر نميخوست سارا را از داشتن فرزندان بيشتري كه مسلما حق قطعي او بود باز دارد. اما هنگامي كه سارا از اين مسئله آگاه شده بود، اظهار داشه بود كه فقط چارلي را ميخواهد و نه هيچ چيز ديگري چرا كه در زندگي آنها بيشتر از هر چيز ديگري اعتماد طرفين است كه ميتواند ضامن بقاي زندگي شود و نه چيز ديگري و از آنجا كه طي چند مدتي كه از آشنايي شان ميگذشت چارلي را مردي دوست داشتني و خانواده دوست دريافته بود حاضر نبود تحت هيچ شرايطي او را از دست بدهد. حال به نظر همه چيز درست و اصولي مينمود. چارلي هر دوي انها را دوست داشت و حتي دخترك هم از بودن با چارلي خشنود مينمود.
ديانا فكر همه چيز را كرده بود. گهواره طلايي قشنگ كودك در گوشه اي و لباسهايي كه از پيش آماده كرده بود. او حال تصميم گرفته بود خانواده اش را پس از مدتها كدورت دوباره دور هم جمع كند تا اين خبر مسرت بخش را به همه بدهد. روزي مادر و پدر و خواهرانش را دعوت كرد. آنها كه از واكنش ديانا تعجب كرده بودند، فكر ميكردند اتفاق خاصي افتاده كه ديانا پس از اين همه وقت به صورت كاملا ناگهاني از انها دعوت كرده بود. اما ديانا در آن جلسه همه چيز را براي خانواده اش توضيح داده و همه را با خبرش شوكه كرده بود. همه خوشحال بودند و ديانا را براي تقبل بچه ستودند و تاييد كردند. هيلاري دختري با موهاي بور و صورت گرد و خوشكلي بود كه در همان لحظه اول همه را مجذوب خنده هايش ميكرد. ديانا حال احساس ميكرد بار ديگر در جمع خانواده پذيرفته شده و از اين بابت خيلي خوشحال بود او ديگر خود را همانند ديگر خواهرانش كه مثل آب خوردن بچه دار ميشدند ميديد. آنقدر مشغول بچه داري شده بود كه كارش را به كلي رها كرده بود. هر چند از مرخصي استفاده ميكرد اما نميدانست وقتي مرخصي اش تمام شود ميتواند از هيلاري دل بكند يا نه. او آنقدر به بچه رسيدگي ميكرد كه خيلي ضعيف و لاغر شده بود به طوري كه اندي بارها از او خواسته بود براي بچه پرستار بگيرند اما ديانا حاضر نبود جز خودش و اندي كس ديگري يكي دوردانه شان را در آغوش گيرد. همين ضعف ديانا به حدي رسيد كه روزي در يكي از مهمانيهاي خانواده اش حالش به هم خورده بود و اين بار اندي با جديت از او خواسته بود خود را به دكتري نشان دهد. ديانا اين بار كوتاه آمد و قول داد فرداي همان روز به نزد پزشكي برود تا از حال و روزش مطمئن شود. خبر جالبي بود. دكتر پس از معاينه او درباره عادات ماهيانه اش از او سوالاتي پرسيد و در نهايت پاسخ داد كه ديانا سه ماهه حامله است. ديانا شوكه شده بود و حرفهاي دكتر را باور نميكرد چرا كه دكتر قبليش احتمال آبستن شدنش را يك به شصت هزار دانسته بود. نميدانست با اين وضعي كه دارد چطور ميتواند بچه ديگري را هم كه در شكم داشت مراقبت كند. در حالي كه از بازي سرنوشت خنده اش گرفته بود سعي داشت هر چه سريعتر مسئله را با اندي در ميان بگذارد. اندي جلسه داشت و ديانا كه هيچ چيز را مهمتر از رازي كه در دل داشت نميديد چنان فريادي سر منشي شركت زده بود كه اندي را هراسان بيرون كشيده بود. وقتي كه مسئله را به اندي گفت، واقعا يكه خورد و از ديانا قول گرفت تا اجازه دهد پرستاري مسئوليت نگهداري از هيلاري را لااقل تا زمان به دنيا آمدن بچه ديگر به عهده گيرد. و بدين ترتيب سرگذشت شوم آن دو به دلنشين ترين داستان شهر شهره گشت.
روز موعود نزديك بود. پيلار كه در اين مدت كاري جز نشستن و مطالعه مجلات و روزنامه ها نكرده بود، وضعيت ظاهري جالبي پيدا كرد بود. هر چند از شرايط موجود به هيچ وجه راضي نبود اما به خاطر پسر و دختري كه در شكم داشت حاضر بود سخت تر از آن را هم تحمل كند. اخيرا دكترش به او توصيه كرده بود كمي پياده روي كند و تحرك داشته باشد. سرانجام روز موعود فرا رسيد. براد وقتي متوجه شد دردهاي پي در پي پيلار شدت گرفت به سرعت آمبولانس خبر كرده و او را به بيمارستان رسانده بود. دردهاي شديد پيلار تاب و توانش را بريده بود به صورتي كه احساس ميكرد هر آن از شدت درد از هوش ميرود اما براد كه بالاي سرش ايستاده بود و دستان پيلار را محكم در دستش ميفشرد به او اميدواري ميداد. آنها براي چنين لحظه اي چه مشقتها كه نكشيده بودند. دردهاي پيلار كشنده شده بود. اما هنوز خبري از بچه ها نبود. براد دلشوره خاصي داشت. او نميدانست هنگام به دنيا آمدن بجه هايش هم همينقدر اظطراب داشه يا خير. ادوات و ابزارها و دستگاه هاي بالاي سر پيلار دردش را تشديد ميكرد. دكترها مشغول مشورت بودند تا ببينند كار به سزارين خواهد كشيد؟ بالاخره پس از چندين ساعت صداي گريه بچه در ميان صداي ناله و فرياد پيلار پيچيد. براد كه دستپاچه شده بود نميدانست بايد چه كند. اما باز هم حادثه تكان دهنده ديگري. بچه دوم كه دختر كوچولويي بود زنده نماند. اما پسر تپولوي سفيد ديگر سرحال و قبراق به نظر ميرسيد. براد گيچ شده بود. او نميدانست بايد خوشحال باشد يا ناراحت. لحظه اي كه جسم بي جان دختر را گوشه اي ميگذاشتند، چهره معصومش را ديده بود. آنقدر نحيف و كوچك بود كه براد را تحت تاثير قرار داد. اشك تمام صورت براد را پوشانده بود. دخترك را در آغوش كشيد. دستان كوچكش را در دست ميفشرد و احساس ميكرد در خواب عميقي فرو رفته است. براد ميدانست دراين لحظه اگر پيلار از موضوع اطلاع پيدا كند اوضاعش وخيم تر ميشود از اين رو به دروغ حال هر دو فرزندشان را خوب عنوان كرده بود اما از طرف ديگر ميدانست يشتر از اين هم نميتواند موضوع را از پيلار دور نگه دارد. فرداي آن روز هنگامي كه پيلار حال و روز بهتري پيدا كرده بود، آماده بود تا بچه هايش را ببيند. براد به همراه چند پزظك ديگر آمده بود تا ماجرا را براي پيلار بيچاره كه از هيچ چيز خبر نداشت بازگو كند. براد پسرك را در آغوش مادر جاي داد و گفت: متاسفم، دخترمان از دست رفته است.پيلار كه از اين حرف براد جا خورده بود با نگراني گفت: اما تو كه گفتي حال هر دو خوب است؟ براد سري از روي تاسف تكان داد و پزشك در ادامه گفت: متاسفانه بيشتر خون شما به پسرتان منتقل شده و دختر شما چنان لاغر شده بود كه شش هايش به درستي كار نميكرد. ما همه تلاشمان را كرديم. پيلار پس از شنيدن اين صحبتها در حالي كه سيل اشك از چشمانش جاري شده بود، رو به براد كرد و گفت؛ ديگر اين پسر را هم نميخواهم. همه متاثر شده بودند. براد در حالي كه هنوز بر خودش مسلط نشده بود بچه را از پيلار گرفت و گفت: او كه گناهي ندارد، بيا به خانه باز گرديم. هر دوي آنها نميدانستند در آن لحظه چه كنند. و اين چيزي بود كه به آن شوخي تلخ طبيعت ميگفتند. آنها چندين ماه در انتظار دختر و پسري بودند اما اكنون با دختري از دست رفته روبرو شده بودند. حادثه اي كه پس از يك لحظه خوشايند به وقوع پيوسته بود. و حال آن دو بايد در فكر برگزاري مراسم به خاك سپاري فرزندشان ميبودند. پيلار در بيمارستان خواسته بود دخترش را ببيند. و آنها هم موافقت كرده بودند. پيلار را روي صندلي چرخداري نشاندند و او را به سمت سردخانه بيمارستان انتقال دادند. وقتي كه جسد سرد و خاموش دخترش را در آغوش مادر جاي دادند همه پرستاران و اطرافيانش از جمله براد گريه ميكردند. پيلار در حالي كه صورتش را به گونه هاي سرد دختر چسبانده بود زير لب ميگفت؛ دخترم، دختر كوچك و نازنينم، آخر گناه تو چه بود. چهره رنگ پريده دختر چنان كوچك و دوستداشتني بود كه پيلار ناگهان در دل احساس كرد، واقعا عاشق اوست و لحظه اي را نميتوند بدون او سپري كند. اما چه ميتوانست بكند كه او از دست رفته بود و ديگر هيچ كاري از دست هيچ كس بر نمي آمد. روز به خاكسپاري بود و آشنايان براد و پيلار همه در كليسا بودند. دعا خوانده شد و همه به سوي محل دفن دختر بي نوا به راه افتادند. پيلار پيش خود ميگفت هيچ وقت نميتوانستم چنين روزي را در ذهنم تجسم كنم. لحظه اي كه ميبايست دردانه اش را به دل خاك ميسپرد. لحظات پر التهاب و پر آشوب مراسم تدفين هم به اتمام رسيد. شب همان روز در حالي كه از التهاب پيلار كاسته شده بود و جاني را در آغوش داشت، رو به براد كرد و با لحن آمرانه اي به براد گفت: پسر قشنگيست مگر نه؟ براد كه حال پيلار را خيلي بهتر ميديد با نگاه مسرت باري به او گفت: درسته خيلي تپل و سرحاله. و آنگاه خنده شادمانه اي از سر رضايت و خرسندي بر لبان پيلار نقش بست. رزوها ميگذشت و جاني رشد ميكرد و در اين مدت پيلار خود را تحت هر شرايطي وابسته فرزند دلبندش ميديد. اوقات تلخ گذشته رو به فراموشي سپرده بود و پيروزي و سربلندي به آنها رو كرده بود. پيلار ديگر چون سابق نميتوانست به كارش ادامه دهد اما همچنان مشتاق ادامه فعاليت وكالت بود. براد هم ارتقاء پست گرفته و به درجه قضاوت رسيده بود. در يكي از همان روزها وقتي پيلار به صورت اتفاقي نزد پزشكش براي معاينه رفته بود با خبر جالب و عجيبي رو برو شد. او دوباره حامله شده بود. نميدانست چه كند. وقتي خبر را به براد داد، براد در حالي كه واقعا يكه خورده بود و كمي نگراني در چهره اش نمايان بود، رو به پيلار كرده و گفته بود: حال ميخواهي چه كني؟ ميخواهي بچه را نگه داري و پيلار در جوابش گفته بود: خوب به هر حال ما ناشكري نخواهيم كرد.
چارلي همه چيز را بر وفق مراد خود ميديد. تلخي گذشته را به دست فراموشي سپرده بود و به آينده اميدوارتر شده بود. با وجود ارتباطي كه با سارا و دختر كوچكش داشت، ديگر احساس نيازي به چيز ديگري نميكرد و همواره در اين تصور بود كه با وجود آنها به رؤياهايش دست يافته است. اما در دل همواره از اين بابت نگران بود كه نكند با مشكلي كه داشت، براي سارا دردسري درست كند. آخر اين حق طبيعي سارا بود كه بچه هاي بيشتري داشته باشد. و به همين خاطر نميتوانست خواسته درونيش را به راحتي بازگو كند. روزي به خانه آنها رفته و سارا برايش شام خوبي فراهم كرده بود. سارا باز از گذشته چاري پرسيد در حالي كه پيشتر خود چارلي از باربي و مشكلاتي كه برايش فراهم كرده بود چيزهاي زيادي گفته بود، اما نقطه تاريكي وجود داشت كه چارلي از بازگو كردنش بيم داشت. و آن چيزي نبود جز بيان واقعيت تلخي كه سرتاسر زندگي چارلي را تحت الشعاع قرار داده بود. مسئله عقيم بودنش چنان وضعيت كنوني اش را به چالش كشيده بود كه همواره آن را در وراي تخيلاتش پنهان ميكرد. اما آن شب، شبي بود كه او بايد تكليف خودش و سارا را كاملا مشخص ميكرد، از اين رو نيم نگاهي به سارا انداخت و گفت، سارا من به تو خيلي علاقه مندم اما نميتوانم بخاطر مشكل خودم تو را هم دچار درگيري و مشكل سازم. من واقعا از بودن با تو راضي و خشنودم اما اين را حق مسلم تو ميدانم كه بتواني بچه هاي ديگري داشته باشي. و اما سارا پاسخ گفته بود كه من همواره در زندگي بر اين عقيده ام كه چيزي جز همراهي مانند تو نخواهم و هرگز نميتوانم راضي شوم تو را به خاطر چنين مسائل پيش پا افتاده اي از دست بدهم، سارا كه خيلي تحت تاثير قرار گرفته بود، در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت: چارلي هيچ وقت مرا تنها نگذار و چارلي هم در حالي كه از خواسته قلبي سارا مطلع شده بود با كمال اطمينان گفت: هرگز. مراسم جشن ازدواج آن دو در حالي كه تنها شاهدشان دخترك كوچولو بود شش هفته بعد برگزار شد. و پس از آن بود كه زندگي آرامي را شروع كردند. در حالي كه سارا ديگر لازم نبود شبانه روز كار كند و ميتوانست براي رسيدن به هدفي كه هميشه در سر ميپروراند تلاش كند. از آن طرف چارلي هم ديگر ميتوانست بجاي خانه داري به كارهاي ديگرش بپردازد. آن دو با توافق يكديگر سرانجام به يكي از يتيم خانه هاي شهر رفته و پسر بچه چهار ساله اي را به فرزند خواندگي قبول كردند، چيزي كه چارلي هميشه در روياهايش ميپروراند.
پايان