قسمت اول
ترانه؛ تلخ ترین موسیقی متن فیلم تراژیک زندگی یک انسان!
امروز غمگین ترین ترانه دنیا را شنیدم. امروز از سکوت ترانه ای غمگین بغض كردم!
ترانه در مقابلم نشسته است و چشمان کوچک و خسته اش را به من دوخته. پاهایش را یکی در میان تکان میدهد و با انگشتان دستش بازی میکند. چهره اش سرشار از معصومیت است اما لکه های سیاه کم رنگی گوشه چانه اش را سیاه کرده است. وقتی میخندد چشمانش بسته میشود و لبان کوچکش روی هم میلغزد و خم میشود.
ترانه را دوست دارم. این ترانه غمگین، این ترانه تنها، این ترانه بی کس. نه بخاطر اینکه وقتی میخندد چاله چانه اش باز میشود و دنیای اینهمه جدی پلیسیمان را عوض میکند بلکه به این دلیل که در من احساسی عجیب همراه با شوری نهفته و شعفی تمام نشدنی برانگیخته است.
ترانه دلنشین است. مثل تک کلماتی که گاهی به زبان می آورد. تمام کلمات را با همان لحن کودکانه اش شیرین بیان میکند بدون اینکه ذره ای بداند که چقدر تلخند این کلمات. تمام آنها را با آوای دلنشین و شیرین خود بر لب جاری میکند؛
بابا ندارم!
مامانم زندانه!
خواهرم فرار کرده!
شب گذشته بعد از تماس تلفنی پلیس راه، گشت خودرویی کلانتری، دختربچه ای حدودا 3 ساله را می یابد که درون دستش کاغذیست بدین مضمون: 4 ماهه ازش مراقبت میکنم، دیگه نمیتونم!
دوغ میخوام!
روبرویم روی صندلیهای آهنی اتاق نشسته است. نگاهش میکنم. دوباره میگوید: دوغ دوست دارم!
از دیشب که امده حتی یک ذره دلتنگی نکرده است، خم به ابرو نیاورده، بهانه کسی را نگرفته. انگار به هیچ کجا و هیچ کس وابسته نیست.
میپرسم: میدونی خونه ات کجاست؟
میگوید: آره، خیلی دوره! خیلی خیلی خیلی باید بریم. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپنج دقیقه راه هست!
از خنده ساده کودکانه اش خنده ام میگیرد!
17، 18 ساعت است که این طرف و آن طرف پرسه زده اما احساس خستگی نکرده است. دلش برای محلی که مال خودش باشد تنگ نشده! به عبارت دیگر هیچ جایی را مال خودش نمیداند و در اصل هیچ کجا را ندارد. پذیرفته است. احساس میکند زندگی همین است. هیچ کجا مال هیچ کس نیست. بعد از نیم ساعت نشستن روی آن صندلی اهنی هیچ احساس ناراحتی درون چهره اش نمایان نیست.
کلانتری خلوت است. کنجکاو میشوم ببینم ترانه کجاست. صدایش میزنم. جواب نمیدهد. دست آخر او را جایی می یابم که اصلا انتظار نداشتم. با صحنه ای بی نهایت ناگوار روبرو میشوم. میدانم این صحنه را حالا حالاها فراموش نخواهم کرد. ستوان بی حوصله که جست و خیزهای کودکانه ترانه خسته اش کرده او را درون سلول ضمخت و آهنی بازداشتگاه انداخته و رفته پی کارش! ترانه کوچولو وسط سلول کوچک آهنین که حتی جا برای دراز کشیدن هم ندارد چمباته زده است. سرش را میان زانوانش گرفته و اشک میریزد. بی صدا....
دلم به درد می آید. بی هوا میپرسم کی تو رو انداخته اینجا؟
سرش را بالا می آورد و باز دلم میلرزد. قطره های اشک از گونه هایش سر میخورد و چشمان قرمزش پف کرده است. دست پاچه شده ام! بلند فریاد میزنم؛ ستوان، ستوان.
سراسیمه وارد میشود.
چطور دلتون اومد بندازینش این تو؟
با دست پاچگی میگوید:
یه کاری داشتم گفتم جایی نره گم و گور بشه!
اینجا دژبانی داره آقا!
کلید را میگیرم و در را باز میکنم. آرام او را در آغوش میگیرم و نوازشش میکنم. هیچ نمیگوید. فقط اشکهایش را پاک میکند. انگار هیچ تعریفی از آنچه حادث شده ندارد. فقط حس کرده خیلی بد است آدم آنجا باشد. پشت آن میله های ضمخت که درش را با قفلی بزرگ بسته اند.
ترانه آزاد، ترانه ای که به هیچ کجا بند نیست، ترانه ی بی خانمان تر از باد پس از زندانی شدن در میان آن چارچوبهای فلزی آنچنان اشک میریخت، حداکثر دفاعی که میتوانست در مقام یک کودک بی دفاع از حق و حقوق خودش بکند.
ترانه کوچک، با همان صورت گرد و سفید با لکه های سیاه، دستهای کوچک زخمی، دستهایی که جای جایش آثاری از سوختگی نمایان است، ترانه ای که یک ذره از کسی محبت ندیده است که حالا دلتنگش شود، ترانه ای که گاهی احساس میکنم عدالت خداوندی را زیر سوال برده است، فردا میرود. فردا میرود تا در بهزیستی زندگی جدیدی را شروع کند. نمیدانم برای سوال حزن آور آنجا چه کسی به ملاقاتش خواهد رفت چه پاسخی پیدا کنم؟
ترانه را دوست دارم و به جمله ای بزرگ از شاندل فکر میکنم که گفت:
انسان ترانه ایست که خدا سروده است.
عمو، عمو، تو بَلَتی عکس خونه بکشی؟
قسمت دوم
ترانه رفت! پرونده اش را خودم با دستهای خودم تکمیل کردم و بستم و ترتیب اثر دادم. ترانه به هیچکس تعلق نداشت. نمیدانم چطور به کسی که در مرامنامه زندگیش چیزی به مفهوم دل وجود نداشت، دل بستم. حالا که نیست، حالا که رفته، حالا که فارغ از هر قید و بندی جای دیگری مشغول بازی کردن است، بدون اینکه ذره ای حس دلتنگی داشته باشد، این منم که دلتنگم!
ترانه همانند نسیمی مطبوع آمد و رفت، اما همچون توفانی سهمگین دلم را لرزاند. سکوت ترانه، لبخندهای شیرینش و تمام جملاتی را که احتمالا صدها بار همچون یک نوار از پیش ضبط شده بر زبان آورده بود از خاطرم میگذرد.
پرونده ترانه درون دستم است. پله های دادسرا را آنقدر بالا و پایین رفته ام که دیگر نایی برایم باقی نمانده عوضش سودای کلی دلهره و اضطراب درون دلم ریخته است. تمام وقت به خودم میگویم: نکند قاضی دستور دهد ترانه دوباره به خانواده اش عودت داده شود، نکند ترانه را به مادربزرگ مجهول الهویه اش بسپارند، نکند بیش از این بر برگهای کم حجم تاریخ زندگیش بنویسند: در به دری! احساس میکردم تنها پناهگاه موجود برای ترانه بهزیستی است. امن ترین و گرم ترین جای ممکن در سرتاسر دنیا.
چقدر این دخترک ژنده پوش با دستهای پینه بسته تنها بود! هر وقت از تنهایی ترانه در ذهنم تصویری مجسم میکنم نمیتوانم جلو بغضم را بگیرم. یعنی نمیتوانم چنین تصوری از تنهایی داشته باشم. خنده ام میگیرد از خودم که گاهی فکر میکنم تنهایم.
آتش آن نیست که از شعله آن خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
ترانه برای من یک نماد شد. نمادی از صبر و استقامت. ترانه با تمام ویژگی های خاص شخصیتی خودش دست کم از جهاتی همچون یک الگوی به تمام معنا برخورد کرد. منش ترانه و شخصیت او آنچنان تاثیرگذار بود که اسباب ستایش همگان را فراهم میکرد. نمیخواهم از یک دختربچه سر راهی که هویتش نامعلوم است و اصالتش نامشخص، یک قهرمان بسازم اما شخصا به بذل و بخشش ترانه لقب یک مجسمه اصیل از اصالت بشری میدهم. مجسمه ای که انگار توسط دستان خبره پیکرتراشی مافوق بشری ساخته شده بود. ترانه دختری محتاج بود. دختری بود که نداشت. سرتاسر زندگی کوتاهش با نداری عجین شده بود اما با تمام این تفاسیر وقتی از کسی خوراکی میگرفت محال بود قبل از تعارف کردن به دیگران ذره ای از آن را بخورد. برایش مهم نبود هر کس چقدر برمیدارد و در انتها چقدر برای خودش باقی میماند. تنها چیزی که از منظر او مهم بود، سهیم کردن دیگران بود از شادی زودگذر و موقتی خوردن چند تکه بیسکوییت! انگار او هم ناخودآگاه فهمیده بود که هستی هوشمند است و هر چه بیشتر ببخشی بیشتر صاحب میشوی.ادب و احترام این دختربچه بی کس و تنها درس عبرتی بود برای ما. با اینکه در یک خانواده به شدت فاسد بزرگ شده بود اما هرگز ندیدم و نشنیدم به کسی حرف بدی بزند یا کسی را آزار دهد. او بیش از حد سن و سال خودش طعم تلخ دنیا را چشیده بود. او زودتر از حد خودش بزرگ شده بود و قاعدتا بیشتر از خودش میدانست. احسان بی شائبه ترانه برای جلب توجه نبود. او صادقانه میبخشید. کرم او بخاطر شناخت و آگاهی خاص خودش بود. بخاطر بیش از حد زندگی کردن در دنیا. شاید آنقدر بی مهری دیده بود که میخواست با این حرکاتش با زبان بی زبانی خودش تلنگری بزند به قلب بی احساس ما، که مهر و وفا یعنی چه؟!
طبق معمول بعد از باز کردن چیپس، ان را به طرف من میگیرد و سرش را تکان میدهد. چند بار تعارف میکند و بعد شروع میکند به خوردن. صندلی عقب تاکسی درست کنار ترانه نشسته ام و پرونده اش را در دست گرفته ام. نمیدانم چرا این پرونده از دستانم کنده نمیشود. شاید حس میکنم اگر پرونده از دستم برود ترانه هم از دست رفته است.
نا امید شده بودم. پس از کلی انتظار پشت در اتاق قاضی، پرونده را رها کردم و برگشتم کلانتری. خودخوری میکردم بدان جهت که دستم به هیچ کجا وصل نبود. نمیتوانستم در برابر قاضی بایستم و بگویم جناب قاضی! اشتباه میکنید. در جایگاهی نبودم که فرصت چنین کاری را داشته باشم. پشت میز نشسته بودم که پرونده اش رسید. مامور نقل و انتقال پرونده ها مقابلم ایستاد و لبخند زد. پرونده را گشود و گفت:
مگه همین رو نمیخواستی؟ دستور انتقال به بهزیستی تهران بزرگ.
گل از گلم شکفت! نگاهی به ترانه انداختم و نفس عمیقی کشیدم. خیالم تا حدودی راحت شده بود. پس از کلی تماس تلفنی و اطمینان حاصل کردن از محل پذیرش ترانه راهی تهران شدم. یوسف آباد، نبش خیابان بیستم، بهزیستی کل تهران بزرگ.
ساختمانی چهار طبقه، بدون کمترین آثاری از زیبایی و با پنجره هایی دود زده. یک دستم پرونده زرد رنگ ترانه بود و دست دیگرم میان انگشتان کوچک ترانه گره خورده بود. ترانه هیچ نمیگفت. فقط نگاه میکرد. نگاهی سراسر بهت زده. وارد سالنی بزرگ شدیم که 13 در بزرگ دور تا دور ان را فرا گرفته بود. اطراف سالن صندلیهای پراکنده چیده شده بود. ترانه خودش را به من نزدیک تر کرد. در حالیکه گوشه کیف کوچکش را میمکید خودش را به من چسبانده بود و دستم را به شدت میفشرد. پس از طی مراحل ویزیت دکتر و ثبت پرونده در دفاتر وارد مرحله بعد شدیم. وقتی ترانه را بازدید میکرد، چهره دکتر آنقدر متاثر شده بود که هر لحظه گمان میکردم خواهد گریست. آنجا بود که جلوه دیگری از زجر و عذاب و زندگی جهنمی ترانه در برابر چشمانم ظاهر شد. بدنش را با سیگار سوزانده بودند!
نگاه های سنگین اطرافیان آزارم میداد. گوشه ای ایستاده بودیم و ترانه برای رهایی از دوزخ نگاه های ترحم بار اطرافیان خودش را تا انجا که میتوانست به من چسبانده بود. دستش را از دستانم رها نمیکرد. هنوز گوشه کیفش درون دهانش مانده بود و همچنان در اعماق چشمانش اثری از ترس و ابهام و اضطراب دیده میشد. انگار او هم آن نگاه های سنگین را حس کرده بود. هر چند این نگاه ها برای او تازگی نداشت اما انگار این دخترک سرسخت هنوز از آخرین داشته اش نگذشته بود. داشته اي عزيز به نام شرف و غرور.
اتاق معاونت اجتماعی ترکیبی بود از چند میز که پشت هر کدام خانمی نشسته بود و با کسی حرف میزد. دختری که 17، 18 ساله به نظر میرسید روی یکی از صندلیهای نزدیک میز نشسته بود و به سوالهای خانم پشت میز با کمترین اشتیاقی پاسخ میداد.
تا چندم درس خوندی؟
تا پنجم.
چند سالته؟
نمیدونم!
اگه نمیدونی تا دوباره بفرستمت پیش روانشناس!
برافروخته روی بی اطلاعیش پافشاری میکند.
پیش خودم فکر میکنم چه جایی میتواند باشد این اتاق روانشناس!
دختر به من زل میزند. همان استرس، همان ابهام و همان وهمی که درون چشمان ترانه موج میزد را درون چشمانش دیدم. نگاهی به ترانه انداختم. بی توجه هنوز گوشه کیفش را میمکید. دختری که به سوالات پاسخ میگفت، تصویری از آینده ترانه در برابرم مجسم میکرد. دختری فراری از خانه!
اما نه! ترانه مثل او نخواهد شد، چرا که اصلا خانه ای ندارد که بخواهد از آن فرار کند!
اهل کجایی؟ از کجا میای؟
شیراز!
نمیدانم چرا همینطوری به رگ غیرتم بر خورده بود. بعد از هر پاسخی که میداد در چهره ام به دنبال واکنشی میگشت. شاید پس از پاسخ آخرین سوال، پیچیدگی صورتم از نگاهش دور نماند!
ترانه بهانه میگرفت. نمیخواست که بماند. حس کرده بود کجا آمده است. برخوردهای سرد مسئولان هیچ اشتیاقی در او بوجود نیاورده بود. من هم مثل ترانه میخواستم هر چه سریعتر از آن محل و آدمهایش دور شوم.
احساسی نشو!
پاسخ تمام آنها به تقاضای من برای تصاحب سرپرستی ترانه این بود؛ احساسی نشو!
آخر طاقت نیاوردم و گفتم:
این شمایید که نباید احساسی شوید، چرا که اگر بخواهید بخاطر تمام امثال ترانه ها احساس مسئولیت کنید روزانه مادر 100 تا بچه میشوید! اما داستان من و ترانه متفاوت است. ترانه سر راه من قرار گرفته و شاید تا آخر عمر هیچ فرصت دیگری فراهم نشود، نه برای او و نه برای من.
گفتم که، احساسی نشو!
چهره مردانه و خشن خانم مسئول مرا از ادامه بحث بازداشت.
بالاخره کار تکمیل پرونده تمام شد و من و ترانه با نامه ای که به شیرخوارگاه شبیر نوشته شده بود از در کوچک ساختمان بزرگ بهزیستی تهران بزرگ، که بدون کوچکترین اثری از زیبایی سر از زمین برآورده بود خارج شدیم.
آخرین لحظات همنشینی من و ترانه رقم میخورد و من بار دیگر به آخرین درخواست ترانه پاسخ مثبت دادم. با من پیاده شد و مقابل در کوچک دکه ایستاد. در کیف کوچکش را به آهستگی و مثل یک نجیب زاده به تمام معنا باز کرد و یک اسکناس 500 تومانی بیرون آورد و خواست پول چیپسش را خودش حساب کند. اصرار کرد و من هم او را بلند کردم تا قدش به پنجره کوچک دکه برسد. سلام کرد و با وقار 500 تومانی را به فروشنده داد. به وضوح، احساس غروری را که پس از حساب کردن خوراکیش در صورتش موج میزد میدیدم. سوار شدیم و او با همان متانت همیشگی اش قبل از هر چیز پاکت چیپس را به طرفم گرفت و با تبسمی شیرین، همان تبسمی که چند روز کل دنیای پلیسیمان را زیر و رو کرده بود همان تبسمی که صورت کوچکش را مثل یک پری کوچک معصوم، زیبا میکرد سرش را چند بار تکان داد.
حال خودم را نمیفهمم. زمان به سرعت میگذرد و من مقابل در ورودی شیرخوارگاه شبیر ایستاده ام. یک دستم پرونده زرد رنگ ترانه است و دست دیگرم در دستان او گره خورده است. این بار هیچ مشخص نیست کداممان دست دیگری را این چنین میفشاریم. ترانه دیگر گوشه کیفش را نمی مکد. فقط زل زده به سردر شیرخوارگاه. برخوردهای صمیمی و پر حرارت نگهبانان از اضطرابم میکاهد. ترانه اما جور دیگری شده است. حرف نمیزند ولی نگاهش پر است از معنا.
روی صندلی نشسته ام و او درون آغوشم آرام گرفته است. آرام که چه عرض کنم. ترانه هرگز ناآرام نبود. حتی در بدترین شرایط، زمانی که مسلول شده بود. عوضش درونش غوغایی برپا بود. سرش را تا جایی که توانسته خم کرده به طوری که هر لحظه اگر رهایش کنم خواهد افتاد. نوع واکنشش نسبت به اتفاقی که حدس زده قرار است حادث شود اینگونه است. اینها را پس از چند روز سر و کله زدن با او خوب فهمیده ام. هر چه میخواهم سرش را بالا بیاورم نمیگذارد. همان ته مانده تلخ تر از زهر تبسم پیشینش روی لبهایش مانده. خانم پرستار با تبسمی واقعی و عاری از هر گونه نمایش و تصنع و جمله هایی که این بار نه مثل بهزیستی تهران بزرگ که از سر رفع تکلیف و نمایش بیان میشوند به استقبال ترانه می آید. او را فرا میخواند و من صورت کوچکش را که بدون کوچکترین تغییری مانده است میبوسم. موهایش را از روی پیشانیش کنار میزنم و سرش را در آغوش میگریم. انگار فراموش کرده ام میان چند نفر ایستاده ام. ترانه واکنشی خاص تر از سر هم کردن یک خداحافظی عادی نشان نمیدهد. دست میدهد. همان لبخند همیشگی را تحویلم میدهد و دست در دست خانم پرستار میرود. دم در صدایش میزنم. بر میگردد.
نه! نیست. نبود. نخواهد بود.
ترانه به هیچکس تعلق نداشت. ترانه آزاد بود. آزاد آزاد.
