خاطرات ایام خدمت - 3 جسدی که در تهران دیدم!

3 جسدی که در تهران دیدم!

همیشه عجیب و مبهم. هوا مه آلود، باد همچنان سرد بهاری، سر رفتن ندارد. از روی قبرهای کوتاه و بلند گذر میکنم. یک نگاهم به نامهاست و یک نگاهم به عکس ها. پیر و جوان. همگی دچار یک نخوت ناگهانی و ماندگار شده اند. اینجا سکوت، زیباترین لالایی مرده هاست. برای به خواب ابدی رفتن، برای خفتن و دیگر بیدار نشدن. آن سه جنازه ای که در تهران دیدم را فراموش نمیکنم.

ادامه نوشته

خاطرات ایام خدمت - شبم از نیمه گذشته است

شبم از نیمه گذشته است

و باز

من همان خویشتنم

با همان بار غم دوری او...

 

باز یک شب تیره و تار دیگر پشت صندلی زهوار در رفته مرکز پیام کلانتری نشسته ام. مقابلم تلفنهای کوچک و بزرگ و دو بی سیم سیاه رنگ جا خوش کرده اند. و من گوش به زنگم. گوش به زنگ روایت خشونت باری از زندگی مردم شهر. گوش به زنگ آه و ناله مردم مظلوم و فریاد طلب استمداد.

ادامه نوشته

خاطرات ایام خدمت - آرزوهای بر باد رفته

آرزوهای بر باد رفته

شبی طوفانی، مردی سراسیمه و پریشان وارد کلانتری میشود و از پی او نیز زنی پریشان تر دوان است. مرد میگوید که یک راننده ساده است و این زن هم یک مسافر ساده. اما انگار ماجرا جور دیگری است. راننده میگوید میانه های راه این مسافر ساده مبدل میشود به کابوس زندگی من! زن ادا و اصول در می آورد. با زبانی خاص حرف میزند. حرف که چه عرض کنم! ناله میکند، ناله ای عجیب، مثل یک دیوانه زنجیری که از آسایشگاهش گریخته!

مرد ادامه میدهد. میانه های راه نظرش عوض شد. قرار بود او را همین اطراف برسانم، اما میانه های راه مقصدش را عوض کرد. نمیدانم چرا از من میخواهد او را به مشهد برسانم؟ از ماشین هم پیاده نمیشود. نمیدانم چه میخواهد؟! من زن و بچه دارم سرکار! نجاتم دهید.

زن به هیچ وجه راضی نمیشود از او جدا شود. حتی راضی نمیشود شخص دیگری او را ببرد.

عاقبت با ترفندی مرد از پنجره فرار میکند و زن چشم به انتظار او پشت در وعده داده شده میماند. از او میخواهیم که خودش را معرفی کند اما با همان زبان من در آوردیش صحبت میکند. انگار همه را سر کار گذاشته است. شاید نمیتواند حرف بزند. این بار کاغذی به او میدهیم و از او میخواهیم اسمش را بنویسد. همه نگاه ها روی صفحه است و او مداد را طوری روی صفحه میکشد که بجای نوشتن کاغذ را پاره میکند. در میان تکه پاره های کاغذ مینویسد: انا مصباح الهدی و سفینه النجاه!

ادامه نوشته

ترانه؛ تلخ ترین موسیقی متن فیلم تراژیک زندگی یک انسان!

 

قسمت اول

ترانه؛ تلخ ترین موسیقی متن فیلم تراژیک زندگی یک انسان!

امروز غمگین ترین ترانه دنیا را شنیدم. امروز از سکوت ترانه ای غمگین بغض كردم!

ترانه در مقابلم نشسته است و چشمان کوچک و خسته اش را به من دوخته. پاهایش را یکی در میان تکان میدهد و با انگشتان دستش بازی میکند. چهره اش سرشار از معصومیت است اما لکه های سیاه کم رنگی گوشه چانه اش را سیاه کرده است. وقتی میخندد چشمانش بسته میشود و لبان کوچکش روی هم میلغزد و خم میشود.

 

ترانه را دوست دارم. این ترانه غمگین، این ترانه تنها، این ترانه بی کس. نه بخاطر اینکه وقتی میخندد چاله چانه اش باز میشود و دنیای اینهمه جدی پلیسیمان را عوض میکند بلکه به این دلیل که در من احساسی عجیب همراه با شوری نهفته و شعفی تمام نشدنی برانگیخته است.

ترانه دلنشین است. مثل تک کلماتی که گاهی به زبان می آورد. تمام کلمات را با همان لحن کودکانه اش شیرین بیان میکند بدون اینکه ذره ای بداند که چقدر تلخند این کلمات. تمام آنها را با آوای دلنشین و شیرین خود بر لب جاری میکند؛

بابا ندارم!

مامانم زندانه!

خواهرم فرار کرده!

 

شب گذشته بعد از تماس تلفنی پلیس راه، گشت خودرویی کلانتری، دختربچه ای حدودا 3 ساله را می یابد که درون دستش کاغذیست بدین مضمون: 4 ماهه ازش مراقبت میکنم، دیگه نمیتونم!

 

دوغ میخوام!

روبرویم روی صندلیهای آهنی اتاق نشسته است. نگاهش میکنم. دوباره میگوید: دوغ دوست دارم!

از دیشب که امده حتی یک ذره دلتنگی نکرده است، خم به ابرو نیاورده، بهانه کسی  را نگرفته. انگار به هیچ کجا و هیچ کس وابسته نیست.

میپرسم: میدونی خونه ات کجاست؟

میگوید: آره، خیلی دوره! خیلی خیلی خیلی باید بریم. پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپنج دقیقه راه هست!

از خنده ساده کودکانه اش خنده ام میگیرد!

17، 18 ساعت است که این طرف و آن طرف پرسه زده اما احساس خستگی نکرده است. دلش برای محلی که مال خودش باشد تنگ نشده! به عبارت دیگر هیچ جایی را مال خودش نمیداند و در اصل هیچ کجا را ندارد. پذیرفته است. احساس میکند زندگی همین است. هیچ کجا مال هیچ کس نیست. بعد از نیم ساعت نشستن روی آن صندلی اهنی هیچ احساس ناراحتی درون چهره اش نمایان نیست.

 

کلانتری خلوت است. کنجکاو میشوم ببینم ترانه کجاست. صدایش میزنم. جواب نمیدهد. دست آخر او را جایی می یابم که اصلا انتظار نداشتم. با صحنه ای بی نهایت ناگوار روبرو میشوم. میدانم این صحنه را حالا حالاها فراموش نخواهم کرد. ستوان بی حوصله که جست و خیزهای کودکانه ترانه خسته اش کرده او را درون سلول ضمخت و آهنی بازداشتگاه انداخته و رفته پی کارش! ترانه کوچولو وسط سلول کوچک آهنین که حتی جا برای دراز کشیدن هم ندارد چمباته زده است. سرش را میان زانوانش گرفته و اشک میریزد. بی صدا....

دلم به درد می آید. بی هوا میپرسم کی تو رو انداخته اینجا؟

سرش را بالا می آورد و باز دلم میلرزد. قطره های اشک از گونه هایش سر میخورد و چشمان قرمزش پف کرده است. دست پاچه شده ام! بلند فریاد میزنم؛ ستوان، ستوان.

سراسیمه وارد میشود.

چطور دلتون اومد بندازینش این تو؟

با دست پاچگی میگوید:

یه کاری داشتم گفتم جایی نره گم و گور بشه!

اینجا دژبانی داره آقا!

 

کلید را میگیرم و در را باز میکنم. آرام او را در آغوش میگیرم و نوازشش میکنم. هیچ نمیگوید. فقط اشکهایش را پاک میکند. انگار هیچ تعریفی از آنچه حادث شده ندارد. فقط حس کرده خیلی بد است آدم آنجا باشد. پشت آن میله های ضمخت که درش را با قفلی بزرگ بسته اند.

ترانه آزاد، ترانه ای که به هیچ کجا بند نیست، ترانه ی بی خانمان تر از باد پس از زندانی شدن در میان آن چارچوبهای فلزی آنچنان اشک میریخت، حداکثر دفاعی که میتوانست در مقام یک کودک بی دفاع از حق و حقوق خودش بکند.

 

ترانه کوچک، با همان صورت گرد و سفید با لکه های سیاه، دستهای کوچک زخمی، دستهایی که جای جایش آثاری از سوختگی نمایان است، ترانه ای که یک ذره از کسی محبت ندیده است که حالا دلتنگش شود، ترانه ای که گاهی احساس میکنم عدالت خداوندی را زیر سوال برده است، فردا میرود. فردا میرود تا در بهزیستی زندگی جدیدی را شروع کند. نمیدانم برای سوال حزن آور آنجا چه کسی به ملاقاتش خواهد رفت چه پاسخی پیدا کنم؟

ترانه را دوست دارم و به جمله ای بزرگ از شاندل فکر میکنم که گفت:

انسان ترانه ایست که خدا سروده است.

عمو، عمو، تو بَلَتی عکس خونه بکشی؟

 

 

 

 

قسمت دوم

 

ترانه رفت! پرونده اش را خودم با دستهای خودم تکمیل کردم و بستم و ترتیب اثر دادم. ترانه به هیچکس تعلق نداشت. نمیدانم چطور به کسی که در مرامنامه زندگیش چیزی به مفهوم دل وجود نداشت، دل بستم. حالا که نیست، حالا که رفته، حالا که فارغ از هر قید و بندی جای دیگری مشغول بازی کردن است، بدون اینکه ذره ای حس دلتنگی داشته باشد، این منم که دلتنگم!

ترانه همانند نسیمی مطبوع آمد و رفت، اما همچون توفانی سهمگین دلم را لرزاند. سکوت ترانه، لبخندهای شیرینش و تمام جملاتی را که احتمالا صدها بار همچون یک نوار از پیش ضبط شده بر زبان آورده بود از خاطرم میگذرد.

پرونده ترانه درون دستم است. پله های دادسرا را آنقدر بالا و پایین رفته ام که دیگر نایی برایم باقی نمانده عوضش سودای کلی دلهره و اضطراب درون دلم ریخته است. تمام وقت به خودم میگویم: نکند قاضی دستور دهد ترانه دوباره به خانواده اش عودت داده شود، نکند ترانه را به مادربزرگ مجهول الهویه اش بسپارند، نکند بیش از این بر برگهای کم حجم تاریخ زندگیش بنویسند: در به دری! احساس میکردم تنها پناهگاه موجود برای ترانه بهزیستی است. امن ترین و گرم ترین جای ممکن در سرتاسر دنیا.

چقدر این دخترک ژنده پوش با دستهای پینه بسته تنها بود! هر وقت از تنهایی ترانه در ذهنم تصویری مجسم میکنم نمیتوانم جلو بغضم را بگیرم. یعنی نمیتوانم چنین تصوری از تنهایی داشته باشم. خنده ام میگیرد از خودم که گاهی فکر میکنم تنهایم.

آتش آن نیست که از شعله آن خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

 

ترانه برای من یک نماد شد. نمادی از صبر و استقامت. ترانه با تمام ویژگی های خاص شخصیتی خودش دست کم از جهاتی همچون یک الگوی به تمام معنا برخورد کرد. منش ترانه و شخصیت او آنچنان تاثیرگذار بود که اسباب ستایش همگان را فراهم میکرد. نمیخواهم از یک دختربچه سر راهی که هویتش نامعلوم است و اصالتش نامشخص، یک قهرمان بسازم اما شخصا به بذل و بخشش ترانه لقب یک مجسمه اصیل از اصالت بشری میدهم. مجسمه ای که انگار توسط دستان خبره پیکرتراشی مافوق بشری ساخته شده بود. ترانه دختری محتاج بود. دختری بود که نداشت. سرتاسر زندگی کوتاهش با نداری عجین شده بود اما با تمام این تفاسیر وقتی از کسی خوراکی میگرفت محال بود قبل از تعارف کردن به دیگران ذره ای از آن را بخورد. برایش مهم نبود هر کس چقدر برمیدارد و در انتها چقدر برای خودش باقی میماند. تنها چیزی که از منظر او مهم بود، سهیم کردن دیگران بود از شادی زودگذر و موقتی خوردن چند تکه بیسکوییت! انگار او هم ناخودآگاه فهمیده بود که هستی هوشمند است و هر چه بیشتر ببخشی بیشتر صاحب میشوی.ادب و احترام این دختربچه بی کس و تنها درس عبرتی بود برای ما. با اینکه در یک خانواده به شدت فاسد بزرگ شده بود اما هرگز ندیدم و نشنیدم به کسی حرف بدی بزند یا کسی را آزار دهد. او بیش از حد سن و سال خودش طعم تلخ دنیا را چشیده بود. او زودتر از حد خودش بزرگ شده بود و قاعدتا بیشتر از خودش میدانست. احسان بی شائبه ترانه برای جلب توجه نبود. او صادقانه میبخشید. کرم او بخاطر شناخت و آگاهی خاص خودش بود. بخاطر بیش از حد زندگی کردن در دنیا. شاید آنقدر بی مهری دیده بود که میخواست با این حرکاتش با زبان بی زبانی خودش تلنگری بزند به قلب بی احساس ما، که مهر و وفا یعنی چه؟!

طبق معمول بعد از باز کردن چیپس، ان را به طرف من میگیرد و سرش را تکان میدهد. چند بار تعارف میکند و بعد شروع میکند به خوردن. صندلی عقب تاکسی درست کنار ترانه نشسته ام و پرونده اش را در دست گرفته ام. نمیدانم چرا این پرونده از دستانم کنده نمیشود. شاید حس میکنم اگر پرونده از دستم برود ترانه هم از دست رفته است.

نا امید شده بودم. پس از کلی انتظار پشت در اتاق قاضی، پرونده را رها کردم و برگشتم کلانتری. خودخوری میکردم بدان جهت که دستم به هیچ کجا وصل نبود. نمیتوانستم در برابر قاضی بایستم و بگویم جناب قاضی! اشتباه میکنید. در جایگاهی نبودم که فرصت چنین کاری را داشته باشم. پشت میز نشسته بودم که پرونده اش رسید. مامور نقل و انتقال پرونده ها مقابلم ایستاد و لبخند زد. پرونده را گشود و گفت:

مگه همین رو نمیخواستی؟ دستور انتقال به بهزیستی تهران بزرگ.

گل از گلم شکفت! نگاهی به ترانه انداختم و نفس عمیقی کشیدم. خیالم تا حدودی راحت شده بود. پس از کلی تماس تلفنی و اطمینان حاصل کردن از محل پذیرش ترانه راهی تهران شدم. یوسف آباد، نبش خیابان بیستم، بهزیستی کل تهران بزرگ.

ساختمانی چهار طبقه، بدون کمترین آثاری از زیبایی و با پنجره هایی دود زده. یک دستم پرونده زرد رنگ ترانه بود و دست دیگرم میان انگشتان کوچک ترانه گره خورده بود. ترانه هیچ نمیگفت. فقط نگاه میکرد. نگاهی سراسر بهت زده. وارد سالنی بزرگ شدیم که 13 در بزرگ دور تا دور ان را فرا گرفته بود. اطراف سالن صندلیهای پراکنده چیده شده بود. ترانه خودش را به من نزدیک تر کرد. در حالیکه گوشه کیف کوچکش را میمکید خودش را به من چسبانده بود و دستم را به شدت میفشرد. پس از طی مراحل ویزیت دکتر و ثبت پرونده در دفاتر وارد مرحله بعد شدیم. وقتی ترانه را بازدید میکرد، چهره دکتر آنقدر متاثر شده بود که هر لحظه گمان میکردم خواهد گریست. آنجا بود که جلوه دیگری از زجر و عذاب و زندگی جهنمی ترانه در برابر چشمانم ظاهر شد. بدنش را با سیگار سوزانده بودند!

نگاه های سنگین اطرافیان آزارم میداد. گوشه ای ایستاده بودیم و ترانه برای رهایی از دوزخ نگاه های ترحم بار اطرافیان خودش را تا انجا که میتوانست به من چسبانده بود. دستش را از دستانم رها نمیکرد. هنوز گوشه کیفش درون دهانش مانده بود و همچنان در اعماق چشمانش اثری از ترس و ابهام و اضطراب دیده میشد. انگار او هم آن نگاه های سنگین را حس کرده بود. هر چند این نگاه ها برای او تازگی نداشت اما انگار این دخترک سرسخت هنوز از آخرین داشته اش نگذشته بود. داشته اي عزيز به نام شرف و غرور.

اتاق معاونت اجتماعی ترکیبی بود از چند میز که پشت هر کدام خانمی نشسته بود و با کسی حرف میزد. دختری که 17، 18 ساله به نظر میرسید روی یکی از صندلیهای نزدیک میز نشسته بود و به سوالهای خانم پشت میز با کمترین اشتیاقی پاسخ میداد.

تا چندم درس خوندی؟

تا پنجم.

چند سالته؟

نمیدونم!

اگه نمیدونی تا دوباره بفرستمت پیش روانشناس!

برافروخته روی بی اطلاعیش پافشاری میکند.

پیش خودم فکر میکنم چه جایی میتواند باشد این اتاق روانشناس!

دختر به من زل میزند. همان استرس، همان ابهام و همان وهمی که درون چشمان ترانه موج میزد را درون چشمانش دیدم. نگاهی به ترانه انداختم. بی توجه هنوز گوشه کیفش را میمکید. دختری که به سوالات پاسخ میگفت، تصویری از آینده ترانه در برابرم مجسم میکرد. دختری فراری از خانه!

اما نه! ترانه مثل او نخواهد شد، چرا که اصلا خانه ای ندارد که بخواهد از آن فرار کند!

اهل کجایی؟ از کجا میای؟

شیراز!

نمیدانم چرا همینطوری به رگ غیرتم بر خورده بود. بعد از هر پاسخی که میداد در چهره ام به دنبال واکنشی میگشت. شاید پس از پاسخ آخرین سوال، پیچیدگی صورتم از نگاهش دور نماند!

 

ترانه بهانه میگرفت. نمیخواست که بماند. حس کرده بود کجا آمده است. برخوردهای سرد مسئولان هیچ اشتیاقی در او بوجود نیاورده بود. من هم مثل ترانه میخواستم هر چه سریعتر از آن محل و آدمهایش دور شوم.

احساسی نشو!

پاسخ تمام آنها به تقاضای من برای تصاحب سرپرستی ترانه این بود؛ احساسی نشو!

آخر طاقت نیاوردم و گفتم:

این شمایید که نباید احساسی شوید، چرا که اگر بخواهید بخاطر تمام امثال ترانه ها احساس مسئولیت کنید روزانه مادر 100 تا بچه میشوید! اما داستان من و ترانه متفاوت است. ترانه سر راه من قرار گرفته و شاید تا آخر عمر هیچ فرصت دیگری فراهم نشود، نه برای او و نه برای من.

گفتم که، احساسی نشو!

چهره مردانه و خشن خانم مسئول مرا از ادامه بحث بازداشت.

بالاخره کار تکمیل پرونده تمام شد و من و ترانه با نامه ای که به شیرخوارگاه شبیر نوشته شده بود از در کوچک ساختمان بزرگ بهزیستی تهران بزرگ، که بدون کوچکترین اثری از زیبایی سر از زمین برآورده بود خارج شدیم.

آخرین لحظات همنشینی من و ترانه رقم میخورد و من بار دیگر به آخرین درخواست ترانه پاسخ مثبت دادم. با من پیاده شد و مقابل در کوچک دکه ایستاد. در کیف کوچکش را به آهستگی و مثل یک نجیب زاده به تمام معنا باز کرد و یک اسکناس 500 تومانی بیرون آورد و خواست پول چیپسش را خودش حساب کند. اصرار کرد و من هم او را بلند کردم تا قدش به پنجره کوچک دکه برسد. سلام کرد و با وقار 500 تومانی را به فروشنده داد. به وضوح، احساس غروری را که پس از حساب کردن خوراکیش در صورتش موج میزد میدیدم. سوار شدیم و او با همان متانت همیشگی اش قبل از هر چیز پاکت چیپس را به طرفم گرفت و با تبسمی شیرین، همان تبسمی که چند روز کل دنیای پلیسیمان را زیر و رو کرده بود همان تبسمی که صورت کوچکش را مثل یک پری کوچک معصوم، زیبا میکرد سرش را چند بار تکان داد.

حال خودم را نمیفهمم. زمان به سرعت میگذرد و من مقابل در ورودی شیرخوارگاه شبیر ایستاده ام. یک دستم پرونده زرد رنگ ترانه است و دست دیگرم در دستان او گره خورده است. این بار هیچ مشخص نیست کداممان دست دیگری را این چنین میفشاریم. ترانه دیگر گوشه کیفش را نمی مکد. فقط زل زده به سردر شیرخوارگاه. برخوردهای صمیمی و پر حرارت نگهبانان از اضطرابم میکاهد. ترانه اما جور دیگری شده است. حرف نمیزند ولی نگاهش پر است از معنا.

روی صندلی نشسته ام و او درون آغوشم آرام گرفته است. آرام که چه عرض کنم. ترانه هرگز ناآرام نبود. حتی در بدترین شرایط، زمانی که مسلول شده بود. عوضش درونش غوغایی برپا بود. سرش را تا جایی که توانسته خم کرده به طوری که هر لحظه اگر رهایش کنم خواهد افتاد. نوع واکنشش نسبت به اتفاقی که حدس زده قرار است حادث شود اینگونه است. اینها را پس از چند روز سر و کله زدن با او خوب فهمیده ام. هر چه میخواهم سرش را بالا بیاورم نمیگذارد. همان ته مانده تلخ تر از زهر تبسم پیشینش روی لبهایش مانده. خانم پرستار با تبسمی واقعی و عاری از هر گونه نمایش و تصنع و جمله هایی که این بار نه مثل بهزیستی تهران بزرگ که از سر رفع تکلیف و نمایش بیان میشوند به استقبال ترانه می آید. او را فرا میخواند و من صورت کوچکش را که بدون کوچکترین تغییری مانده است میبوسم. موهایش را از روی پیشانیش کنار میزنم و سرش را در آغوش میگریم. انگار فراموش کرده ام میان چند نفر ایستاده ام. ترانه واکنشی خاص تر از سر هم کردن یک خداحافظی عادی نشان نمیدهد. دست میدهد. همان لبخند همیشگی را تحویلم میدهد و دست در دست خانم پرستار میرود. دم در صدایش میزنم. بر میگردد.

نه! نیست. نبود. نخواهد بود.

ترانه به هیچکس تعلق نداشت. ترانه آزاد بود. آزاد آزاد.

 

 

خاطرات ایام خدمت - از فریاد و اسلحه تا سکوت و کراک

بسم الله الرحمن الرحیم

حرفهای تنهایی

روزی از روزها در حالیکه ابرهای سیاه حکومت دیکتاتوری شاه بر روی شهر نکبت زده سایه افکنده بود، پسری نحیف با چند ماهی که به طبیعت بدهکار شد پا به عرصه وجود گذاشت. هیچکس به آینده او امیدوار نبود. اما هیچکس هم نمیدانست که او مبدل به یکی از کلیدی ترین افراد جامعه ی به شدت سیاست زده آن زمان خواهد شد. هیچکس نمیدانست که دنیا مدیون این جسم نحیفِ از ابتدا بدهکار عالم خواهد شد. غلامحسین افشردی با همان چهره و اندام نحیف، مبدل به یکی از برجسته ترین مردان تاریخ آزادی کشور شد. دغدغه غلامحسین چه بود؟ چه میخواست؟ چه کرد؟ و به کجا رسید؟

اندیشه و ایدئولوژی او فرا از زمان خودش بود. در نوجوانی عیاری پیشه کرد و هنگام ورود به دانشگاه، در اوج فسادی که به واسطه حضور دختران بی حجاب و پسران غرب زده در دانشگاه اوج گرفته بود، فریاد آزادی و عدالتخواهی سر داد. چشم و گوش بسته جامعه دانشگاهی را باز کرد و اخراج شد.

غلامحسین یک نماد با شکوه از مجسمه پلاسیده و مخروبه آزادی در زمان خود بود. حتی اخراج غلامحسین از دانشگاه هم نتوانست اثرات حضورش در بطن جامعه را خنثی کند. پس از اخراج از دانشگاه به خدمت سربازی فراخوانده شد و در پادگان هم عامل اصلی تحریکات مثبت جامعه سربازان بود. در آن زمان با شجاعت مثال زدنی خود در برابر افسران ارشد نظامی ایستادگی کرد و بار دیگر فریاد عدالتخواهی و آزادی را به گوش اطرافیان رساند. شاید یکی از مهمترین عواملی که شخصیت او را در بین اطرافیان متمایز میکرد حس انسان دوستی و دیگر خواهی وی بود. از زمان کودکی در برابر ظلم واکنش نشان میداد و هرگز نمیتوانست سکوت را تحمل کند. این خصلت پسندیده به او مقبولیت عام بخشید. در زمان خدمت تعجب بسیاری از فرماندهان را برانگیخت و سرانجام به دستور امام مبنی بر فرار سربازان از خدمت سربازی لبیک گفت. شورشی به یاد ماندنی در پادگان بر پا کرد و با چند نفر دیگر گریخت.

زمان انقلاب، انفجار سکوتهایی که پشت بغض های همیشه فرو خورده اجتماع پنهان شده بود غلامحسین را در راس هادیان نهضت انقلاب قرار داد.

آن پسرک نحیف که از آغاز خلقت با نگاه تحقیر آمیز طبیعت مواجه شده بود، در زمان جنگ تحمیلی، شالوده و عنصر اصلی سپاه پاسداران را تشکیل میداد. با شجاعت متهورانه خویش، پیش از شروع جنگ، با رخنه در خطوط مقدم دشمن، اطلاعات بسیار مهم و حیاتی تهیه کرد و به عنوان رئیس اطلاعات سپاه، در مجادله یاران بنی صدر، رئیس جمهور وقت، و سپاه شرکت جست. بنی صدر که در ابتدا با نگاهی تحقیر آمیز به این موجود در ظاهر ضعیف نگریسته بود، سرانجام پس از پایان جلسه، مقهور نطق پرشکوه وی شد و در برابر او سر تعظیم فرو آورد.

قصه این مرد به تمام معنا به اینجا ختم نمیشود. قصه او قصه ناتمام عدالتخواهی و آزادگی در تاریخ است. الگویی به تمام معنا برای جوان بی ستاره جامعه امروز ماست. الگویی که سراپا پر است از معنویت و اصالت. او همان نمادیست که جوان امروز جامعه ما بدان نیاز دارد. اما پشت خطوط کتابهایی که میان رمان ها و داستان های کتابخانه چیده شده اند، خاک میخورد. غلامحسین افشردی، یکی از قهرمانان زندگی ماست که اگر به دست غدّار سرنوشت از غربال خونین جنگ نمیگذشت، هرگز با وضعیت کنونی روبرو نبودیم.

در تمام مدت عمر، دغدغه غلامحسین های تاریخ مملکت ما به عنوان جوانان جامعه خود چه بود؟

و اما اکنون...

از پنجره غبار گرفته اتوبوس به صحنه نازیبای کویرهای خشک و برهوت های بی آب و علف نگاه میکنم. دخترک صندلی جلو نشسته است و روسری اش را فقط محض اطلاع روی سرش انداخته است! بیشتر از نیم ساعت از آغاز حرکت نگذشته اما او هر 5 دقیقه یک بار آینه کوچکش را بیرون می آورد و با هول و ولع به چهره و آرایشش مینگرد. نمیدانم چه اصراری دارد که در طول سفر چندین ساعته ما، آرایش صورتش بدون تغییر بماند. تلفنش زنگ میخورد و شروع میکند به حرف زدن در مورد مدلهای رنگارنگ لباس و کیف و کفش! دو پسر دیگر صندلی پشت نشسته اند و مدام در مورد آخرین کلیپ های فلان خواننده آن طرفی و زندگی و علاقمندیهایش حرف میزنند. از دسته گلهایی که در دانشگاه به آب داده اند، از ارتکاب فجایع بشری که برایشان همانند خوردن آب ساده و بی آلایش است.

و باز هم اکنون...

پشت صندلی دژبانی کلانتری نشسته ام. ساعت حدود 3 بامداد است. ماشین پلیس جلو در متوقف میشود و من خودم را برای درج نام یک تبهکار دیگر آماده میکنم. با دستبندی به دست در برابرم ظاهر میشود. پسرکی که به زحمت 20 سال دارد. زیر ابروانش را به شکل وقیحانه ای برداشته است. نگاه کردن به شکل موهایش شرم آور است. بدون اینکه به نگاه تعجب زده اش پاسخ دهم نامش را میپرسم و پاسخش سرم را ناگهان از روی صفحه کاغذ پیش رو برمیکند؛

روح الله!

بدون اینکه در چهره بهت زده اش تغییری ایجاد شود نگاهم میکند. سرم پایین می افتد و نامش را درج میکنم. کیفی که دور کمربندش بسته شده را تحویل میدهد و وارد میشود.

میپرسم جرمش چیست؟

گروهبان جواب میدهد:

کراک!

مصرف کننده؟

توزیع کننده!

در دلم آشوبی بی پایان برپا میشود.

به ازاء هر گرم کراک، یک سال حبس! حکم قاضی بر اساس قوانین مصوب اینگونه است.

پشت میله های زمخت آهنین بازداشتگاه ایستاده ام و به چشمهایی که زمین را نشانه رفته اند زل زده ام. کیفش را به طرفش دراز میکنم. در چهره اش به دنبال اثری از معصومیت میگردم اما نیست. حتی هیچ خمی ابروانش را کج نکرده است.

میپرسم: احساس گناه میکنی؟

میگوید: واسه چی؟

و این ابروان من است که خم میشود. تلخی خنده ام از نگاه او پنهان نمیماند.

کیفش را میگردد و زیر لب میگوید: سی دی میخوای؟

بدون اینکه ذره ای از تلخی خنده ام کاسته شود، به او پشت میکنم و در حال خروج، میپرسم: میدونی معنی اسمت چیه؟

با عجله میگوید: آره، یعنی روح خدا.

طنین نجواگونه صدایش در اتاق میپیچد. انگار یک نفر دیگر روح خدا را صدا زده باشد. لحظه ای درنگ میکند.

ذره ای از معصومیت گم شده در چهره اش نمایان میشود سر خم میکند، بغضش میشکند و آرام اشک میریزد. تلخی تبسم چند لحظه پیشم به جاست اما دیگر لبخندی روی لبهایم نیست.

باز میگردم، کتاب "لوطی و آتش" را به طرفش دراز میکنم و از او میخواهم آن را تا صبح بخواند. در همان حال کتاب را میگیرد و مینشیند. با یک دست کتاب را گرفته و با دست دیگر اشکهایش را پاک میکند.

میگویم: شاید اینجا بتونی اون چیزی رو که دنبالش هستی پیدا کنی.

جواب پرسش گونه ی او که منتظرش بودم خودنمایی کرد.

چی؟

همون چیزی که خواستی با مصرف کراک بهش برسی و نرسیدی.

سر خم میکند. کتاب را ورق میزند. شاید به لذت زودگذری که پس از مصرف کراک تجربه کرده می اندیشد و صفحات کتابی که در ذهنش چیزی جز مشتی کاغذ نیست! شاید از خودش میپرسد چگونه با چندتا صفحه کاغذ سیاه شده حال کنم؟

.

.

.

چند ساعت بعد کنجکاوم چه میکند.

چهره اش براق شده است. زیر چشمهایش پف کرده و قرمزی چشمهایش نشان میدهد خیلی گریسته است. تا مرا میبیند میزند زیر گریه و این بار صدای هق هقش بلند میشود.

گریه امانش نمیدهد. آرام کنارش بیرون از میله های زمخت آهنی مینشینم. دست پینه بسته اش را درون دست میگیرم و تبسم میکنم.

پیداش کردی؟

با همان حال سر تکان میدهد.

 

چه چیز باعث میشود جوان جامعه ما چنین مقهور هوی و هوس خویش شود؟ چگونه آن شجاعت و شهامت و از خود گذشتگی از مرام جوان امروزی جامعه رخت بر بسته؟ چرا این چنین ذلیل شده ایم؟ چرا افسار خودمان را به دست نفس سپرده و از پی اش به هر کجا کشیده میشویم؟

حلقه گم شده چیزی جز عزت نفس نیست. چیزی جز شناخت نیست. شناخت خویشتن. آگاهی از انچه که هستیم. حلقه گم شده احترامیست که دیگر برای خودمان و در یک کلام بشریت قائل نیستیم. حلقه گم شده فضائل و مکارم اخلاقیست که در کوره راه ها به دنبالش میگردیم.

روح الله، نماد جوان جامعه امروز ماست. جوانی که بی خبر است. جوانی که آگاهی ندارد. جوانی که در لذات زودگذر دنیوی غرق شده. جوانی که معتاد دنیاست. جوانی که بی خبر است حتی از خود. راهنمای او کیست؟ وظیفه چه کسیست هدایت او؟

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش

جوانی که با خواندن چند صفحه اینگونه متحول میشود و بدین صورت روزگار وصل خویش را دگر بار میجوید صاحب ذاتی پاک و بی آلایش است. صاحب دلی دریاییست که از زباله های لذات نفسانی پر شده است.

رستگاری همان چیزیست که در کل زندگی برای دستیابی به آن تلاش میکند و حس میکند چند لحظه نئشگی، همان خلسه معنوی رستگاریست.

امثال روح الله تفاوت بین لذت و خوشبختی را نمیدانند. برای آنها هر دو یکیست. لذت، احساس خوشایندی بی نهایت زودگذر و مادیست اما خوشبختی، شور و شعفی معنوی و جاودان است. خوشبختی مسیر صحیح تعالی روح و رستگاری حقیقیست اما لذت، مرکب نزول روح و پروردن جسم.

آرمان روح الله، هدف او از زندگی، راهی که در ان رهسپار مقصد خود است سراسر با زندگی امثال غلامحسین متفاوت است. روح الله در آن کتاب، با وجود راستین خود روبرو شد. با آن چیزی که باید باشد، نه آن چیزی که هست. او با غلامحسینی روبرو شد که در درون خودش وجود دارد و او میتواند با اندکی تلاش و شجاعت قالب زنده ای برای امثال غلامحسین ها باشد.  همین تلنگر برای بازگشت او کافیست. برای نجات او و نجات جامعه.

پاسخ پرسشهای چه کسی باید متولی این تلنگرهای نجات بخش جامعه بشری باشد؟ و در چه شرایطی باید او را نسبت به آن چه هست آگاه کرد چندان سخت نیست.

از خودمان شروع کنیم. اگر میخواهیم دنیای بیرون خود را متحول کنیم، ابتدا دنیای درونمان را متحول سازیم، دنیای بیرون خود به خود متحول خواهد شد.

عیب کسان منگر و احسان خویش

دیده فرو بر به گریبان خویش

 با سلام خدمت تمام همکاران گرامی. این یه مقاله اس. قبلش عذر میخوام اگه حجمش زیاده. احساس کردم لازمه همه با هم بیاد تا یه مقایسه درست صورت بگیره. لطفا بخونین و اگه نظرتون رو جلب کرد تو نشریه درج کنین. با تشکر ویژه از مدیر مسئول و سردبیر محترم (کی گفته این آخری پاچه خواری بود؟)

 

 

روایت سکانسهای به یاد ماندنی دوران خدمت...

روایت سکانسهای به یاد ماندنی صحنه هایی که هر روز از کادر سبز رنگ پنجره های نیمه باز پادگان میدیدم...

لوکیشن: کلاس درس

زمان: وقتی همه خواب بودند!

یکشنبه هوا ابریست. اینجا هیچوقت نمیفهمی زمینها کی خیس میشوند و خشک! کلاغها کی روی شاخه ها مینشینند و کی میپرند؟ برگها کی میرویند و کی سبز میشوند، آسمان کی میگیرد و صاف میشود.

زمین باز هم دور از چشم دیگران خیس شده است.

سر کلاسهایی که قرار است آموزنده اصول پلیسی باشند خوابیده ایم!

از پنجره باز کلاس، روی درخت خشکیده روبرویی، پیداست کلاغی که با آن یکی قهر است و اصلا به طنازی دیگری اهمیت نمیدهد.

آفتاب کم رمق و رنگ زمستانی از پشت ابرهای نازک خاکستری انوار نقره ای رنگش را روی همه چیز پاشیده است و وزش هیچ بادی شاخه های تکیده درخت روبرویی را تکان نمیدهد.

گاهی کلاغِ بی تفاوت روی درخت را با تکه برگی خشکیده اشتباه میگیرم و در توهم معاشقه آنها شک میکنم. اما کلاغ که به برگ درخت نوک نمیزند، کلاغ که بالهایش را دور برگ درخت نمیپیچد.

کلاغ دست بردار نیست...

حرصم گرفته است. نه از بی تفاوتی این یکی، که از منت کشی بی حد و حصر آن یکی!

شاید در قاموس کلاغها چیزی به نام ذلت منت وجود نداشته باشد.

فکر میکنم بیش از اینکه از خودم و خاطراتم نوشته باشم از کلاغها گفته ام! انگار این همه کلاغ جای کمبودهای بسیار اینجا را گرفته است. نوعی گوشه و کنایه طبیعت است به منی که بی بال، از پشت حصارهای آهنی به پرواز باشکوه آنها نگاه میکنم. در چشمانم اثری از حسرت نیست. آخر دلم نمیخواهد سیاه باشم.

اصلا به سرم زده راجع به کلاغها کتاب بنویسم.

کلاغ پنج بار تمام شعارش را تکرار کرد. قار قار قار قار قار. این در جامعه کلاغها یک رکورد محسوب میشود. پنج بار فریاد کشیدن شبه آوای "قار" برای یک کلاغ یک افتخار محسوب میشود. کمی انطرفتر به سختی سه بار به اوای کلاغ اولی پاسخ داده شد و دیگر هیچ کلاغی نتوانست با او رقابت کند.

کلاغ برخاست و رفت.

وقتی بیدار میشویم، آنها هم برمیخیزند، روز ما و انها با هم شروع میشود. با هم میخوریم و شب هنگام روی شاخه های در هم پیچیده درختان انبوه پادگان با هم به خواب میرویم. آیا کسی میداند این برنامه را کدام فرمانده برای کلاغها در نظر گرفته است؟ یا چه کسی برای کلاغ ها بیدار باش میزند؟

صدای گامهای ما اول صبح؟ دویدن سرباز کچل بازیگوش و لگد کوبیدنش به تخت خواب درخت گونه کلاغ ها؟ یا صدای سوت فرمانده که هیچ گاه بیش از سه بار تکرار نشد؟

 

کشف و شهودی از دوران خدمت سربازی

سلام

خیلی دوست دارم وبلاگی جامع در مورد خدمت سربازی راه اندازی کنم. اما فی الحال دسترسی به اینترنت مقدور نیست.

انشاءالله در آینده این وبلاگ را راه اندازی کرده تا به همه بگویم که این دوران چقدر مفید و آموزنده است. در حقیقت مسیریست برای کشف و شهود. برای یافتن آنچه شاید در مسیر زندگی هرگز با انها روبرو نشویم. به آنها که تصمیم گرفته اند این دوران را تجربه کنند نوید میدهم که در انتخاب خود هرگز اشتباه نکرده اند و به انهایی که تصور میکنند این دوران صرفا دورانی بی نتیجه است که وقتشان را هدر میدهد توصیه میکنم در تصمیمشان تجدید نظر کنند.

در یک کلام اگر میخواهید معنای واقعی زندگی را دریابید این فرصت را از دست ندهید.

مرزن آباد چالوس

پادگان شهید ادیبی

روستایی که در میانه کوه های سر به فلک کشیده پوشیده از برف واقع شده است. کوه هایی سرتاسر پوشیده از درختان سرو تنومند که زیر بار برفهای سپید خم میشوند. مرزن آباد زیباست. حتی در دل زمستان سرد سال، با درختهای سرو سبز خود نشاطی بی اندازه به بازدیدکنندگان القا میکند و برای مایی که هر روز صبح، شاهد سر زدن آفتاب از فراز این کوههای پوشیده از درخت هستیم بهانه ایست تا سرمای سوزان آنجا را بهتر تحمل کنیم. نمیدانم در طول زندگیم چند بار شاهد اعجازی خدایی به نام سپیده صبح بوده ام اما اینجا توفیق اجباری کشف این معجزه الهی هر روز صبح به ما رو میکند و هر روز صبح، در حالی که دستانمان را تا انتها در جیبمان فرو کرده و تلاش میکنیم از سرمای سوزان هوا، دور بمانیم محو تماشای زیبایی با شکوه سپیده صبح میشویم. زیبایی که همیشه وجود دارد اما ما بی تفاوت به آن فراموشش میکنیم.

شاید به جرات بتوان گفت بزرگترین و مهمترین نکته ای که خدمت سربازی در مقام استادی بزرگ به ما میدهد، کشف معجزه دیگریست به نام نظم. هرگز در زندگیم تا این اندازه از لذت انضباط شگفت زده نشده بودم.

در آینده خواننده کشف و شهود من از دوران جذاب خدمت مقدس سربازی باشید.

الان دیگه وقت ندارم