طرح - هیچ وقت تکرار نشدی!

هیچ وقت تکرار نشدی!

بعد از ظهر یک روز گرم بود. لابد به خاطر نمی آوری. لازم هم نیست به خاطر بیاوری. برایت تعریف میکنم. خسته از کار یک هفته. پنجشنبه ای دلگیر و گرم. کلافه کننده. وز وز پشه ها را هم به خاطر نداری. میدانم. روزنامه به دست روی کاناپه کنار پنجره نشسته ام. آفتاب از کناره پرده ای که با باد میرقصد به درون میتابد و روی صفحه روزنامه پیش رو می افتد. کمی آنطرف تر میل های بافتنی تو پشت سر هم با هم میجنگند. یکی این می زند و یکی ان! صورتم گرم میشود. پرده کنار رفته است. بلند میشوم و برای بار چهارم پرده را میکشم. صفحه روزنامه در دست مقابل پنجره ایستاده و خودم را باد میزنم. از پشت عینکی که بر چشم زده ای به من نگاه میکنی.

یه جا بشین. یه آبی به صورتت بزن.

لعنت به این شانس. فقط اینجا برق رفته!

از پنجره به پارکینگ بلوک نگاه میکنم. گربه ای زیر سایه یک ماشین سیاه لم داده است. برای گربه ها هیچ فرقی نمیکند که یک بعد از ظهر پنجشنبه که هوا خیلی گرم است برق رفته باشد یا نرفته باشد. گربه خمیازه ای میکشد و با پا پشت گوشش را میخاراند. بعد ناگهان نیم خیز میشود. نگاهش خیره به جایی پشت ماشین است. چیزی نمیبینم. کاملا بلند میشود و پاهایش را پایین میگیرد. سرش را هم همینطور. با همان نگاه خیره به سمت جایی که نمیبینم، به آرامی به سمت پشت ماشین حرکت میکند. و در یک آن پشت ماشین محو میشود. دو پرنده از پشت ماشین پرواز میکنند. گربه بر میگردد. به همان شکل سابق لم میدهد و هیچ اهمیت نمیدهد که در بازی گنجشک و گربه، شکست خورده است.

ادامه نوشته

داستان کوتاه - دیدن و ندیدن!

دیدن و ندیدن!

 پیرمردها کنار هم در حالی که یکی در میان عصای قهوه ای و سیاه رنگی به دست گرفته اند روی صندلی دراز کنار ساحل نشسته اند. پیرمرد وسطی در حالی که چشمان نیمه بسته اش را به سمت اعماق دریا نشانه رفته است دست پینه بسته و چروکیده اش را بالای پیشانی میگذارد و چشمان بدون عینکش را تنگ میکند. سپس آهی میکشد و بدون اینکه سرش را بچرخاند و یا دستش را بردارد به بقیه میگوید: من همین الان یه پری دریایی دیدم.

ادامه نوشته

طرح - شقایق!

شقایق!

بچه که بودم شقایق را خیلی دوست داشتم. هر وقت به دشتهای بهاری میرفتیم اولین کار من چیدن گلهای شقایق بود و درست کردن یک دسته گل سرخ. اما مادر همیشه مرا نهی میکرد. میگفت چیدن شقایق ها خوب نیست. نگاه کردن زیاد به سرخی گلبرگهایش چشمانت را میسوزاند. مادر میگفت و من هرگز نمیشنیدم. شقایق ها را دوست داشتم. هم زیاد بودند و هم زیبا. اما مادر میگفت این زیبایی حقه ایست برای به دام انداختن شکار. "فریب زیبایی این شقایق ها را نخور. زیبایی شقایق، اسلحه ایست برای سرنگون کردن دشمن. چشمانت را میسوزاند پسرم. نگاه نکن. سرت را پایین بینداز و به شقایق ها کاری نداشته باش!"

 

ایام گذشت و باز این منم در کشمکش بلوغ، دسته گل شقایق در دست و باز چشمانم به گلبرگهای زیبا و سرخ شقایق خیره شده است. هنوز نجوای صدای مادر در گوشم است؛ "به شقایق ها نگاه نکن. چشمانت را میسوزاند." گل شقایق در دست، به حرف مادر ایمان آورده ام با این تفاوت که این بار بجای "چشم"، از نگاه به گلبرگهای سرخ و زیبای شقایق، "دلم" سوخته است!

طرح - کمین

کمین

 پشت دیوار گلی کمی فرو ریخته که آجرهای قسمت بالایی اش معلوم بود، کمین کرده بود، لوله کهنه ی ام پی فایوش را مقابل بینی اش گرفته بود و در حالی که سعی میکرد با نوک لوله اسلحه، قطره ای که از نوک بینی اش آویزان بود را پاک کند، با اضطراب به قسمت بالایی تپه نگاه میکرد. تنها صدایی که به گوش میرسید، صدای چک چک قطرات باران بود که روی کلاه آهنی سربازها میریخت. سربازی که به دیوار نزدیک تر بود، از پشت دیوار، سرکی کشید و به سرعت سرش را عقب برد. کمی خودش را بالا کشید تا پاهایش از توی شلهای نرم روی زمین بیرون بیاید. نفسش را در سینه حبس کرد و با جهشی بلند خودش را به سمت دیگر دیوار پرت کرد. در عرض سه ثانیه خودش را جمع و جور کرد و مثل مدل قبلی که برای کمین گرفته بود، اما این بار وارونه و رو به سمت بقیه سربازهایی که پشت دیوار اول کمین گرفته بودند.باز سرکی کشید و این بار به اشاره سریع دست به بقیه سربازان فرمان حرکت داد. سربازها یکی پس از دیگری مثل خرگوش از این سمت دیوار به آن سمت دیوار میجهیدند. در همین حال هنگامی که آخرین سرباز میخواست شانس خودش را برای پریدن امتحان کند، صدای تیربارهای دشمن بلند شد و میانه های راه، در حالی که خیز بلند خود را آغاز کرده بود، گلوله ای به پهلوی چپش برخورد کرد و روی زمین سرنگون شد. سربازها یکی پس از دیگری به نوبت شروع به تیراندازی به سمت هدف کردند. یکی از سربازها به زحمت بدون اینکه خودش را از پشت دیوار بیرون بکشد، دست سرباز دیگر را گرفت و آن را به سمت خودش کشید. چهره سرباز زخمی در هم رفته بود، در حالی که دستش را روی پهلویش گذاشته و ناله میکرد روی زانوهای سربازی که او را کشیده بود جای گرفت. هنوز صدای غرش تیربارهای دشمن به گوش میرسید و در این بین صدای ضجه و ناله سرباز را به کل محو کرده بود. سربازی که اولین جهش را انجام داده بود، ضامن نارنجکی را کشید و آن را به سمت دشمن پرتاب کرد، بعد به سرعت خودش را عقب کشید و سرش را پایین گرفت بعد از 5 ثانیه نارنجک در میان صدای غرش تیربارها منهدم شد و صدای آن را خفه کرد. بعد از خاموش شدن صدای تیربار دشمن، این بار صدای ناله و ضجه سرباز زخمی بود که نمیگذاشت حتی برای چند لحظه سکوت برقرار باشد. همان سربازی که سر سرباز رخمی را روی زانو نگه داشته بود، به زحمت از درون کیفش، یک بسته مورفین بیرون آورد و یعد از باز کردن سرش، آن را مستقیم به ران سرباز تزریق کرد. سرباز بدون اینکه از فرو رفتن سر سوزن به بدنش احساس دردی کند مثل سابق به خودش میپیچید. نگاه مبهوت بقیه سربازها به او دوخته شده بود. فرمانده بالای سر سرباز زخمی اش زانو زده بود و مستقیم درون چشمانش را نگاه میکرد. دستش را محکم روی محل جراحت سرباز گذاشته بود و فشار میداد. بقیه سربازها بدون اینکه چیزی بگویند به او نگاه میکردند، بعضی مستقیم به محل زخم، بعضی مستقیم به نگاه های تنگ و در هم رفته سرباز، و برخی دیگر به یکدیگر!

قطرات باران یکی پس از دیگری روی سر و صورت سرباز زخمی میریخت و گونه های او را خیس میکرد. قطرات باران دست بردار نبودند، همه جا سرازیر شده بودند، روی کلاه های آهنی سربازها، روی سرنیزه اسلحه هایی که روی زمین افتاده بود، روی پوکه های پرشمار افتاده روی زمین که دود ازشان بلند میشد، و روی دستهایی که محکم روی زخم سرباز، فشرده شده بودند. سرباز ناگهان چشمانش را کاملا باز کرد و به عمق آسمان خیره شد. چند لحظه بدون اینکه خمی چهره اش را دگرگون کند ماند و بعد به آهستگی چشمانش را بست و سرش روی دست فرمانده ولو شد. فشارهای دست کمتر شد و دستها یکی پس از دیگری از روی زخم برداشته شد. بر عکس چند لحظه پیش، اینبار سکوتی که تنها با زمزمه قطرات باران مزین شده بود حکمفرما بود و بس.

طرح - لبخند نخی!

لبخند نخی!

شبی مترسکی تنها کنار بیشه ای بزرگ بی تحرک ایستاده بود. رنگ سیاهی بیشه بزرگ روی شانه های مترسک سنگینی میکرد. سوی چراغهای روشن مانده دهکده آنقدر نبود که چشمان پوشالی مترسک را روشن کند. آن شب ماه نوبت نیامدنش بود. بیشه در سکوتی غریب که هر ماه فقط دو بار اتفاق می افتاد فرو رفته بود. حتی جیرجیرکها هم خوابیده بودند. نسیم ملایمی لباس کهنه مترسک را تکان میداد و مترسک همچنان استوار ایستاده بود. مترسک خوشحال بود تمام روز و بلکه تمام شب را میخندید این را میشد از انحنای تو رفته لبانش به خوبی فهمید. حتی وقتی باران می آمد و مترسک خیس میشد باز هم میخندید. وقتی طوفان تمامی بیشه را درنوردید و کلاه او را روی زمین انداخت مترسک باز هم میخندید. لبخند مترسک حکم آرامشی همیشگی برای بیشه داشت. نوعی امید از جنس پوسیده نخهایی که شکل دهان مترسک را درست کرده بودند. و این همان عاملی بود که او را با تمامی موجودات بیشه پیوند زده بود. پیوندی عمیق و ناگسستنی. پیوندی که از خرده تاثیرات تارک الدنیا بودن مترسک آغاز میشد و در میان ایستادگی و پابرجایی او باقی می ماند و با لبخندی آرامش بخش به اوج میرسید.

مترسک نگهبان گلهای بیشه بود. نه به عنوان سربازی تا دندان مسلح که با چهره ای مملو از مهر و محبت از انان در برابر دشمنان طبیعیشان محافظت میکرد.  سلاح او تنها خنده ای ملیح بود. و عجیب انکه دشمنان وحشی آنها هم مفهوم آن انحنای معنا دار را به خوبی درک میکردند. در برابر نوع دوستی مترسک سر تعظیم و تسلیم فرو می آوردند. نماد آزادی در طبیعت وحشی، چیزی جز لبخندی زاییده کوکهای خمیده یک پیرمرد فلاح، بر لبان مترسکی بی روح و بی جان نبود. روزی که برای اولین بار پیرمرد درون کلبه کوچکش لباس کهنه اش را روی چوبهایی که به شکل صلیب به هم بسته شده بودند انداخت میخواست گلهای بی پناه بیشه بزرگ را با حیله قدیمی برپا کردن مترسکی وجشت انگیز محافظت کند. تمام شب را دوخت و در دل نداشته مترسک غریبه جای داد. از مخوف ترین ساقه ها و ریشه ها دست و پای او را شکل داد و نقابی پوشالی روی چهره نداشته اش گذاشت. نمیخواست مترسکش چشم داشته باشد اما مترسک پیرمرد برای هر چه بیشتر شبیه "انسانها" شدن به آن دو چشم "مخوف" احتیاج مبرمی داشت. تنها گودالی خالی، سیاه و عمیق روی چهره مترسک به جای گذاشت. اما چهره خندان مترسک تنها حاصل اشتباه کوچکی بود که در ان شب عجیب، روی زانوان پیرمرد خرفت رخ داد! سراسر زندگیش خمیدگی بی حد و حصر لبان پیرمرد همه موجودات را فراری میداد، او بار سرنوشت تلخ اخم و کینه را بر دوش میکشید. از نظر او تنها انحنای ممکن روی یک لب همان بود که داشت. پس همان را هم روی لبان مترسکش جای داد، اما هرگز نفهمید که در آن لحظه که کوکهای لب مترسک مخوفش وجب به جب جای میگرفت آن را بر عکس روی زانوانش گذاشته بود! آنچنان از منظر خویش ترسناک دوخت که لبخندی معجزه آسا از معکوس اتفاقات آن شب عجیب بر جای ماند. تصور تصویرگری برعکس یک اخم بی حد و حصر توسط الهه نفرت و کینه چیزی جز معجزه آساترین لبخند دنیا نخواهد بود. آن لبخند عجیب روی چهره ای که نشانی از مهر و محبت در هیچ کجای اجزایش وجود نداشت همانند سیلابی بود روی آتشی حقیر. چشمان مهیب نداشته او، ابروان تا حد منتها در هم فرو رفته او و بینی رعب آور مترسک همه و همه پشت اعجاز عطوفت لبخندی نخی پنهان شد.

طرح - اصلا نمیدانم که ای!

اصلا نمیدانم که ای!

نمیدانم چرا اینجا همینطوری یاد تمام خاطره های نداشته مان افتاده ام! روی صندلی های خشک اتوبوس کنار پنجره ای بغض شکسته و همهمه سکوت مسافران، غرق در یادآوری خاطرات نداشته مانم.

یاد اولین دیدارمان افتادم، بعد از ظهر یک روز زمستانی بود. صندلی کنار درخت افرا. هیچکداممان نرفتیم! در تمام ساعاتی که آنجا با هم نبودیم صندلی خالی زیر درخت افرا به حرفهای نزده مان گوش فرا داده بود. یادت است؟ میخواستی چه بگویی و نگفتی؟

ردیف هشتم صندلی 3 و 4 یک هفته بعد تا انتهای فیلم خالی بود!

 نامه ای که ننوشتی را چطور؟ خط آخر: در گروگانگیری عشق همیشه این منم که بازنده ام!

جواب نامه نا نوشته مرا به خاطر داری؟ اولین خط: ما را به بهانه عشق ورزی گروگان گرفته اند. این شقیقه ماست که مدام نقطه میانی هدف گروگانگیرها شده است!

(هر دو باختیم. به خاطر جنون جاهلی. یا به گناه عاقلی در شیوه عاشقی.)

تلاقی هرگز رخ نداده چشمان من و تو، مردمکهایی که به خاطر ارتکاب گناه خیرگی به هم کور شدند درست همان شبی که خورشید بر هم زد و دنیا را فروخت که یخ فاصله بین من و تو را ذوب کند یادت رفته به همین زودی زود؟

به خاطر همه اشکهای نریخته من یا افسوسهای به لب نیامده ات فکرکن. بیشتر فکر کن...

شاید به یاد بیاوری شاخه گلی را که به دست نداشتم برای تو بود که نبودی! همان چهار راهی که هر روز نمیبینمت! نبودی و من از سرخی گلبرگهای گل سرخ خجالت کشیدم. یادش به خیر آن روز که نه تو بودی و نه من، فقط درخت افرا بود و صندلی چوبی پارک.

حتما بغل دستی به خاطر دل من است که جواب تلفنش را نمیدهد، گذاشته سمفونی غم انگیز پاپیلون در امواج خروشان اقیانوس خاطره های نداشته مان غرقم کتد!

میدانی؟

دلم برای تو که اصلا نمیدانم که ای تنگ شده است!

داستان کوتاه - دوستی با آفتاب

دوستی با آفتاب

پنجره اتاق را باز کردم. اما هیچ نسیم خنکی صورتم را نوازش نداد. عوضش بوی دود و گرد و غبار داشت حالم را به هم میزد. صدای گنجشکها در نمی آمد. لابد نبودند. یا اگر بودند گوشه ای، کنجی، جایی، کز کرده بودند. چند تکه ابر سیاه، یک دستی نیلگون آسمان را خراب کرده بود. به بهانه باران. اما باران هم نمی آمد. هوا گرم بود. آنقدر گرم بود که گنجشکها را زیر سایه ها، و آدمها را زیر دخمه هایشان پنهان کرده بود.

مقصر اصلی آفتاب بود؟ شاید.

از زمانی که با آفتاب طرح دوستی ریختم خیلی نمیگذرد. حداکثر 8 ماه. آن روزها آفتاب بود و من و دلی که زیر نور زرد و نارنجی او گرم میشد و مهر و محبت، در بند بندش رخنه میکرد. آن روزها من بودم و دلتنگی دیدار روی نورانی او بعد از چند روز پنهان شدن پشت ابرهای تیره آسمان. او بود و گریه های از سر دلتنگی مدام، از پشت ابرهایی که بین من و او جدایی انداخته بودند. آن قطرات، آن بارانها، باران نبودند، اشک چشمان خیس آفتابی بودند که به حکم زمستان و پاییز و بهار، گاه گاهی باید پشت تیرگی ابرها زندانی میشدند. و چقدر دل این آفتاب قصه ما کوچک بود و تنگ که حتی با پشت تکه ابری رفتن هم اشکش در می آمد. دوستی ما بیشتر میشد، فاصله قلب من و او کمتر و کمتر میشد و من مست از گرمای مهرپرور خورشید دل داده بودم. او به من نزدیک تر میشد اما به ناگه در ظهری تابستانی احساس کردم آنقدر به من نزدیک شده که حالتی دردناک در وجودم پدیدار میکند. مرا میسوزاند. از ان پس هر چه بیشتر به من نزدیک میشد بیشتر خودم را از او دور میساختم. کمتر دل به گرمای طاقت فرسای او میدادم. دیگر نمیتوانستم رویم را به او کنم و لبخند بزنم. او مرا میسوزاند. فکر میکردم با کم شدن فاصله من و او، دیداری رویایی خواهیم داشت.  اما...

به خاطر داشته باشید که حتی آفتاب را هم تا حدی میشود تحمل کرد. پس از آن حد و حدود نه تنها دل شما را گرم نمیکند که آن را میسوزاند، آتش میزند و سرخ میکند. آفتاب بیچاره بعد از اینکه بی قراری مرا دید، وقتی با کم محلی های من روبرو شد آرام آرام دوباره در پاییزی دیگر فاصله اش را با من زیاد کرد و رفت، رفت دورتر از آنچه در آن ظهر تابستانی بر من تابید. حالا هم من راضی بودم هم او.

طرح - جنگ استالینگراد

 جنگ استالینگراد

جنگ در میان دشتهای پوشیده از برف منطقه ای در جنوب استالینگراد ادامه داشت. درست در منطقه وسیعی که روی تپه ای وسیع قرار گرفته بود. با درختچه هایی کوچک و چاله هایی که سربازان یوگوسلاوی سابق حفر کرده بودند. جوخه شماره 8 دستور داشت در برابر حمله نازیها مقابله کند. عبور نازی ها از تپه های جنوب استالینگراد به معنای شکست کامل شهر بود. فرمانده جوخه شماره 8 تاپاروف، در بسیاری از جنگهای سخت شوروی حضور داشت. تاپاروف همان مرد میان سال با دستهای پینه بسته چشمانی همیشه سرخ، ابروانی در هم کشیده آماده هر نوع مقابله ای بود. اما این بار روی تپه هایی که بدون پناهگاه در جنوب اسالینگراد واقع شده بودند دفاع کار سختی بود.

درست پایین تپه قرارگاه جوخه شماره 8 با چهل سرباز برپا شده بود. تجهیزات نظامی آنها در حدی متوسط بود. اما جای خالی ابزاری به اسم جنگ افزار چیزی نبود که بشود به این راحتی ها آن را فراموش کرد. اگر ارتش نازیها که گمان میرفت حداقل با 3، 4 برابر تعداد سربازان حمله کنند از پشتیبانی تانک برخوردار باشند تقریبا دفاع کاری غیر ممکن خواهد بود. تاپاروف خوب میدانست که این نبرد با تجربه های پیشینش تفاوت دارد. او در میانه های تپه خود را به خدای خویش نزدیکتر میدید. احساس جنگاوری خویش را از دست داده بود. حداقل میل وی به کشتن و قتل عام فرو کش کرده بود. و این دقیقا همان چیزی بود که در آن لحظه بر خلاف همیشه با تمام وجود به آن احتیاج داشت. دستهایش میلرزیدند به وضوح لرزش دستان کرختش را احساس میکرد و با وحشتی کودکانه انها را درون جیبهایش پنهان میکرد. هرگز نترسیده بود، این شجاعت ر ااز زندگی در بستر مرگ فرا گرفته بود. از زمانی که چشم به جهان گشود توپ و تانک و آوار و خرابی دیده بود و بس. نارنجکهای عمل نکرده، پوکه فشنگهای قدیمی و جدید، خمپاره های تکه تکه شده، تمام اسباب بازیهای او را تشکیل میداد، اهنگ انفجار خمپاره ها همانند آواز بلبلان سرمستی که بهاران روی شاخه های درخت مینشینند و میسرایند برای او که فرزند جنگ و نیستی نام گرفته بود صدایی آشنا و دلنشین شده بود. میپنداشت زندگی همین است که هست و هرگز چیزی جز این وحشت و خرابی وجود نخواهد داشت. فرزند جاهلیت های بشری از بستر مرگ زاییده گشت و در بستر مرگ زیست، تفسیر او از مرگ همانند شیر فروشی بود که گاهی شیر داشت و گاهی نداشت! به همین راحتی یک روز شیر میخورد و یک روز نمیخورد. اما به همین سادگی از او وحشت زده بود. همین سادگی، همین قانون طبیعی پدر و مادرش را فنا داده بود. و فنا و نیستی از منظر او بیشتر شبیه قانونی بود که حیات وحش انسانها تغییرش داده بود. هر چند هرگز تصویری از مرگ طبیعی در ذهن نداشت و وقتی مادربزرگش در بستر بیماری مرد او تا یک هفته هیچ نخورد و با هیچکس حرفی نزد. مرگ طبیعی یک قانون شکنی آشکارا بود برای او. هر که بوسیله ای غیر از توپ و تانک میمرد نفرین شده بود! اما او امروز میترسید، نه از کمبود سرباز و عملیات پیش رو که از سستی دستها و کرختی انها.

داستان کوتاه - صحرای دل

صحرای دل

صفحه صحراهای دلم ترک خورده و پاره شده است. نیازدارم به اب، آبی حیات بخش و زندگی ساز. سالهاست که در همین کویر سوزان، بادیه نشین سرابی پرشکوه گشته ام. تمام صحرای دلم را پیموده ام و آه که هیچگاه لبی از برکت ان سراب تر نکردم! بی سواد بودم و نمیداسنتم سراب چیست! نمیدانستم چرا صفحه های قطور دلم ترک خورده و سالهاست که ابری از فراز آسمان قلبم عبور نکرده است. تنها و حیران به دنبال سراب میدویدم و از عطش آب حیات بخش و زندگی ساز ناله کنان میپیمودم راه پیش رو را!

ترکهای قلبم زیر پاهای ناتوانم خرد میشد و رد گامهایم را برایم یادگاری میگذاشت. سالهاست که پا روی یادگاریهایم میگذارم و راه میروم. اما حیات بخش زندگی ساز نیست که نیست. اما یک روز که سکوت سهمگین زندگی دنیایم را در خود فرو برده بود نوایی به آهستگی شنیدم. نوایی که نمیدانستم منشاش چیست و مبداش کجاست. دلخوش کرده بودم به نوا. انگار ماهی درونم به استغاثه افتاده بود. در درونم تقلا میکرد. اما نمیافتم. نبود. میرفتم و هرگز نمیرسیدم.نوای دلنشین درودستها تنها امیدی بود که بدان دلخوش نموده بودم. نوا هر روز نزدیک تر میشد و من در انتظار لحظه ای که حداقل از جام وصال نوازنده آن نوا جامی پر بنوشم و تقلای ماهی تشنه درونم را آسودگی اندکی بخشم. سی شبانه روز آن ندا در درونم غوغا به پا کرده بود. در بیابان درونم تنها روزنه امیدی که میتوانستم بدان دل خوش کنم همین ندای اندک و شیرین بود. شب سی امین روز کویر، آن نوا را یافتم. نوایی که از گوشه کنار بیابان خویشتنم به گوش میرسید. دیگر سراب را هم نمیدیدم که تاب و توانش را نداشتم. خسته پای بر زمین میکشیدم و او هم بی دریغ خط یادگاریهایم را کامل میکرد. نوای آشنایی که سی روز در تنم به صدا در امده بود نزدیک تر میگشت. پیرمردی را دیدم زیر سایه بانی وسط کویر دلم نشسته و ساز مینوازد. گفتم که هستی؟ و او گفت: حقیقتی که عمریست بدنبالش میگردی و نمی یابی! گفتم کدام حقیقت: گفت: حیات بخش و زندگی ساز! کوزه ای در برم گذاشت و کاسه ای در دستم. گفت: بنوش! گفتم نوش دارویی بعد از مرگ سهراب بیش نیست. ماهی درونم مرده است! گفت: بنوش! گفتم اما من نتوانستم او را از گزند تشنگی نجات بخشم او مرده است. و او پاسخم داد: استغاثه ماهی درون ما شیرین ترین عبادتیست که خلقی میتواند به درگاه معبودش به جای اورد. بنوش که ماهی درونت را جانی دوباره خواهد بخشید. و پس از آن بود که فهمیدم در تمام آن مدت سی شبانه روز بجای نزدیک شدن به سراب از ان دور گشته بودم. ندا مرا رهایی بخشید. وقتی پرسیدم سراب این کویر خشک و خمود چیست پاسخ گفت: دنیا!

گفتم چگونه صفحات قلبم را جان دهم و سیراب سازم؟ تنها خندید و گفت: بگیر خودت ساز بزن!

طرح - قلبهاي نا آرام

تو چتر دوست نداشتی. هیچ وقت دوست نداشتی! نمیدانم از سر لجبازی با من بود یا واقعا دوست نداشتی. شاید نمیتوانستی خودت را با من زیر یک چتر تحمل کنی. هر چه بود تو باران را دوست داشتی. هر چقدر از چتر بدت می آمد از ریزش قطره های باران کیف میکردی. شاید دلیل تنفر تو از چتر، شدت علاقه ات به باران بود. شاید هم از رنگ سیاه چتر بیزار بودی. دلت نمیخواست زیر چتری که سیاه است راه بروی. من هم آنقدر نبودم که بتوانم برایت یک چتر سفید یا قرمز با گلهای زرد بخرم. من فقط یک چتر سیاه درب و داغان داشتم که گاهی که هوا خراب میشد و باران میبارید، ان را به سختی باز میکردم و بالای سرمان میگرفتم. بی خیال اینکه تو همیشه از زیر آن فرار میکردی و مجبور میشدیم جدا جدا راه برویم. روزهایی بود که دوست داشتم با هم قدم بزنیم. روزهایی که همیشه هوا خراب میشد و باران میبارید. گاهی غصه ام میگرفت. هم برای خودم هم برای تو. آخر من با همان یک چتر تعریف میشدم. یعنی گاهی آرزو میکردم باران ببارد تا من یک چتر – چه اشکالی دارد؟ بگذار آن چتر پاره باشد، یا یکی دو تا از سیمهایش خم شده باشد! چه اشکالی دارد؟- بالای سر تو بگیرم تا به تو نشان دهم چقدر برایم اهمیت داری. کدام مهمتر بود؟ کهنگی چتر یا علاقه من به تو؟! اما تو باران را بیشتر دوست داشتی. بیشتر از چتر درب و داغان من. چتر، مظهر عشق من بود به تو. مظهری که دوست داشتم وقتی هوا خراب است آن را علم کنم. دوست داشتم آن را بر افرازم تا به همه نشان دهم که چقدر تو را دوست دارم.

وقتی ماشینها از کنارمان میگذشتند، وقتی ادمها از کنارمان رد میشدند و من را میدیدند که با چتری درب و داغان تنها زیر باران قدم میزنم و تو آن طرف تر زیر باران خیس شدی چه چیزها که در دلشان نمیگفتند. چه تهمتها که به من نمیزدند و من از نگاه کردن به نگاهشان شرم داشتم.  تو اینها را نمیفهمیدی. تو فقط باران دوست داشتی. بی خیال حرف مردم بودی. یک روز سرما خوردی! لجبازی با من بود یا شدت علاقه ات به باران نمیدانم اما باز هم مثل همیشه به حرفم گوش ندادی و تنها زیر باران راه رفتی. گفتم سرما میخوری. گفتی مهم نیست. بعد به من انگ بی احساس بودن زدی. فکر میکردی من عاطفه ندارم که باران را نمیخواهم. فکر میکردی من و چتر سیاه و کهنه ام اگر بزه کار نباشیم، قاتلیم! قاتل عاطفه! اما من و چترم...

نه!

تو هیچکداممان را دوست نداشتی. اصلا علاقه ات به باران بهانه ای بود برای فرار از من و آن چتر سیاه و کهنه ای که هیچ وقت روی خوش بهش نشان ندادی. من از تمام دنیا فقط یک چتر داشتم که آن هم دلم میخواست روزهایی که هوا خراب است برای تو بازش کنم و نگذارم مثل آن دفعه سرما بخوری.

آخر عاقبت زندگی ما این بود: هوا همیشه خراب بود و تو همیشه سرما خورده بودی! و من همیشه تنها بودم!

ای کاش بجای فکر کردن به کهنگی چتر من، ذره ای به این فکر میکردی که ما با هم میتوانیم راه برویم. چرا به آدمهایی که نمیتوانند راه بروند فکر نمیکردی؟ اگر به این فکر میکردی که آنها دلشان برای ده قدم برداشتن در هوای بارانی یک ذره شده است دیگر آنقدر کهنگی چتر من توی ذوقت نمیزد. عزیزم. به اینها فکر کن. به اینکه زیر یک چتر کهنه و قدیمی هم میشود عاشق بود و یکدیگر را دوست داشت.  ما فقط به سرپناهی برای دور ماندن از سرما و باران نیاز داشتیم. بگذار شکل این کلبه، مثل نقاشیهای کودکیمان ساده و بی آلایش باشد، کلبه ای کوچک، با یک دودکش! و همیشه یادمان نمیرفت که دود سیاه دودکش را نقاشی کنیم. ان دود خیلی مهم بود. آن دود، نماد جاری بودن زندگی بود. نماد این بود که ساکنانی در ان کلبه کوچک گرم، چند هیزم روشن کرده اند و زندگی میکنند. با آن دودهای سیاهی که از فراز دودکش کوچک کلبه به طرف بالا نقاشی میکردیم دلمان پر میشد از گرمی و احساس!

 

شاید اگر یک چتر نو گران قیمت داشتم تو حاضر بودی با من زیر آن چتر زیبا راه بروی. تو چتر نو نوار دوست داشتی، هیچ وقت مستقیم چیزی به من نمیگفتی اما همینکه از راه رفتن زیر آن چتر کهنه سر باز میزدی یعنی چتر کهنه نمیخواستی. اما عزیزم! مگر چتر کهنه چه اشکالی دارد؟ میتوانستیم تمام دنیایمان را با همین چتر کهنه پیاده قدم بزنیم. میتوانستیم تا هر کجا که بخواهیم با هم برویم فارغ از اینکه یکی دو تا از سیمهایش کج و کوله شده است. اصلا بگذار اینطور بگویم؛ هیچ وقت یک چتر نو نوار و گران قیمت نمیتواند تضمین کند که جلو تمام قطره های باران را بگیرد. نحوه در دست گرفتن چتر خیلی مهم تر است. اگر همان چتر گران قمیت را کج بگیری یا با خودخواهی مقدار بیشتر آن را طرف خودت بگیری، آنوقت آن یکی زیر باران میماند. و اصلا آیا فکر میکنی گران قمیت بودن یک چتر میتواند خنده هامان را در زیر خود تضمین کند؟ و آیا هر کس زیر چتری که کهنه است و یکی دو تا از سیمهایش خم و دسته اش کج شده راه برود غمگین است و نمیخندد؟ نه! من زیر این چتر سیاه کهنه، خوشبخت ترم!

 

ببین! من و این چتر سیاه تا همیشه ایام با همیم. ببین! نه اینکه من باران دوست نداشته باشم. نه اینکه از راه رفتن زیر باران لذت نبرم نه اینکه نخواهم خیس شوم گاهی اما میدانی؟ ... بگذار به تو اینطور بگویم: من و چترم تا هیمشه با همیم! اگر دوست داری، میتوانی تا همیشه با فاصله از من و  زیر ریزش باران راه بروی اما بدان هرگز دست از این چتر سیاه بدقواره دوست داشتنی بر نخواهم داشت.

طرح - خدانگهدار رفیق لحظه های گرم سال...

 خدانگهدار رفیق لحظه های گرم سال...

باز هم بازی رنگهاست. اتفاق افتاد حادثه ریزش برگهای زرد. اتفاق افتاد باز هم. برای چندمین بار؟ نمیدانم حتی نمیخواهم بدانم.

ترس آور است؟ گذشت هولناک زمان و عقربه هایی که در ماراتن زندگی ما مدام از هم سبقت میگیرند. آری پاییز است. و جدال عقل و احساس دوباره همه کائنات را به هم ریخته است.

و انگار باز هم پاییز است. سربر می آوری فرو ریختن برگهای پاییزی را میبینی. و پرواز کلاغهای حادثه بر فراز شاخه های تهی.

و انگار باز هم پاییز است. از ناخودآگاه طبیعت یادگرفته ای بی خیال باشی و هیچ نفهمی تا ببینی؟ یا از حرفهای پیرمرد کوری که روزگاری بس طویل روی کرسی کهنه ای کنار برکه آب نشست و به آواز کلاغها گوش فرا داد و گفت: دروغ است. همان پسرک بازیگوش همسایه است که خودش را جای کلاغها جا زده است؟ میخواهی ببینی؟ بیا این مدرک من: زرد است همچون تمامی برگهای پاییزی که از اول تاریخ زرد بوده و هست. چهره ام را نمیبینی؟

و انگار باز هم پاییز است. و شاید فصل این ستون زرد. دنبال چه میگردی لابه لای این خطوط به چهره ام بنگر، و سرمای تمامی این کلمات که روی شانه های من و تو و درخت مینشیند و از من مترسکی یخی از تو پرنده ای تنها کز کرده در لانه ای حقیر و از درخت، برهنه ای به خواب رفته میسازد!

قدم زده ام. در کوچه های پاییز زده شهر. در میان ابهام برکه ها. در تلاطم گرما و سرما. و دیده ام چیرگی سرما را بر گرمایی که با زمان بد افتاده بود! نمیخواهم از این زمان بدانم، که بد جوری سرما درون دلم رخنه کرده است.

آن روزها که پاییز بود...

آن روزها که پاییز بود من و تو و همان جاده غمناک که با پژواک قدمهایمان به وسعت عظمت پاییز خوشحالش میکردیم. ضیافت ما بود و برگها و جاده غمناک که دیگر غمگین نبود. ما بودیم و قدمهایی که اسباب هم آغوشی برگ و جاده را فراهم کرده بود و خنده برگها... . میگذشت و میگذاشت برجای: خش خشی وسوسه انگیز را.

سراشیبی جاده بود شاید که ما را سرخوش از گذر زمان در هیاهوی وصال غرق کرده بود. پاییز بود شاید. که تمام تقصیرها از پاییز است. این همه دلتنگی، این همه خاطره هایی که مثل گذاشتن قدمی روی برگهای زرد پاییز در تمام کائنات صدا میکنند. و این خش خش یعنی باز هم تاریخ تکرار شده است. و این خش خش یعنی پایان و برای همیشه خدانگهدار رفیق لحظه های گرم سال...

 

طرح - خرده جنایتهای یک سرباز احساساتی!

 خرده جنایتهای یک سرباز احساساتی!

بند پوتینهایم را سفت میکنم، گره شان را به سبک دوران آموزشی داخل میکنم و دوبار محکم هر کدام از پاهایم را به زمین میکوبم. هوای ابری و بارانی برای رفتن، وسوسه ام میکند. از پشت شیشه های آسایشگاه، زمین های خیس و سبز بیرون را نگاه میکنم. صدای جهنمی خنده و شوخی های رکیک سربازها را از پشت سرم میشنوم. با انگشت نشانه دست راست، روی پنجره بخار گرفته آسایشگاه، شکل یک کلاغ میکشم. یک کلاغ خیس که نتوانسته برای خودش پناهگاهی برای دور ماندن از قطرات باران دست و پا کند. باز صدای بلند قهقهه سربازها پس از تقریر یک جک زشت توسط سردسته شان بلند میشود و کلاغ خیسی که نتوانسته یک پناهگاه خوب برای دور ماندن از قطرات باران دست و پا کند، پرواز میکند و میرود. باز من میمانم و صدای کلافه کننده سربازها و جای خالی کلاغ خیسی که ...

 فردا یک نامه خواهم نوشت. این را درون ذهنم مرور میکنم و باز انگشت نشانه دست راستم روی پنجره از نو بخار گرفته اتاق میلغزد. از پشت خطوط شفافی که از کشیده شدن انگشت دستم روی شیشه تار بر جای مانده به جاده خاکی و گلی کوچکی مینگرم که مثل یک خط ممتد، ورودی پادگان را به دنیای نا معلوم پشت علف های دراز آن طرف پادگان وصل کرده است. از صبح میخواستم به روستای نزدیک پادگان بروم. هیچ برنامه ای نداشتم. فقط میخواستم برای مدتی هم که شده بیرون بزنم. هوا همچنان بارانی بود و پاهایم درون پوتینی که بیش از حد محکم بسته شده بود زوق زوق میکرد. این پا و آن پا میکردم برای رفتن. دستانم را درون جیبهایم فرو میکنم و شانه هایم را بالا میدهم. مثل بچه های مغروری که وقتی برایشان بستنی نمیخری بجای گریه کردن، درون دلشان عقده تلمبار میکنند.

کتاب کهنه اشعار را که جلد رویش کنده شده و نوک بیشتر صفحاتش نیز تا خورده از درون جیبم بیرون می آورم و بی هوا با یک دست یک صفحه را باز میکنم و شروع میکنم به خواندن آن. صدای چک چک باران روی برگهای پهن علفهای بیرون به گوش میرسد و نمیدانم چرا هوس کرده ام بلند بلند بخوانم. صدایم را آنطور که دیگران نشنوند بلند میکنم و از اولین بیت صفحه ای که همینطوری باز شده است و لزوما اولین بیت یک شعر هم میتواند نباشد شروع میکنم به خواندن. کلمات را طوری ادا میکنم که انگار دیگری آنها را برایم زمزمه میکند. به صدای خودم و آنچه میگویم به خوبی گوش فرا داده ام.

طرح - عشق و مرگ

عشق و مرگ

مرگ مانند عقابی تیز پرواز بر فراز شهر پرواز میکرد. عکس شب شهر در گودال های آب گرفته خیابان ها منعکس شده بود و هر از چندی با برخورد قطرات ریز باران تکه تکه میشد. رنگهای نارنجی چراغهای خیابان روی صورتها پهن شده بود و از چهره آدمها نقابهایی طلایی ساخته بود. هوا سرد بود. مرگ همچنان برفراز شهر پرواز میکرد و انسانها بی خبر از شومی پرنده بالای سرشان در خیابان شب زده گام بر میداشتند. مثل عادتی همیشگی شده  بود. مرگ، قانونی بود که مثل برجای ماندن رد پایشان روی برف، عادی و معمولی بود. یکی از آنها در گوشه ای از خیابان سرد و بهت زده روی نمیکتی کهنه کنار درختی خشکیده نشسته بود. دستهایش را تا آخر درون جیبهایش فرو برده بود و یخه پالتو اش را تا انتها بالا زده بود. فقط بخارهای تنفس او بود که نشان میداد هنوز زنده است. تبی سوزناک همانند عطشی پایان ناپذیر به گرما در آن سرمای جنون اور سراسر وجودش را فرا گرفته بود. بخارها به سختی از سینه اش بیرون می آمدند و در هوا محو میشدند. سوزش خشمناک ریه هایش را پس از هر بازدم احساس میکرد. چشمهایش روی عکس شب شهر درون یکی از گودالهای حقیر کنار خیابان خشک شده بود. تحریک سریدن قطرات سرد باران روی گونه های داغ او آنقدر نبود که حتی سوی چشمان خیره اش را تغییر دهد. آنقدرها فرصت نداشت. تمام اعضای بدنش در واکنشی طبیعی به طبیعت در حد انفجار وحشت انگیزی درد میکردند و او همچنان سرافکنده روی صندلی کهنه گوشه خیابان همانجا که تمام زندگیش بود همانجا که برای او همه دنیا لقب گرفته بود نشسته بود. جدال سرمای محیط با حرارت سوزاننده درونش غوغایی به پا کرده بود. و عقاب، گرسنه و تیز بین بر فراز شهر پرواز میکرد. منتظر بود، با چنگالهایی آماده و چشمانی تمرکز یافته روی شکاری آسان و طعمه ای لذیذ! ارکان مختلف طبیعت دست به دست هم داده بودند. سرمای هوا، قطرات یخ زده باران، تب سوزاننده از درون و پرنده شومی که طنین ناقوس مرگ می افکند. اما پسرک همچنان آرام و بی تحرک بدون واکنش به تمام انچه در اطرفش میگذشت با دستهایی یخ زده و پنهان شده در اعماق جیبها، پریشانی نیمه پنهان موهایش زیر کلاهی نخ نما و لبانی که آشیانه لاشخورهای سفید پوش دانه های ریز سوز سرما شده بود نشسته بود. اما آنچه ترکیب همگون و ظاهر نمای این تابلوی کامل شده مرگ را بر هم میزد چشمان پسرک بود. حرارتی ماورایی در عمق چشمان او در اوج سرمایی که لایه لایه های وجود او را پشت سفیدی مرگ اور خویش میپوشاند خود نمایی میکرد. لرزه ای که براندام طبیعت وحشی افتاده بود از منشا ماورایی همان شعله عظیم در چشمان همچون خورشید، فروزان پسرک بود. منشایی به نام دل. همانکه در برابر طغیان بی مهابای سرما می ایستاد و کلبه معرفت پسرک را با شعله ای هر چند حقیر اما مستدام و پابرجا حفظ میکرد. عشق بود که در میل به زیستن در میان ان زمستان ابدی شعله ای بر پا کرده بود که حتی قدرت برزگترین سیلابهای مخوف طبیعت را هم در هم میشکست. پسرک طعمه امشب عقاب تیزپرواز نبود. همانکه خاموش و بی صدا روی صندلی کهنه گوشه خیابان تنهای تنها در درونش غوغایی به اسم عشق بر پا بود که؛

هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق...

طرح - ابرها برای چه کسی میبارند؟

 ابرها برای چه کسی میبارند؟

امروز نیمه زمستان سال بود. برفهای نیامده، شهر را در سکوتی سرد فرو برده بود. من از پنجره بسته اتاق به ابرهای سیاه آسمان نگاه میکردم و میگفتم همه را سر کار گذاشته ای که چه بشود؟ میخواهی بباری ببار نمیخواهی برو! ابر غرشی کرد و در امتداد بادهای شمال رفت و در پس آن خورشید مهربان با گرمای کمتر از همیشه سوزانش به آهستگی سرک کشید. شهر روشن شد و تکاپوی آدمها سکوت مبهم و سرد آن را در هم شکست. سوت بچه های بازیگوش کوچه ذوق گنجشکهای بد آواز را کور کرده بود. همان روزی که ابر غرشی کرد و برای همیشه رفت و پس ازسالها من فهمیدم که چرا آن ابرهای سیاه بر فراز آسمان ساکت، و بر خلاف قانون حیات، آرام و بی هیچ کنشی به طبیعت زندگانی زمینی ما، میماندند و نمیباریدند. نمیخواستند صدای  سوت بچه های در خانه مانده روزهای بارانی در شهر نپیچد و چشم و گوش گنجشکها را کر و کور نکند! نمیخواستند دست پدرها و مادرهای همان بچه های خردسال و بازیگوش، بهانه ریزش باران بدهند که سرسره های پارک خیسند، تابها خیسند باران باریده و لعنت بچه ها نثار ابرهای بارنده شود. اگر نباریدند و رفتند میخواستند تعداد کاسه ها و ظرفهای یتیمهای خردسال شهر که زیر سقف نداشته آلونکهایشان گذاشته شده بیشتر نشود تا حداقل شب سرد سال را راحت بخوابند و در رویاهایشان خواب پدری را ببینند که بر فراز شانه هایش نشسته و در امتداد دشتهای وسیع میدوند. این سقفها بیشتر از همیشه همین حالا نباید چکه کنند. و آن شب این بار نه به خاطر آمدن دوباره شان و حتی ریزش نم نم هایی به سبب رفع تکلیف خدایی خویش که به خاطر ایفای نقش قهرمان داستان دراماتیک بچه های شهر، ابرها را ستودم و به صدای سوت بچه های شاد و خوشحال کوچه گوش فرا دادم.

و سلام به باران که عشق است؛ چه ببارد در شهر... چه نبارد از ابر...

 

 

طرح - حسرت، حسادت، ترحم

 حسرت، حسادت، ترحم

آن روزها که برای اولین بار از گوشه کنارهای این سرزمین معصوم میگذشتم وحشت غریبی سراسر وجودم را فرا گرفته بود. هر چه معصومیت آدمها بیشتر بود وحشت من خوف آورتر!

کوچه های قدیمی، پنجره هایی بر فراز طبقه دوم خانه خاک گرفته، پیچ در پیچ هایی که صحنه امتداد کوچه را در خود حل کرده بودند، نگاه های بی هیچ احساسی که مسیر کوتاه حرکتم را دنبال میکردند، سرهایی که از پنجره ها بیرون آورده شده بود تا به من بفهمانند آن خانه ها صاحب دارند، زمین خیس کوچه باران نخورده، و گاهی صدای قهقهه بچه های بازیگوش محله قدیمی، جریان نمناک هوا، گرفتگی آسمان نقره فام بالای سرم، و بادی که هرگز وزیدن نگرفت و خورشیدی که هیچگاه از پس ابرها پیدایش نشد. از خانه ها صدای موسیقی کلاسیک می آمد. پیرمردی روی پرچین جلو خانه اش نشسته بود و پیپ میکشید. کفشهایش گلی بود. نگاهم میکرد. نمیدانم به چه چیز من خیره شده بود. مردمک چشمانش تکان نمیخورد. اما نمیتوانستم مسیر مستقیم آن نگاه خیره را کشف کنم. نا خودآگاه دستی بر روی قلبم کشیدم. پیرمرد خسته لبخند کوتاهی زد. به سرعت از او گذشتم. در چشمانش مهربانی ندیدم. حسرت؟ حسادت؟ ترحم؟ نمیدانم.

هوا جریان نداشت. بادی نمیوزید. چهره ها مانند عروسکانی بد اخلاق روی زمین پخش شده بودند. از پیچ و خم های کوچه میگذشتم. صدای گامهای من هم نمی آمد. فقط صدای موسیقی کلاسیک به گوش میرسید. موسیقی کلاسیک غربی! از تمام خانه ها همین را میشنویدم. شاید خداوند صدای پس زمینه زندگی ام را قطع کرده بود! روی فیلم سرنوشتم آهنگ گذاشته بود! آهنگ کلاسیک غربی! کوچه قدیمی خیس باران نخورده باریک تر میشد. پیچ در پیچ های متوالی راه، حسرت دیدن صد متر جلو تر را بر دلم گذاشته بود. میل بافتنی پیرزن خمود روی زمین افتاده بود. شال نصفه ای دوخته بود. برای که؟ شاید پسرش درون خانه به موسیقی کلاسیک غربی گوش فرا داده بود. میل را بر نمیداشت. عوضش به من زل زده بود. لبخندش دلنشین نبود. ترسیده بودم. قلبم سر جایش بود. اما صدایش را نمیشنیدم. حسرت؟ حسادت؟ ترحم؟ نمیدانم.

دروازه بلند بالای شهر پیدا شد. نفسی به راحتی کشیدم. صدای موسیقی کلاسیک غربی کمتر شده بود. داشتم به آخر میرسیدم. نسیمی نمیوزید. نوری نمیتابید. کناردروازه بلند شهر پسر بچه ای نشسته بود. نمیخندید! به من زل زده بود و میگریست! صدای گریه او را نمیشنیدم. فقط قطرات اشک را میدیدم که از گونه هایش سرازیر میگشت. لباس کهنه ای به تن داشت. کلاهی پوسیده بر سر گذاشته بود. دستان سفید کوچکش گلی بود. کفشهایش دهن باز کرده بودند و کودک را همانند یک مدل اکسپرسیونیستی نقاشی آراسته بودند! گریه اش دلنشین نبود! ترس وجودم را فرا گرفت. صدای موسیقی را نمیشنیدم. سوزش سرما را به خوبی احساس میکردم. نسیمی سرد بر گونه هایم مینشست.

باران میبارید...

گونه هایم خیس شد.

کودک گریه میکرد.

حسرت؟ حسادت؟ ترحم؟ نه! خدایا...

 قلبم؟

نبود!

داستان کوتاه - پسرک گل فروش

پسرک گل فروش

پسرک خسته و نحیف با دستان کوچک گلی اش شاخه های گل را چسبیده و کنج دیوار بی سرپناه گوشه خیابان کز کرده است. لبان زخمی، چشمان خیس، کفشهای دهن باز کرده و کلاهی که هیچ چیزش نمانده بیش! جلو میروم و با لبخندی که تلخ تر از هزار بار گریستن است میگویم: به من گل میفروشی؟ پسرک ژنده پوش گوشه خیابان هیچ نگفت. گفتم نشنید. دوباره پرسیدم: به من گل میدهی؟ باز هم هیچ نگفت. نگاهش به گوشه دیگر خیابان دوخته شده بود. نشستم. آرام دستش را لمس کردم. سرد بود همانند دلم. فورا دستش را کشید و عوضش نگاه خیره و ممتدش را به من هدیه داد. اخم کرده بود. گفتم مگر گل فروش نیستی؟! زیر لب گفت: نه آقا! گفتم پس چرا اینجا نشستی؟! هیچ نگفت. ایستادم و دو قدم نرفته دیدم نیمی از گلهایش را به پیرمردی سالخورده فروخت! برگشتم و گفتم تو که گل فروش نبودی؟ کودک سرما زده گوشه خیابان با تنفر وراندازم کرد و گفت: من صدقه نمیگیرم آقا! هنوز حرفش تمام نشده بود باد کلاه پاره پوره اش را به زمین انداخت! خشکم زده بود. وقتی نگاهم به شیشه ویترین مغازه بغلی افتاد مردی را دیدم که از نگاهش ترحم میبارید...!

 

طرح -  قهرمان زندگی جیرجیرکها

 قهرمان زندگی جیرجیرکها

دیروز سحرگاهان از کلبه کوچک تنهایی ام بیرون آمدم. جلگه سر سبز پیش رو را مه گرفته بود. باران نمی آمد. دلتنگ بودم. نوایی سوزناک در دوردستها نواخته میشد. صدای پیچش باد در میان علفزارها، جیرجیرکهای بازیگوش بیدار مانده شب و کلبه ای دیگر در فراسوی جلگه سرسبز پیش رو...

دلتنگ بودم. راه تنگ خاکی و سبزه هایی که با ذوق آسمانی طراح چیره دستی حاشیه های تند راه باریکه را پوشانده بود. ماه همچنان در آسمان نورافشانی میکرد و در برابر نورانیت پادشاه نور زمان استقامت میورزید. ابرهای بی خیال بالای سرم روی حضور اجرام آسمانی شب خط بطلان میکشیدند و از پس هر نسیم و بادی آزادانه هوانوردی میکردند! صدای ترانه سوزناک دوردستها دل گلبرگهای سرخ شقایقها را به درد آورده بود. گلبرگهای حساس شقایق ها در خلسه ای ماورایی اشک میریختند. آسمان به من مینگریست و من گاهگداری در پس ابرها پنهان میشدم. اما نسیم به من خیانت میورزید! در پس آسمان تیره ان سحرگاه غمناک هزاران چشم سفید مرا مینگریستد و هر لحظه با عشوه و ناز به من چشمک میزدند.

در میانه دنیا ایستاده بودم. دلم تنگ بود. نمیخواستم ظرافت دلهای گلبرگهای شقایقها مرا تحت تاثیر قرار دهند. ترانه غمناک نمیتوانست مرا مغلوب خویش سازد. فریب احساس زودگذر شقایها را نمیخوردم. تمام بازیهای دنیا را بلد شده بودم. از پس هر بازی ناجوانمردانه ای حقه ای فرا اموختم و نیرنگی بلد شدم.

باید می ایستادم تا حرمت خویش را محفوظ دارم. محکوم بودم به دیدن اشک و ناله شقایق اما نباید با او هم دردی میکردم. مثل شکنجه ای می ماند که تو را نخواهد کشت اما زنده هم نمیگذارد باقی بمانی!

تنها جیرجیرکهای بازیگوش بی خوابی زده جلگه بودند که پیکار مرا با زندگی خویش نظاره مینمودند. انها هم با من هم عقیده بودند. شده بودم قهرمان زندگی جیرجیرکها! اخر همه شان با هم برایم سوت میزدند. ستاره ها هم مرا تشویق مینمودند. برایم چشمک میزدند. و گاهی از فرط هیجان خاموش میشدند. تنها کسی که از من متنفر بود نوازنده دوردستها بود. آنقدر سوزناک مینواخت تا دلم را به درد اورد. شقایقها هم دستان او بودند. ابرها کمکش میکردند. نسیمها یاری اش میدادند. هیاهوی ان سحرگاه تیره غمناک را فراموش نمیکنم. هنگامی که ابرها روی پلکهای خسته ستارگانی که تمام شب برایم چشمک زده بودند دست کشیدند و خورشید صدای سوت جیرجیرکها را در خود فرو برد. او از پشت کوه ها بالا امد و مرا نگریست که یکه و تنها در جلگه خیالم جنگ برپا کرده ام. او که آمد همه را آرام کرد. نوازنده هم نمینواخت! او آمد و گلبوسه های  گرم و مهربانا نه اش را نثار گونه های یخ زده ام کرد. آیا از جدال درونم سرفراز بیرون آمدم؟

خورشید چیزی نگفت!

داستان کوتاه - ماشه ی عشق!

ماشه ی عشق!

زن شاخه های گل سرخی که مرد برایش گرفته بود را با دقت درون گلدان شیشه ای گذاشت. صورتش را نزدیک گلدان برد و شکست امتداد شاخه ها را در آب دید. از پشت گلدان بزرگ پر از اب چهره مرد را در هم و بر هم میدید! مرد پشت صندلی کهنه نشسته بود. لباس خاکستری و شلوار مشکی به تن داشت. دستی درون موهای جو گندمیش کشید و به لیوان آب روبرو خیره شد. زن به آهستگی گفت: این هم سیزدهمیش! مرد پک عمیقی به سیگار زد و دود خاکستری فضای اتاق را پر کرد. پشت شیشه تار اتاق برف میبارید. کلاغهای گرسنه حیاط روبرو به دنبال غذا در آسمان ابری و مه گرفته بیرون پرواز میکردند. صدای غار غار کلاغهای سیاه روی درخت سفید نشسته خیابان به گوش میرسید و زن از پشت شکست شاخه های در آب مانده گلدان روی میز چهره در هم مرد را ورانداز میکرد. دوازدهمین! دوازدهمین شکسته و دود آلود از دهان مرد به آسمان رفت و در هوا محو شد.  و زن بی آنکه سرش را برگرداند جواب داد: پارسال دوازدهمین بود. امسال میشه سیزده!

مردمک چشمان مرد در تلاطم آب گلدان غرق شده بود. و انعکاس نورهای ساطع شده از آب لیوان روی میز، چین های پیشانی مرد را واضح تر میکرد. چه فرقی میکنه اصلا؟! دوازده یا سیزده! مهم اینه که تا حالا با هم بودیم. کلمات دود زده جمله ها به سرفه افتاده بودند. چهره مبهم مرد در کلمات و واژه های جمله ها مخلوط شده بود!

هنوز از هوا برف میبارید و کلاغهای سیاه گرسنه در امتداد آسمان بال میزدند.

مهمه که بدونی چند سال زیر یه سقف زندگی کردیم. مهم نیست؟!

همیشه واسه تو اندازه مهم بوده چرا هیچوقت نپرسیدی چطور گذشت؟!

جوری حرف میزنی انگار به تو بد گذشته!

آره همینه فاتح دنیای آمال و آرزوهام!

رز سرخ درون گلدان پر از آب ساکت و آرام خم شده بود.

قطره های شبنم پاک و بی ریا از روی گلبرگهای سرخ گل زیبا روی روبان سفید پیچیده شده دور ساقه های نحیف او میریخت.

شیشه های بخار گرفته اتاق به اندازه پهنای وجودیشان اشک میریختند.

شاید دودهای نکبت بار سیگار مرد دل گلبرگهای گل سرخ زیبا را به درد آورده بود!

داستان کوتاه - ببار ای همه ی آبی ابر...

ببار ای همه ی آبی ابر...

در میان گرداب تفکرات و تصوراتم غرق شده ام. پشت صندلی های چوبی خوش ساختی نشسته ام. روی تکه های سیاه شده کاغذ های سفید چمباته زده ام و حساب و کتاب میکنم. گاهی با خود می اندیشم رشته تحصیلی ام را دوست ندارم. با خودم شرط بسته بودم. اکتشاف عشق در برهوت اعداد!

شرط را که باختم. هوای ابری صبح غمناک دلم را میفشرد در چنگال خشک و سرد خویش! اواخر پاییز است و هنوز خبری از باران نیست. انگار خدا با ما قهر کرده است! یا شاید ابرها دلشان برای ما آدمها نمیسوزد دیگر! نمیدانم، هر چه هست هوا ابریست انگار بغض کرده اما نمیشکند انچه باید بشکند تا من اینجا ننویسم که دلم تنگ است! نزدیک چند هفته است که انتظار دارم آسمان دست از لجبازی اش بردارد اما... نمیدانم با که لج افتاده است. دلم میخواست با او درد و دل کنم. اما شما که بهتر میدانید درد و دل کردن با ابرها و آسمان کار درستی نیست! هر لحظه ممکن است رازتان را افشا کند! و انوقت شما میمانید و شرمندگی یک عمر!

لبخند کودکان بازیگوش پارک بقلی را فراموش نمیکنم در حالی که شال و کلاه و لباس های فروانشان از آنها مترسکانی خوشکل و بانمک ساخته است و به هر سو میدوند! بی خیال هر چه حادثه و واقعه است! تنها در پی تصاحب نوبت خویش هستند برای سر خوردن از بالای سرسره وسط پارک!

سرم را از روی کاغذ نمیه سفید پیش رو برمیدارم! صدای مبهم و آرامی دلم را میلرزاند. میروم کنار پنجره؛ خودش است! بالاخره دست از لجاجت کشید. چقدر زیباست! در دلم زمزمه میکنم؛ سلام، خوش آمدی چرا اینقدر دیر؟! نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود!

در آن صبح غم انگیز پاییزی ابر غرشی کرد و گفت:

سلام، میپرسی چرا دیر امدم؟ خوشحالی که مرا میبینی؟ دلت میخواهد تا شب با تو باشم و در کنارت زمزمه چک چک هایم عالم  و آدم را بر دارد؟

شگفت زده و مشتاقانه گفتم بله که دوست دارم! از خدایم است!

ابر غرید و گفت:

آیا از آن پنجره پشتی بیرون را دیده ای؟

کنار پنجره پشتی رفتم. اسکلت فلزی روبرو... کارگران بی سرپناه زیر یک تکه پلاستیک پوسیده پنهان شده بودند. زیر سقف نداشته اسکلتی که هفته ها ساخته بودنش! پس این خانه ها به چه درد میخوردند؟! چهار پنج نفری زیر یک تکه کوچک پلاستیک کهنه و پاره شده به هم چسبیده بودند! بیشتر دقت کردم! میلرزیدند! بیشتر دقت کردم... لباس درستی به تن نداشتند! بیشتر دقت کردم... انگار تمام بدشانسیهای دنیا به آنها رو آورده بود! آب باران همه جا را خیس کرده بود. و من بیشتر دقت کردم... میخندیدند!!!

پنجره روبروی پارک...

کدام پارک؟ بچه ها، ببخشید مترسکان خوشکل بازیگوش نبودند! پناه برده بودند به آپارتمانهای گرم و نرمشان؟! شاید هم لذت سوار آسانسورشدنها را با سر خوردن از سرسره های سرد پارک عوض کرده بودند! نمیدانم. اصلا هیچ چیز نمیدانم!

ابر در تمام مدت آن صبح غم انگیز پاییزی بر سرم فریاد میکشید!

و من در پایان آن روز نمیدانستم باران را دوست دارم یا نه!