دیدن و ندیدن!

 پیرمردها کنار هم در حالی که یکی در میان عصای قهوه ای و سیاه رنگی به دست گرفته اند روی صندلی دراز کنار ساحل نشسته اند. پیرمرد وسطی در حالی که چشمان نیمه بسته اش را به سمت اعماق دریا نشانه رفته است دست پینه بسته و چروکیده اش را بالای پیشانی میگذارد و چشمان بدون عینکش را تنگ میکند. سپس آهی میکشد و بدون اینکه سرش را بچرخاند و یا دستش را بردارد به بقیه میگوید: من همین الان یه پری دریایی دیدم.

پیرمرد اولی با نیشخندی کوتاه امتداد نگاه پیرمرد وسطی را دنبال میکند و پس از کاوش چند ثانیه ای خود میگوید: پری دریایی؟

پیرمرد آخری که هنوز هیچ واکنشی نشان نداده آرام سر جای خودش نشسته و بدون اینکه بخواهد به دنبال یک پری دریایی زیبا که وسط دریا توجه پیرمرد وسطی را به خودش جلب کرده بگردد روبرو را نگاه میکند.

پیرمرد وسطی دوباره میگوید: اوناهاش! وسط دریاست. باله هاش سفیده. چطور نمیبینیش؟

پیرمرد اولی بی انکه به دریا نگاه کند کمی به چهره چروک خورده پیرمرد وسطی با موهای جو گندمی و دماغ شکسته نگاه میکند و مجددا به اعماق خیره میشود با این تفاوت که این بار دستش را بالای پیشانی میگرد اما دوباره با طعنه به پیرمرد وسطی میگوید: مطمئنی که یه قایق بادبانی سفید ندیدی؟. عینکتو نیاوردی؟

پیرمرد وسطی که انگار خودش هم نسبت به آنچه میبیند اطمینان کامل ندارد میگوید: من که عینکی نیستم. چشمام بعد گذشت 67 سال هنوز مثل عقاب تیز و بدون نقصه!

پیرمرد آخری همچنان بدون توجه به آنچه گفته میشود فقط روبرو را نگاه میکند.

پیرمرد اولی میگوید: اصلا چه فرقی میکنه؟ چه یه پری دریایی اونجا باشه چه نباشه من و تو دو تا پیرمرد دم مرگیم که اینجا نشستیم و چون شمردن ثانیه ها کسل کننده اس، همدیگه رو گذاشتیم سر کار!

پیرمرد وسطی همچنان با دستی که بالای پیشانیش مانده به وسط دریا نگاه میکند. ببین! اونجا دقیقا یه پری دریایی زیبا روی امواج معلقه. اگه اونو نمیبینی دلیل نمیشه که وجود نداشته باشه.

پیرمرد اولی که حوصله اش از ادامه بحث سر رفته میگوید: چی وجود نداشته باشه؟ واقعا فکر میکنی توی این دریا یه پری دریایی وجود داره؟ واقعا فکر میکنی یه پری دریایی از زیر آب اومده بالا تا ما بهش نگاه کنیم؟ به سرت ضربه خورده؟

پیرمرد وسطی برای منطق او جوابی نداشت. اما همچنان دست بالای پیشانی به پری دریایی نگاه میکرد.

پری دریایی داره باله هاش رو تکون میده! شاید داره به ما اشاره میکنه!

پیرمرد اولی با تعجب میگوید: اوه خدای من! تو نمیخوای این اراجیف رو بذاری کنار؟ دیگه کافیه. و رو به پیرمرد آخری ادامه میدهد: هی؟ تو چرا چیزی نمیگی؟ چرا ازش نمیخوای دیگه ادامه نده؟

پیرمرد آخری بدون اینکه نگاهش را از آنچه احتمالا بدان چشم دوخته برگیرد و بدون کمترین تاثری از آنچه شنیده است میگوید: داره سلام میکنه!

پیرمرد اولی که از شنیدن جواب او خیلی متعجب شده میگوید: واقعا که دیگه شورشو درآوردین. مثه دوتا بچه شدین که قصه دیشب مامانشونو باور کردن!

پیرمرد وسطی که از تایید شدن حرفش به هیجان آمده بود با اشتیاقی که بچه ها موقع انتخاب یک عروسک از ویترین بزرگ یک مغازه اسباب بازی فروشی دارند ادامه داد: پس اون واقعیه.

پیرمرد آخری ساکت بود.

پیرمرد اولی همچنان اخمالو حس کسی را داشت که میان جماعتی دیوانه، مورد تمسخر قرار گرفته باشد.

پیرمرد وسطی از جایش بلند شد و کمی جلوتر رفت. پیرمرد آخری هم همین کار را کرد. پری دریایی همانند افسونی میماند که عقل و هوش هر بیننده را میگرفت و او را در چنگال خود مسخ میکرد.

پیرمرد اولی همچنان روی صندلی نشسته بود و با دلخوری به حرکات عجیب دو پیرمرد نگاه میکرد.

هوا نیمه ابری بود. وقتی ابرها مقابل خورشید ایستادند وزش بادی سرد اگر چه باعث شد یقه پالتوی پیرمرد اولی تا انتها بالا زده شود اما در دو پیرمردی که به هیجان انگیز ترین حادثه زندگیشان نگاه میکردند هیچ واکنشی را بر نیانگیخت.

مدتی گذشت و دو پیرمرد همچنان ایستاده بر کناره دریا رو به پری دریایی خیره مانده بودند. باد سرد، موهای کم پشت ریخته روی پیشانی پیرمرد وسطی را تکان میداد و همینطور تکه جیب بالایی پالتو پیرمرد آخری را که پاره شده و آویزان شده بود.

پیرمرد اولی اخمالو با یقه بالا زده پالتو اش روی صندلی نشسته بود و هیچ بعید نبود که تا چند ثانیه دیگر بی آنکه از دوستانش خداحافظی کند به سمت خانه روانه شود. نه اینکه فقط دیوانگی های دوستانش را تاب نداشته باشد سرما هم او را از ماندن منصرف میکرد وگرنه در طول سالیان درازی که به عنوان مامور چراغ دریایی دهکده کار میکرد، چیزهای غیرطبیعی کم ندیده بود.

پیرمرد اولی در حالی که سر جای خودش برای رفتن این پا و آن پا میکرد شب طوفانی سرد زمستانی بیست و سه سال پیش را به یاد آورد وقتی از بالای چراغ دریایی نورهای یک کشتی را دیده بود و با روشن کردن چراغ دریایی به او علامت میداد. در ان شب طوفانی، پیرمرد داستان که در آن سال از نیرو و طراوت جوانی بهره میبرد تا صبح بیدار ماند و به سو سو زدنهای چراغی وسط دل دریا نگاه میکرد. جایی که بی شک عده ای در وسط آن امواج سهمگین به کمک وی نیاز داشتند. او هم دریغ نکرد. اما صبح وقتی هوا روشن و طوفان خاموش شده بود، چیزی جز یک چراغ دستی درب و داغان در کناره ساحل پیدا نکرد. بعدها از پیرهای دهکده افسانه ای شنید که باز هم باور نکرد. اصولا هر چیزی که جزئی افسانه یا تخیل یا هر چه که اسمش را بگذاریم در آن پیدا میکرد را باور نداشت. افسانه پیرهای دهکده که از روح سرگردان یک ناخدای طوفان زده حکایت میکرد را نیز همچنین. زمانی که ناخدای یک کشتی بازرگانی عظیم نرسیده به ساحل دچار طوفان سهمگینی شد و راه ساحل را گم کرد. از آن به بعد چراغ دریایی بزرگی درست کردند. اما اهالی پیر دهکده میگفتند روح سرگردان ناخدای کشتی، هر سال یک روز از میان امواج سهمگین طوفان، به چراغ دریایی علامت میدهد. جوان ایستاده کنار ساحل، با چراغی شکسته در دست و اوهام شب طوفانی قبل و چراغی که سوسو میزد و خوابی که هرگز به چشمش راه نیافت، اما باز هم قبول افسانه های دهکده که نام خرافات را برایشان انتخاب کرده بود برای او سخت و غیر ممکن مینمود.

به دو پیرمرد نگاه میکرد. شاید در آن لحظه دلش میخواست آنجا حقیقتا یک پری واقعی از روی امواج باله هایش را تکان میداد تا او هم اندکی مثل ان دو پیرمرد، بی احساس سرمای آن روز نیمه ابری، ایستاده کناره ساحل، مسخ میانه های دریا میشد.

سرمای کنار ساحل را دیگر تحمل نداشت، بلند شد و نگاهی سرسری به دوستان خود انداخت. اندکی از انها دور شد و برگشت و باز به انها نگاه کرد. بعد با صدایی که شاید آن باد تند هم نمیتوانست نوایش را به دوستان او برساند گفت: چراغ ناخدا تو خونه منه!