سفرنامه استانبول

به زودی...

سفرنامه اصفهان، کاشان، قم

اولین روز سال به سمت دیدنیهای سرزمین مادریم حرکت میکنیم. مبارکه اصفهان واقع در 30 کیلومتری اصفهان یکی از قطبهای صنعتی این استان به شمار میرود. مجتمع عظیم فولاد مبارکه و ذوب آهن اصفهان مبارکه را مبدل به یکی از مهمترین نقاط صنعتی اصفهان نموده است. مبارکه شهری کوچک است که هنوز نمایه هایی از سنت را به همراه دارد و به نظر میرسد مردمان این شهر نیز هنوز به صورت کامل از نمایه های کلاسیک شهر دست نشسته اند و بی اعتقاد به گذشتگان نیستند. خانه های کاه گل، طاقهای مدور و حتی در پاره ای نقاط بادگیرهای گلی همچنان شکل و شمایل گذشتگان مبارکه را در اذهان یادآوری میکند. هر چند صنعت و مدرنیسم هم به نوبه خود در دل مبارکه رسوخ کرده و در کنار یک مغازه کوچک که مقابلش پیرمردی با لباس محلی روی یک کرسی کهنه کوچک نشسته و چند وسیله فلزی به در و دیوار آویزان کرده، یک آسمان خراش عظیم سر به فلک کشیده است اما نگاه آن پیرمرد مهربان با لباس محلی که تشکیل میشود از شلوارهای بسیار گشاد و شالی که به کمر بسته میشود و پیراهن های محلی به همراه یک کلاه نمدی شما را به عمق داستان 50 سال گذشته این شهر پرتاب میکند.

جاذبه های گردشگری مبارکه تنها به دیدنیهای عظیم صنعتی ختم نمیشود. پارک حاشیه ای سرارود، یکی از زیباترین نقاط گردشگری در این منطقه است. سرارود با وجود درختان سر به فلک کشیده سپیدار و رودخانه خروشان که به زاینده رود متصل میشود و عاقبت سر به بالین باتلاق گاوخونی میگذارد، بسیار دیدنی و جذاب است. در کنار عظمت فوق العاده ای که درختان و گیاهان به سرارود میدهند عامل مهم دیگری به نام سکوت نیز در جذب شما دخیل است.

سکوت سرارود را بیش از هر چیز دیگری دوست دارم. سکوتی که شما را به اعماق رودخانه خروشان سرارود میکشد و با خود همراه میکند و در نهایت همه چیز را به درون شما میریزد. و بعد از غرق شدن در سرارود این شمایید و دل خودتان تا کناره رودخانه بنشینید و در سکوت وهم انگیز محیط، آفتابی که در دل رودخانه غروب میکند و کلاغ هایی که بر فراز درختان لانه ساخته اند و غار غار میکنند به منویات درونی خویش بیاندیشید.

 بی شک کاشان یکی از دیدنی ترین شهرهایی است که تا بحال سفر کرده ام. جاذبه های گردشگری شهرستان کوچک کاشان آنقدر زیاد است که همین امسال 2 میلیون و نیم مسافر را به اینجا کشاند. 2 میلیون مسافری که از جای جای ایران برای دیدن زیبایی های این سرزمین به کاشان آمده بودند.

در کوتاه کلام، کاشان شهریست که خدا آن را بسیار دوست دارد. چرا که مردمان این شهر خدا را بسیار دوست دارند. ساعت حوالی 10 شب است و من که بی تاب گشت و گذار در کوچه پس کوچه های این شهر هستم چشم میزبان را دور میبینم و بیرون میزنم! زیر آسمان پر ستاره کاشان، مهتابی که زورش بیشتر از چراغ های پر شمار شهر نیست و دلی که در کوچه های تنگ و زیبای کاشان پر میکشد. شبهای کاشان زیباست. از میان کوچه های تنگ شهر عبور میکنم و اصلا دلم برای برگشتن شور نمیزند و هیچ بن بستی نیز بر سر راهم وجود ندارد. امتیاز این کوچه های این است که هرگز خاتمه ندارند! یعنی انتهای هر کوچه دست کم دو راه دیگر مقابل شما میگذارد و اگر از گم شدن در کوچه پس کوچه های این شهر نترسید میتوانید تا صبح کوچه های جدید با معماریهای جدیدی را تجربه کنید. یکی از نکته های جالبی که از قدم زدن در کوچه پس کوچه های کاشان به چشم آمد این بود که درون هر خیابان یا هر کوچه دست کم سه چهار تا هیئت مذهبی و یا مساجد و تکایا وجود داشت، حتی بارها دیدم که دو هیئت مذهبی روبروی هم در دو طرف خیابان بر پا شده است. شب اول که نماز مغرب و عشا را در مسجد زیبای باب الحوائج به جا آوردم ازدحام مردم شکفت زده ام کرد. پیر و جوان نمازشان را در مسجد به جا می آوردند و چه شکوهی دارد هر شب دیدن این ازدحام. لحظه ای فکر کردم در مصلای نماز جمعه شیراز نشسته ام و این جمعیت برای خواندن نماز جمعه آمده اند!

مشهد اردهال مکان مذهبی محل شهادت و مقبره فرزند امام محمد باقر (ع) سلطانعلی ابن محمد بن باقر (ع) حال وهوای دیگری داشت. تمام حال و هوای این مکان، از غربت، تنهایی، مظلومیت و محق بودن آقا نشات گرفته بود. جایی که در 30 کیلومتری کاشان چند قرن پیش، فرزند امام را به همراه 72 تن از یارانش در کوه های اطراف شهر به شهادت میرسانند و همه از وقوع کربلایی دیگر در ایران خبر میدهند.

شاعر دوست داشتنی من، سهراب سپهری هم که به حق دست تقدیر خوب جایی برایش معین کرده بود در گوشه ای از سرای حرم به خاک سپرده شده است. روی سنگ قبر این شاعر پرآوازه شعری از خود او حکاکی شده است، شعری که چقدر دوست دارم زمانی روی سنگ قبر من نیز حکاکی شود.

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

در محوطه صحن و سرای مشهد اردهال، مقبره خادمین حضرت وجود دارد که سن و سال یکی از انها مرا شگفت زده کرد. ولادت 1280 وفات 1384 حاج سید محمد علی مصطفوی با 104 سال سن.

در اطراف این مکان مذهبی نیز به وفور مخروبه های عجیبی از خانه های مسکونی ان زمان به چشم می آید که به علت عدم نگهداری و مراقبت مناسب از آنها بیشتر شبیه مخروبه شده اند تا نقاط گردشگری. اما در دل همین مخروبه ها که میگشتم باز هم آثار هنر و فرهنگ اصیل مردم این خطه به چشم میخورد. ساختمانهای 3 طبقه ای که تماما با کاه گل و چوب ساخته شده و در عین سادگی با طرح ها و نقش هایی که در دل آنها گمارده اند نشان داده اند که چقدر هنر و زیبایی در نظر مردم اینجا مهم بوده است. پنجره های مدور و شکل و شمایلی که در انتهای دیوارها قابل رویت بود تماما نشان از ذوق و سلیقه مردم داشت ذوق و سلیقه ای که تا دل دیوارها و ساختمانهای شهر نیز برای اینکه زیباتر شوند رسوخ کرده بود. درهای چوبی با نقشها و رنگ های خود با تمام کهنگی و قدمت خود دل آدم را به گذشته ها متصل میکرد. درهایی که لابد به کلبه های محقر و گلی اما پر مهر و محبت مردم این دیار باز میشده است و داخل خانه ها لابد گلیم های زیبای کاشانی، در کنار صنایع دستی پر شمار مردم این خطه همه چیز را رنگ دیگری میزده است. ای کاش یک نفر پیدا میشد کمی دلش به حال فرهنگ و تمدن گذشته این مملکت میسوخت و نمیگذاشت این چنین ساختمانهایی که نماد تمدن و هنر و معماری مردمان گذشته این سرزمین هستند به مخروبه هایی پر از خاک مبدل شوند.

ادامه نوشته

سفرنامه یزد

از مناره های مرتفع مساجد یزد

تا آسمان راهی نیست...

 

کوچه پس کوچه های یزد را دوست دارم. طاقهای گلی و نیم دایره ای شکل یزد، به همراه بادگیرهایی که همیشه طراحی و معماریشان مرا به وجد آورده است. مناره ها شکل خاص خودشان را دارند. ارتفاع حرف اول را میزند و پس از آن شکل و نما و طراحی و در نهایت هویت این سرزمین در دل مناره ها تا آسمان کشیده شده است. شاید تا بحال برای دیدن انتهای یک مناره اینقدر سرم را به عقب نگرفته بودم. اما دو مناره زیبا و کشیده مسجد جامع یزد که از هر کجای شهر به خوبی قابل رویت است حقیقتا سرم را خم کرد و نگاهم را مبهوت! داخل مسجد نیز، درهای قدیمی که با پنجره های قدیمی شیشه ای که هر کدامشان رنگ خاص خودشان را دارند تا موقع تابش آفتاب، رنگین کمانی از رنگ و طرح را در اندازند همه جا قد علم کرده اند و زیبایی خاصی به نمای داخلی مسجد جامع داده اند. مسجد جامع یزد، شاید به جرات به تنهایی نماد و مانیفست عقیده و شخصیت هنری و سبک زندگی مردم یزد را به نمایش میگذارد. میدان ساعت، بادگیر معروف وسط شهر و بناهای قدیمی دیگر شهر، منی که تمام عشقم زیستن در گذشته است را حقیقتا به وجد آورد.

یزد، شهر قنات و قنوت و قناعت، با تمام خشکی و بیابانی بودن آن صاحب مردمانی خونگرم، مهربان و مهمان نواز است. نمیدانم روزی پیش بینی دبیر سرویس خبر صدا و سیمای یزد که به خنده میگفت احتمالش زیاد است که یزدی شوی به وقوع خواهد پیوست یا نه! اما اگر قرار شد روزی در این شهر زندگی کنم هرگز معطل نخواهم کرد.

شیراز را دوست ندارم چرا که این شهر دیگر شهر افسانه ای سالها پیش نیست!  شهر گل و گلاب و شعر و احساس و عاطفه را احاطه کرده اند و آرامش را از مردمانش ربوده اند. شبهای شیراز مثل سابق زیبا نیست. دسته اوباش و اراذل همیشه حاضرند تا کام شما را هر کجا که باشید تلخ کنند. شیراز پر است از فساد. پر است از فحشا پر است از گناه و من دیگر تاب ایفای نقش مقتول را در سناریوی هزار بار تکرار شده قتل و کشت و کشتار انسانیت ندارم. حتی اگر مقتول نباشم، لاجرم یکی از شاهدان عینی کشت و کشتار انسانیت هستم. شاهدی که صدایش هم در نمی آید چرا که به هیچ کجا نخواهد رسید.

یزد، شهر مذهبی با زنان پاکدامن و چادری، نگاه های پاک و هوایی که انگار نفس پاک ذات ربوبیت در آن دمیده شده است همانجایی است که میتوانم به آن پناه ببرم. پناه ببرم از شر چشمهای ناپاک، چهره های بزک کرده، نگاه های حرام، لباس های سخیف، حرفهای زاید، نیت های شوم، و در کوتاه کلام، دروغ ها، کینه ها، غیبت ها، هوسرانی ها، حرام خواری ها، حق کشی ها و ظلم ها.

زمانی که نیمه شب از اتوبوس پیاده شدم و بار دیگر پای در زمین شهر خویش گذاشتم بغض گلویم را میفشرد و حس میکردم نمیتوانم غربت این شهر را تحمل کنم و تاب بیاورم. به راستی گفتار زیبای وطن اصلی تو جاییست که در آن مثل تو می اندیشند درست است و نکو.

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

ادامه نوشته

سفرنامه مشهد مقدس

سفرنامه مشهد مقدس

1- اینجا مشهد الرضاست...

از گوشه خیابان امام رضا که به سمت حرم روانه میشوم یک نگاهم به گنبد طلاست و یک نگاهم به خیابانی که آدمها می آیند و میروند. گوشه خیابان تا خود حرم عزاداران، غوغایی به پا کرده اند. طبلها میکوبند سنج ها بر هم میخورند و اشک ها جاریند. همه جا بوی نوای استغاثه به درگاه او به مشام میرسد پرچم ها به اهتزاز در آمده اند، زنجیرها از فراز آسمان تیره بر دوش عزاداران فرو میریزند و دستها از عمیق ترین جای آسمان سینه های عزاداران را هدف قرار میدهند. اما آنچه در این میان درد میگیرد، آنچه در میان این همه دست و زنجیر، زخمی میشود و خونین میگردد چیزی جز دل آنها نیست. نه سینه ها و نه دوش ها که زنجیرها و دستها بر قلبها فرو می آیند و در رسای روز مقدس شهادت آقا تکه تکه میشوند. و اشکها...

این اشکها خودشان قصه دیگریند. به صورتها نگاه میکنم. برخی میگریند و برخی میخندند اما یک چیز در میان همه صورتها مشترک است. آن نگاهیست که با نگاه خیره حضرت دوست پیوند خورده است. آنکه گریه میکند از سر شوق است و آنکه میخندد از سر اجابت آمال. مگر میشود مشهد الرضا رفت و در نگاه آن دو چشم زیبا زل زد و متحول نشد؟

این جا همه چیز خوبست. آدمها! خیابانها! پرچمها! حرم! ضریح! اینجا همه چیز جور دیگریست. اینجا قلبها زیر سایه یک حس غریب میتپند و چشمها از پشت شیشه یک احساس عجیب مینگرند. سایه ای که چیزی جز چتر عطوفت و مهربانی نگسترده است و شیشه ای که بدیها و پلیدیها را فیلتر کرده است. اینجا آدمها، حرمت انسانیت خود را باز یافته اند. پایشان را لگد کنی فقط نگاه مهربان خود را تحویلت میدهند و جایشان را بگیری مهر چشمهاشان شرمنده ات میکند. آخر اینجا مشهد الرضاست...

 ۲- شبهای مشهد زیباست. و این زیبایی تماما مدیون درخشش تابناک گنبد طلای رضاست. اما نیمه شبهای حال و هوای دیگری دارد. نیمه شبهای مشهد مثل یک گنج است. نشانی آن؟ سر ساعت 3، خیابانهای منتهی به حرم. از کنار خیابان تقریبا خلوت میگذرم و دستهایم برای یخ نزدن درون جیبهایم مخفی شده اند. هر چه داشته ام و نداشتم پویشده ام و اما انگار چشم که به حرم میدوزم هوا گرم میشود. مقابل یک پارچه دوخته شده زیبای بزرگ می ایستم. کلمه های دلسوختگان حضرت رقیه (س) نخ دوزی شده و روی پارچه حک شده اند. منظره جالبیست. دانه های برف، روی دلسوختگان جا گرفته اند و من با خود می اندیشم آیا این دانه های سرد برف میتوانند مرهمی باشند بر زخم این دلهای سوخته؟ این دانه هایی که روی دوش من جا گرفته اند چطور؟ اینها میتوانند دل خسته و شکسته مرا خنک کنند؟ نه! مرهم و شفا بخش اینجا نیست که اگر دلم زیر میلیون ها متر برف مدفون شود باز خنک نخواهد شد اما کافیست یک ذره نگاه آن آقایی که صاحب آن گنبد طلاست بر دلم رسوخ کند، آن وقت...

 

 ۳- مقابل ضریح ایستاده ام و فکر جدا شدن عذابم میدهد اما میدانم که تا چند ساعت دیگر چه بخواهم و چه نخواهم ...باز من همان خویشتنم / با همان بار غم دوری او...

 در توهم به اوج رسیدن و پیوستن به حریم امن الهی، به یک باور عمیق میرسم و دلم در تب و تاب پیشین خود آرام میگیرد. آقا جان. چه مسافرانی که برای بازگشت به دنبال سوغات همه جای بازارها و مغازه ها را زیر پا میگذارند. چه مسافرانی که تن خسته خود از خرید های آنچنانی را به شهر خویش باز میگردانند. فارغ از اینکه سوغات اصلی در این شهر چیز دیگریست. و آنکه لایق این سوغات است نیز خود به حق میداند در کدام گوشه ان را پیدا کند. آقای من! آیا قلب مرا برای سوغات عشق خود لایق میدانی؟ که چیزی گرانبهاتر از این سوغات در هیچ کجای عالم پیدا نمیشود. این سوغات ارزشمند را در پس ویترین کدام مغازه بیابم؟ کجای بازار سوغات عشق تو را میفروشند؟ کجای شهر؟ کجای دنیا؟ کجای عالم؟ که این معامله عشاق است.

ادامه نوشته