ترجمه ادبی، داستان کوتاه - ویرانگرها
ویرانگرها

گراهام گرین 1954
ترجمه: یاسر محبوب
1
چند روز به تعطیلات آگوست مانده بود که آخرین تازه وارد رهبر گنگسترهای ورمسلی شد. هیچکس شگفت زده نشد بجز مایک، او در سن نه سالگی از هر چیزی شگفت زده میشد. یک بار یک نفر به او گفته بود: اگر دهانت را چفت نزنی، یه قورباغه توش فرو میکنم. پس از آن مایک دهانش را بست بجز وقتی که شگفتی بیش از حد بود.
تازه وارد از ابتدای تعطیلات تابستان با گروه بود، و در مورد سکوت وهم آور او که همه از آن هراس داشتند، احتمالات متفاوتی وجود داشت. حتی برای گفتن اسمش نیز هرگز واژه ای را حرام به زبان آوردن نمیکرد مگر آنکه به واسطه قوانین مجبور به انجام آن میشد. وقتی میگفت "ترور" این یک حقیقت محض بود، نه برای دیگران یک گفته شرم آور و مغرضانه به شمار میرفت و نه کسی بجز مایک نیشش را باز میکرد که البته فورا عدم همراهی دیگران با خود را حس میکرد و با نگاه تیره و تار تازه واردی روبرو میشد که دهانش را باز کرده و دوباره بسته بود. دلایل بسیاری وجود داشت که چرا "تی"، که بعد از عضویت در گروه به این حرف نامیده شد، باید موضوع مسخره شدن قرار میگرفت. مسئله اسم او بود (آنها حرف اول اسم او را انتخاب کردند چون در غیر اینصورت بهانه ای برای نخندیدن آنها وجود نداشت)، این حقیقت که پدر او معمار سابق و کارمند حاضر، قدم به این دنیا گذاشته بود و مادر او خودش را بهتر از همسایه ها تصور میکرد. چه چیزی بجز آن شخصیت عجیب خطرناک و غیرقابل پیشبینی او، "تی" را اینچنین بدون بجا آوردن هرگونه تشریفات حقیر مرسومات آشنایی، در بین گنگسترها تثبیت کرده بود؟
گنگسترها هر روز صبح یکدیگر را در یک پارکینگ بی تکلف همان محل آخرین بمبگذاری گروه مخالف ملاقات میکردند. رئیس گروه که به نام بلکی شناخته میشد، ادعا میکرد صدای فرو ریختن آن را شنیده است البته هیچکس به اندازه کافی به سن و سال او توجه نمیکرد تا بفهمد که آن زمان او میبایستی یک ساله بوده و احتمالا در آن لحظه روی سکوی ایستگاه زیر زمینی ورمسلی به خواب عمیقی فرو رفته بوده است. در یکی از گوشه های پارکینگ، اولین خانه اشغالی قرار داشت، شماره 3، از ردیف منهدم شده نورسوود تراس، کج دار و مریز سرپا بود چرا که از انفجار بمب آسیب دیده بود و دیوار های کناری توسط الوار چوبی محکمی سرپا نگه داشته شده بودند. یک بمب کوچک و بمبهای کوچکتر دست ساز، دورتر پرتاب شده بودند به همین خاطر خانه درست مثل یک دندان کرم خورده سرپا بود و روی دیوارش آثار دیوارهای همسایه سابق برجای مانده بود. تی، که زبانش صرفا محدود شده بود به گفتن بله یا نه در جواب به نقشه هایی که هر روز توسط بلکی طراحی میشد یک روز همه گنگسترها را با گفتن یک جمله از جا پراند: پدر میگه ورن اون خونه رو ساخته.




این وبلاگ در ابتدا تحت عنوان هفته نامه سه نقطه شروع بکار کرد و پس از اتمام دوران انتشار آن در دانشگاه پیام نور فیروزآباد که بالغ بر 120 شماره از آن چاپ گردید اکنون مبدل به مکانی برای انعکاس افکار، دیدگاه ها و خاطرات شخصی اینجانب گردیده است.