روستای بعدی بسیار دور بود و هوا تاریک می شدو او تنها بود. او مجبور شد شب را در هوای باز بخوابدو زیر درخت گیلاس استراحت کند.نیمه شب بیدار شد شبی سرد بود و او به سبب سرما خوابش نمی برد. او به بالای سزش نگاه کرد و دید که شکوفه های گیلاس همه باز شده اند و درخت از شکوفه ها پوشیده شده بود. و ماه در وسط آسمان بود و مهتاب بسیار زیبا بود.

او در یک لحظه خوشی بسیاری را تجربه کرد. صبح که شد به آن روستا برگشت و از تمام مردمی که سرپناهشان را از او دریغ کرده بودند تشکر کرد.

وقتی از او پرسیدند "برای چی تشکر می کنی؟" گفت:"برای عشقتان برای مهر و مهربانی تان که دیشب درها را به روی من بستید. به همین سبب بود که من دیشب توانستم سروری باور نکردنی را تجربه کنم. من آن شکوفه های گیلاس را زیر نور باشکوه مهتاب دیدم و چیزی را دیدم که قبلا هرگز ندیده بودم. اگر به من پناه داده بودید. آن را نمی دیدم. حالا دلیل بستن درها را دیدم و از مهربانی شما تشکر می کنم."