چند داستان کوتاه پندآموز
ترجمه: یاسر محبوب
منبع: وب سایتهای مختلف
داستان مداد
سازنده مداد، قبل از اینکه مداد را داخل جعبه بگذارد، آن را گوشه ای گذاشت و به مداد گفت: قبل از اینکه وارد دنیای آدمها شوی 5 نکته مهم است که باید یاد بگیری. همواره آنها را بخاطر داشته باش و هرگز فراموششان نکن تا بهترین مداد روی زمین شوی.
1. تو باید قادر باشی کارهای بزرگی انجام دهی، اما فقط زمانی که اجازه دهی در دستان یک نفر قرار بگیری.
2. هر لحظه لحظات دردناکی را به واسطه تیز شدن تجربه خواهی کرد، اما تو به آن نیاز داری تا مداد بهتری باشی.
3. تو باید قادر باشی هر اشتباهی را که مرتکب میشوی تصحیح کنی.
4. مهمترین بخش وجود تو، چیزیست که در درون تو وجود دارد.
5. روی هر سطحی که به کار گماشته شوی، باید کار خودت را انجام دهی. شرایط مهم نیست، تو باید به نوشتن ادامه دهی.
مداد همه را فهمید و قول داد که همیشه آنها را بخاطر داشته باشد و سپس با قلبی مطمئن و هدفی مشخص وارد جعبه شد.
اکنون جای مداد را با خودتان عوض کنید. همیشه این نکات را بخاطر داشته باشید و هرگز آنها را فراموش نکنید تا بهترین انسان روی زمین گردید.
1. شما قادرید بزرگترین کارها را انجام دهید، اما فقط زمانی که خودتان را در دستان خداوند قرار دهید. و به دیگران اجازه دهید از تمام هدایایی که در اختیار دارید استفاده کنند.
2. شما لحظات سخت و دردناکی را به واسطه روبرو شدن با مسائل و مصائب زندگی تجربه خواهید کرد. اما شما برای قویتر شدن در زندگی به این لحظات سخت نیاز دارید.
3. شما باید بتوانید هر خطایی که مرتکب شدید را تصحیح کنید.
4. مهمترین بخش وجود شما، چیزیست که درون شما وجود دارد.
5. در هر شرایطی که به کار گماشته شوید، باید کار خودتان را انجام دهید. شرایط مهم نیست، شما باید ادامه دهید و وظایفتان را به خوبی به انجام برسانید.
این مثال را برای خودتان تکرار کنید تا درک کنید که شما فردی خاص هستید و تنها شما میتوانید ماموریتی را که بخاطرش زاده شده اید با موفقیت تمام کنید.
هرگز اجازه ندهید ناامیدی شما را احاطه کند و تصور کنید زندگی ناچیزی دارید که هر گونه تغییری در آن غیرممکن است.
روز مادر
مردی مقابل مغازه گلفروشی ایستاد تا برای مادرش که 200 مایل آنطرف تر زندگی میکرد یکی دو شاخه گل بخرد. همینکه از ماشینش پیاده شد دختر جوانی را دید که لبه پیاده رو نشسته و به اهستگی گریه میکند. مرد از دختر پرسید چه مشکی برایش پیش آمده و دختر جواب داد: "میخوام برا مادرم یه شاخه رز سرخ بخرم اما فقط 75 سنت پول دارم در حالیکه یه شاخه رز سرخ دو دلار قیمت داره."
مرد خندید و گفت: "با من بیا. من برات یه شاخه رز سرخ میخرم."
مرد، دختر بچه را با خودش به داخل گلفروشی برد و یک شاخه رز سرخ برایش خرید. وقتی آنها از گل فروشی خارج شدند، مرد خواست دختر بچه را تا خانه اش برساند.
دختر گفت: اگه ممکنه!
دختر مرد را به قبرستان هدایت کرد و شاخه رز سرخ را روی یکی از قبرهای تازه کنده شده گورستان گذاشت.
مرد به گل فروشی بازگشت. آن چند شاخه گلی را که گرفته بود پس داد و عوضش یک دسته گل بزرگ خرید و به سمت خانه مادرش که 200 مایل آنطرف تر بود روانه شد.
عقاب در طوفان
آیا میدانستید عقابها وقوع طوفان را قبل از وقوع پیش بینی میکنند؟
عقاب، قبل از طوفان خودش را به نقطه ای مرتفع میرساند و همان جا منتظر میماند تا طوفان شروع شود. وقتی باد و طوفان آغاز شد، بالهایش را طوری تنظیم میکند که هنگام برخورد با باد، عقاب را بالا میکشد و به بالای طوفان میرساند. در حالیکه طوفان، زیر پای عقاب میغرد و میتازد، پرنده برفراز آن به راحتی پرواز میکند.
عقاب از طوفان فرار نمیکند، بلکه به راحتی از طوفان استفاده میکند تا ارتفاع پروازش بلندتر شود. او سوار بر بادهایی میشود که طوفان را به راه انداخته اند.
وقتی طوفان زندگی از راه میرسد، و بی شک همه ما آنها را تجربه خواهیم کرد، میتوانیم افکار و عقایدمان را با توجه و نظر نسبت به الطاف خداوند، طوری تنظیم کنیم که بتوانیم همچون عقاب برفراز بادهای سهمگین زندگی به پرواز در آییم. طوفان بر ما فائق نخواهد شد. ما میتوانیم از قدرت خداوند برای گذشتن از طوفان های زندگی استفاده کنیم. خداوند قادر است ما را از شر طوفانهای بیماری، غم و غصه، شکستها و ناامیدیها رهایی بخشد. ما میتوانیم بر فراز این طوفانها به پرواز در آییم.
به خاطر داشته باشید، این وزنه زندگی نیست که ما را به پایین میکشد، بلکه نحوه تقابل و ایستادگی ما در زیر آن است که باعث میشود گاهی به اعماق سقوط کنیم.
خانه ای که میسازیم
نجاری سالخورده به اواخر عمر کاریش نزدیک شده بود. او به صاحبکارش گفت که میخواهد کارش را رها کند تا زندگی لذت بخشی با همسر و خانواده اش داشته باشد. او حقوق هفتگی اش را از دست میداد اما میخواست که بازنشست شود تا به زندگی ای که همیشه دلش میخواست برسد.
صاحبکار از اینکه میدید یکی از بهترین کارگرهایش را از دست میدهد ناراحت بود، از پیرمرد خواست که فقط یک خانه دیگر به عنوان یک لطف شخصی برای او بسازد. نجار راضی شد تا یک خانه دیگر هم بسازد اما میدانست که برای این اضافه کاری اصلا لازم نیست از دل و جان مایه بگذارد. او حتی نیمی از مهارتش را هم به کار نبست و از موادی نامرغوب و بی کیفیت برای ساختن خانه استفاده کرد. این اختتامی اسف بار بود برای حرفه ای که همیشه دوستش داشت و زندگیش را وقف آن کرده بود.
وقتی نجار کارش را تمام کرد، صاحبکار آمد تا خانه را بازبینی کند. سپس کلید در ورودی آن را به سمت نجار دراز کرد و گفت: "این خانه توست ... هدیه من به تو."
نجار شوکه شده بود!
چه بدبختی ای! اگر او میدانست که خانه خودش را میساخت، آن را کاملا متفاوت انجام میداد.
این مسئله در مورد ما هم صدق میکند. ما زندگی خود را میسازیم، هر روز و هر لحظه اما معمولا همه تلاش خود را برای ساختن آن به کار نمیبندیم. سپس با یک شوک ناگهانی متوجه میشویم که باید در خانه ای زندگی کنیم که خودمان سازنده اش بودیم. اگر میتوانستیم دوباره بسازیم، کاملا متفاوت این کار را میکردیم.
اما شما نمیتوانید به گذشته برگردید. شما نجار هستید و هر روز با چکش روی میخها میکوبید، تخته ها را کنار هم میگذارید و دیوارها را بنا میکنید. زمانی کسی گفت: "زندگی پروژه ایست که خودت تنها کارگرش هستی." رفتار شما و تصمیمی که امروز میگیرید، به شما کمک میکند خانه ای بسازید که قرار است فردا در آن زندگی کنید. بنابراین عاقلانه بسازید!
جعبه طلایی زندگی
زمانی پیش، مردی دختر سه ساله اش را به خاطر هدر دادن کاغذی زرورق از جنس طلا تنبیه کرد. مرد پول زیادی نداشت و وقتی دخترک جعبه ی مقوایی بی ارزشی را با ان کاغذ گرانبها تزئین کرده بود بسیار خشمگین شده بود. با این وجود دخترک صبح روز بعد کادویی برای پدرش برد و گفت: "این برای شماست پدر."
مرد ابتدا شرمسار شد اما یک بار دیگر خشم و عصبانیت تمام وجودش را فرا گرفت وقتی متوجه شد که درون جعبه خالیست! سر دخترک فریاد کشید و گفت: "تو هنوز نفهمیدی وقتی به کسی کادویی میدی باید یه چیزی توش باشه؟" دخترک با چشمانی اشکبار نگاهی به او انداخت و هق هق کنان گفت: "اما پدر، این جعبه اصلا خالی نیست. من کلی بوسه توی جعبه ریختم، همشون مال شماست پدر."
پدر سرافکنده و شکسته دخترک را در آغوش کشید و درخواست بخشش کرد.
تنها چند روز بعد، تصادفی اسف بار، جان دخترک را گرفت. پدر آن جعبه آذین شده با کاغذهای طلایی را سالها کنار تخت خوابش نگه داشته بود و هر وقت دلسرد و نا امید میشد، از درون جعبه بوسه ای خیالی بیرون می آورد و دختر بچه اش را به یاد می اورد که آن بوسه ها را با عشق و احساس درون آن جعبه طلایی ریخته بود.
حقیقت این است که در این روزگار به هرکدام از ما به عنوان یک انسان جعبه ای طلایی پر از عشق و بوسه های حقیقی و عمیق از طرف فرزندان ما، خویشاوندانمان، دوستان و خدا داده شده. در این دنیا حقیقتا دارایی ای ارزشمندتر از این جعبه طلایی وجود ندارد.