ترجمه ادبی - ماریا

 

ماریا

 

نویسنده: جیمز جویس

ترجمه: یاسر محبوب

 

خانم خانه منتظر بود تا به محض تمام شدن چای خانمها خانه را ترک کند و ماریا هم مشتاقانه منتظر بود تا این اتفاق زودتر رخ داده و بیرون بزند. آشپزخانه تمیز و مرتب بود. آشپز گفت: میتونی خودتو تو دیگ بزرگ مسی ببینی! آتش، روشن و جانانه می سوخت و در سوی دیگر میز، چند برش بسیار بزرگ مخمر قرار داده شده بود. مخمرها در نگاه اول بدون برش به نظر می رسیدند اما اگر بیشتر دقت می کردید متوجه قطعه های نازک هم اندازه ای می شدید که آماده بودند تا درون استکان های چای فرو روند. ماریا خودش آنها را قطعه قطعه کرده بود.

ماریا دختری بسیار بسیار لاغراندام بود اما دماغی دراز و چانه ای بسیار کشیده داشت. تا حدی تو دماغی حرف می زد و معمولا با بیانی چاپلوسانه می گفت: "بله عزیزم" و "نه عزیزم". او همیشه منجی دعواهای زنانه ای بود که بر سر تشت رخت و لباس های چرک سر می گرفت و در برقراری صلح و آشتی همواره موفق بود. یک روز آشپز به او گفته بود:

ماریا! تو یه مصلح واقعی هستی!

و کمک آشپز و دو زن خانه دار دیگر، آن تمجید و تعریف جانانه را شنیده بودند با این حال جینر مونی همیشه می گفت که این تعریف ها به ماریا مربوط نمی شود. البته باید گفت که همگان عاشق ماریا بودند.

خانم ها چایشان را تا ساعت 6 تمام می کردند و ماریا می توانست تا پیش از 7 بیرون بزند. از بالسبریج تا پیلار، بیست دقیقه، از پیلار تا درامکوندرا،‌ بیست دقیقه و بیست دقیقه هم خرید خرت و پرت ها زمان می برد. قبل از ساعت هشت می توانست آنجا باشد. او کیف پولش که با قلابهای نقره ای آراسته شده بود را بیرون آورد و دوباره نوشته های هدیه ای را که از طرف بلفست دریافت کرده بود به دقت خواند. ماریا عاشق این کیف با قلابهای نقره ای بود چرا که آن را پنج سال پیش جو برای او خریده بود درست قبل از آنکه به همراه الفی به بلفست برود. داخل کیف دو اسکناس نیم کرونی و چند سکه جا خوش کرده بود. بعد از پرداخت کرایه تراموا پنج شیلینگ باقی می ماند. چه بعدازظهر دلچسبی می توانست در پیش باشد. همه بچه ها آواز می خواندند. فقط امیدوار بود جو مست نباشد. وقتی جو مست می کرد خیلی با حالت عادی خودش متفاوت بود.

ادامه نوشته

ترجمه ادبی - داستان کوتاه - همقطارها

همقطارها

 

جیمز جویس

ترجمه: یاسر محبوب

 

زنگ، دیوانه وار به صدا درآمد و وقتی خانم پارکر گوشی را برداشت، صدایی خشمگین با ته لهجه ایرلندی فریاد کشید:

فرینگتون رو بفرست اینجا!

خانم پارکر پشت میزش برگشت و به مردی که پشت میز نشسته و مشغول نوشتن بود گفت:

آقای آلین میخوان شما رو ببینن.

مرد زیر لب غرولند کرد: لعنت بهش! و صندلیش را عقب کشید تا بلند شود. وقتی ایستاد قد بلند و عظیم الجثه به نظر رسید. صورتی آویزان داشت، با موهایی به رنگ شرابی تیره و ابروانی ظریف و سبیلی زیبا. چشمانش اندکی برآمده بود و سفیدی چشمانش به سرخی میزد. از مقابل باجه و از برابر ارباب رجوع ها گذشت و با گام هایی سنگین از اتاق بیرون رفت.

سلانه سلانه از راه پله ها بالا رفت و به پاگرد دوم رسید، پشت دری کهنه که روی آن تابلو آهنی با عنوان آقای آلین نصب شده بود ایستاد، به سختی نفس نفس میزد. نفسش که جا آمد، در زد. صدایی جیغ مانند فریاد کشید:

بیا تو!

مرد وارد اتاق آقای آلین شد. همزمان، آقای آلین، مرد لاغراندام کچلی که عینک دسته طلا روی چشم گذاشته بود، سرش را از روی کپه ای از کاغذهایی که روی میزش انباشته شده بود بالا گرفت. کله اش آنچنان قرمز و بی مو بود که انگار یک تخم مرغ بزرگ روی کاغذها قرار گرفته بود. آقای آلین یک لحظه هم درنگ نکرد.

فرینگتون؟ معنی این چیه؟ چرا همیشه باید از دست تو بنالم؟ میشه بگی چرا از قرارداد بودلی و کروین کپی بر نداشتی؟ بهت گفته بودم باید تا ساعت 4 آماده بشه.

آخه قربان، آقای شلی گفت...

آقای شلی گفت قربان؟ گوشات رو باز کن فرینگتون. چیزی که من ازت میخوام رو انجام بده نه چیزی که آقای شلی بهت میگه. تو همیشه واسه کم کاریهات یه بهانه ای تو آستینت داری. گفته باشم فرینگتون اگه اون قرارداد لعنتی تا عصر امروز آماده نشه این قصورت رو به آقای کراسبی گزارش میدم. حالیته چی میگم؟

بله قربان

میفهمی چی میگم؟ یه چیز دیگه! وقتی با تو حرف میزنم حس میکنم دارم با دیوار حرف میزنم. یک بار برای همیشه درک کن فرینگتون که تو نصف یه ساعت واسه خوردن نهارت وقت داری نه یه ساعت و نصف. چقدر باید بخوری تا اون شکم وا مونده ات سیر بشه؟ واقعا دوست دارم بدونم. حالیته چی میگم؟

بله قربان.

آقای آلین کله تخم مرغی اش را دوباره روی پشته ای از کاغذها خم کرد. مرد مستقیم به کله صیقلی مردی زل زده بود که امور شرکت کوربیس و آلین را هدایت میکرد. فرینگتون داشت میزان تردی و شکنندگی آن را ارزیابی مینمود. برای چند لحظه موجی از خشم گلویش را در چنگال خویش فشرد و گذشت و چیزی که از آن برجای ماند احساس عطشی جانفرسا بود. مرد این احساس را به خوبی میشناخت و فکر کرد که امشب باید با همقطارهایش در بارهای شهر حسابی خوش بگذراند. ماه، تازه از نیمه گذشته بود، اگر میتوانست نسخه کپی را سر ساعت آماده کند، ممکن بود آقای آلین با درخواست مساعده او موافقت کند. همچنان سر جای خودش ایستاده بود و مستقیم به کله ای صیقلی که چون پرچمی بر فراز تپه کاغذها به اهتزاز درآمده بود نگاه میکرد. ناگهان آقای آلین شروع کرد به زیر و رو کردن کاغذها، دنبال چیزی گشتن. بعد انگار از حضور مرد تا آن لحظه اطلاع نداشته، کله اش را دوباره بالا گرفت و گفت:

اه! میخوای تمام روز رو همینجا وایسی؟ به شرافتم قسم فرینگتون تو همه چیز رو سر سری میگیری.

ادامه نوشته

ترجمه ادبی، داستان کوتاه - ویرانگرها

ویرانگرها

 

 

گراهام گرین 1954

ترجمه: یاسر محبوب

1

چند روز به تعطیلات آگوست مانده بود که آخرین تازه وارد رهبر گنگسترهای ورمسلی شد. هیچکس شگفت زده نشد بجز مایک، او در سن نه سالگی از هر چیزی شگفت زده میشد. یک بار یک نفر به او گفته بود: اگر دهانت را چفت نزنی، یه قورباغه توش فرو میکنم. پس از آن مایک دهانش را بست بجز وقتی که شگفتی بیش از حد بود.

تازه وارد از ابتدای تعطیلات تابستان با گروه بود، و در مورد سکوت وهم آور او که همه از آن هراس داشتند، احتمالات متفاوتی وجود داشت. حتی برای گفتن اسمش نیز هرگز واژه ای را حرام به زبان آوردن نمیکرد مگر آنکه به واسطه قوانین مجبور به انجام آن میشد. وقتی میگفت "ترور" این یک حقیقت محض بود، نه برای دیگران یک گفته شرم آور و مغرضانه به شمار میرفت و نه کسی بجز مایک نیشش را باز میکرد که البته فورا عدم همراهی دیگران با خود را حس میکرد و با نگاه تیره و تار تازه واردی روبرو میشد که دهانش را باز کرده و دوباره بسته بود. دلایل بسیاری وجود داشت که چرا "تی"، که بعد از عضویت در گروه به این حرف نامیده شد، باید موضوع مسخره شدن قرار میگرفت. مسئله اسم او بود (آنها حرف اول اسم او را انتخاب کردند چون در غیر اینصورت بهانه ای برای نخندیدن آنها وجود نداشت)، این حقیقت که پدر او معمار سابق و کارمند حاضر، قدم به این دنیا گذاشته بود و مادر او خودش را بهتر از همسایه ها تصور میکرد. چه چیزی بجز آن شخصیت عجیب خطرناک و غیرقابل پیشبینی او، "تی" را اینچنین بدون بجا آوردن هرگونه تشریفات حقیر مرسومات آشنایی، در بین گنگسترها تثبیت کرده بود؟

گنگسترها هر روز صبح یکدیگر را در یک پارکینگ بی تکلف همان محل آخرین بمبگذاری گروه مخالف ملاقات میکردند. رئیس گروه که به نام بلکی شناخته میشد، ادعا میکرد صدای فرو ریختن آن را شنیده است البته هیچکس به اندازه کافی به سن و سال او توجه نمیکرد تا بفهمد که آن زمان او میبایستی یک ساله بوده و احتمالا در آن لحظه روی سکوی ایستگاه زیر زمینی ورمسلی به خواب عمیقی فرو رفته بوده است. در یکی از گوشه های پارکینگ، اولین خانه اشغالی قرار داشت، شماره 3، از ردیف منهدم شده نورسوود تراس، کج دار و مریز سرپا بود چرا که از انفجار بمب آسیب دیده بود و دیوار های کناری توسط الوار چوبی محکمی سرپا نگه داشته شده بودند. یک بمب کوچک و بمبهای کوچکتر دست ساز، دورتر پرتاب شده بودند به همین خاطر خانه درست مثل یک دندان کرم خورده سرپا بود و روی دیوارش آثار دیوارهای همسایه سابق برجای مانده بود. تی، که زبانش صرفا محدود شده بود به گفتن بله یا نه در جواب به نقشه هایی که هر روز توسط بلکی طراحی میشد یک روز همه گنگسترها را با گفتن یک جمله از جا پراند: پدر میگه ورن اون خونه رو ساخته.

ادامه نوشته

ترجمه ادبی - داستان کوتاه - یک مورد دردناک

یک مورد دردناک


جیمز جویس

ترجمه: یاسر محبوب

 

آقای جیمز دوفی درون کلبه ای محقر و دورافتاده زندگی میکرد، چرا که دوست داشت تا آنجا که ممکن بود از شهری که زادگاهش محسوب میشد دور باشد و البته جز محل سکونت خویش بقیه محیط های اطراف و حومه شهر دوبلین را نیز پرزرق و برق و مدرن دیده بود. او در کلبه ای محزون و تاریک میزیست و از پنجره اتاقش میتوانست کارخانه متروکه شهر یا رودخانه کم عمق روبرو را که دوبلین در کنارش ساخته شده بود ببیند. دیوارهای مرتفع خانه لخت و خالی او فارغ از هر قاب عکسی بودند. تک تک اسباب و اثاثیه خانه را خودش خریده بود، یک تخت آهنی سیاه رنگ، یک روشویی آهنی، چهار صندلی چوبی، یک چوب لباسی، یک شومینه و یک میز چهارگوش با دو صندلی دونفره در گوشه و کنار اتاق جا خوش کرده بودند. قفسه کتابی شاهانه ساخته شده از چوب سفید در گوشه اتاق بود. تخت خواب سیاه رنگ با ملحفه سفید پوشیده شده بود و بخشی از کف اتاق را قالیچه مشکی و گلگونی پوشانده بود. یک آینه دستی کوچک بالای روشویی آویزان بود و در تمام مدت روز لامپی سفید تنها پیرایه و زینت طاقچه بالای بخاری به شمار میرفت. کتابها در قفسه های چوبی سفید رنگ از بالا به پایین بر حسب ضخامت مرتب شده بودند.

نسخه کامل دیوان وردس ورت در پایین ترین قفسه و کتاب دستور العمل دینی با جلد پارچه ای که به آن دوخته شده بود در یک گوشه از بالاترین قفسه قرار داده شده بود. ابزارآلات نوشتن همیشه روی میز پخش بود. داخل میز، یک نسخه خطی ترجمه شده از رمان هاپتمن مایکل کرامر، یک صفحه نت موسیقی که به رنگ بنفش نوشته شده بود و یک دسته کاغذ که با سنجاق به هم دوخته شده بودند وجود داشت. بین دسته کاغذها یک جمله چند بار نوشته شده بود، و در یک همزمانی طعنه آمیز، تیتر آگهی تبلیغاتی قرص لوبیا روی اولین صفحه افتاده بود. همزمان با باز شدن در میز، رایحه ضعیفی به مشام رسید و محو شد، بوی مدادهای نو ساخته شده از درخت سدر بود و یک جعبه صمغ و سیبی ترشیده که جا مانده و فراموش شده بود.

آقای دوفی از هر چیزی که نشانه ای مبنی بر آشفتگی جسمی و روحی در خود داشت بیزار بود. یک دکتر روانشناس او را افسرده خطاب کرده بود. چهره او که صفحه نمایش داستان سالهای زندگیش بود به رنگ تیره سایه های خیابانهای دوبلین میگرایید. روی سر دراز و البته بزرگ او موهای خشک و سیاه روییده و پشت لبانش را سبیل گندمگونی سبز کرده بود که البته به اندازه ای نبود که دهان نه چندان دلچسبش را بپوشاند. استخوان گونه از چهسره او حمایلی زشت ساخته بود، اما هیچ زشتی در چشمانی که از زیر ابروانی گندمگون به دنیا مینگریست نبود و احساس آدمی را به او داده بود که حتی بسیار مراقب آمیخته شدن با غرایز دیگر آدمها بود، هر چند همواره درمانده و نا امید میشد. او کمی دورتر از وجود خویش میزیست، به واکنش هایش از منظر شک و دودلی مینگریست. عادت خودساخته عجیب و غریبی داشت که او را واداشته بود در ذهن خویش مدام جمله کوتاهی را درباره خود ساخته و پرداخته کند. جمله ای با فاعل سوم شخص و مسندی در زمان گذشته. هرگز به گداهای گوشه خیابان صدقه نمیداد و بسیار محکم و استوار راه میرفت.

ادامه نوشته

ترجمه ادبی - داستان کوتاه - انعکاس

انعکاس

ترجمه: یاسر محبوب

من یک مفلوج بی چیزم که سالهاست محدود شده است به یک تخت کهنه و یک صندلی زهوار در رفته. در شش سال گذشته درون اتاق کوچکی زندگی میکردم که در کنار کانال ونیز بنا شده بود. هیچ انسانی دور و اطرافم نبود الا یک پیرزن کر که تخت خوابم را مرتب میکرد و مختصر غذایی برایم فراهم می آورد. درآمد ناچیز سالیانه ای در حدود سی پوند داشتم که از راه کشیدن نقاشی های آب رنگ از گلها و میوه ها عایدم میشد. (آنها مفت ترین نقاشی ها در کل ونیز بودند). نقاشی هایم را برای یک دوست در لندن ارسال میکردم که به قیمت ناچیزی به یک دلال فروخته میشد. با تمام این احوال من پیرمردی خوشنود و راضیم.

لازم است موقعیت مکانی اتاقم را به دقت توصیف کنم. تنها دریچه اتاقم فقط نیم متر بالاتر از سطح آب کانال است، و چیزی در حدود نیم متر بالاتر از آن سقف اتاقم بنا شده و کل عمارت بر روی سطح آب معلق است. پی و شالوده اتاق از طریق ستون های محکم و قوی درون بستر کانال فرو رفته است. این ساختار بنا، (بجز بقیه ایرادات) یک اشکال بزرگ دارد، آن هم اینکه آنچنان دید رو به بالای من را محدود کرده است که حتی بیش از یک متر بالاتر را نمیبینم، اگر چه با نزدیک شدن به پنجره البته تا آنجا که ضعف و ناتوانیم اجازه بدهد، میتوانم محدوده قابل ملاحظه ای از بالا و پایین کانال را که البته بیش از دو متر در عرض نمیشود نظاره کنم. با این حال اگرچه نمیتوانم چیزی از شکل و شمایل خانه روبرویی ببینم، اما میتوانم شکل واژگون آن را بر روی سطح آب رودخانه نگاه کنم. مدتها تمام علاقه ام شده بود دیدن ساکنان خانه واژگونی که روی سطح آب میدرخشید و گاه به گاه خودشان را روی بالکون و پشت پنجره خانه نشان میدادند.

وقتی برای اولین بار، شش سال پیش ساکن این اتاق محقر شدم، تمام حواسم مستقیما معطوف شده بود به انعکاس دختربچه سیزده چهارده ساله ای که هر روز روی بالکون خانه شان درست بالای محدوده دید من ظاهر میشد. روبروی او یک گلدان شیشه ای از گلهای رنگارنگ بود و یک صلیب کوچک روی میزی کنار وی. وقتی او از سر صبح تا دم دم های غروب سرتاسر روزهای آفتابی و صاف آنجا مینشست و با پشتکاری تمام نشدنی کار میکرد من به این نتیجه رسیدم که دخترک با خیاطی مخارج خانه شان را در می آورد. او قطعا دخترکی زبردست و کوشا بود و تا آنجایی که میتوانستم از روی یک شمایل واژگون و معلق روی آب قضاوت کنم، بسیار تر و تمیز و زیبا بود. دخترک، مادر پیری داشت علیل و ناتوان که در روزهای گرم، روی یک صندلی کنار او مینشست. و چقدر لذت میبردم از دیدن صحنه ای که دختر، مادرش را در بین شالی زیبا میپوشاند، پشت کمرش بالش میگذاشت، چهارپایه ای برای راحتی پاهای او مقابلش میداد و هر از چند گاهی دست از کار میکشید و او را در آغوش میگرفت و صمیمانه میبوسید و باز شروع میکرد به بافتن عواید زندگی خویش.

زمان میگذشت و دخترک رو به آسمان قد میکشید و تصویر واژگون او رو به پایین! سرانجام در بهار 1923 بود که حس کردم او یک دختر بالغ شانزده یا هفده ساله شده است. فقط میتوانستم چند ساعتی در روشن ترین زمان روز کار کنم و با این حساب کلی زمان در اختیار داشتم تا تمامی حرکات او را زیر نظر بگیرم و با تخیلی قوی درون ذهنم داستان عاشقانه کوچکی درباره او به تصویر بکشم و به زیبایی تقدیمش کنم. داستانی که به شدت حس میکردم به وقوع خواهد پیوست. میدیدم، یا تصور میکردم که میتوانم ببینم که دخترک نیز به انعکاس واژگون من در آب علاقه مند شده است، (قاعدتا همانطور که من او را میتوانستم ببینم او نیز میتوانست مرا ببیند) و یک روز، وقتی حس کردم تصویر او درست به تصویر من نگاه میکند در کمال نا امیدی سعی کردم برایش سر تکان دهم و در کمال شگفتی، تصویر او نیز سر تکان داد. و این بود سرآغاز آشنایی تصاویر ما با یکدیگر.

ادامه نوشته

ترجمه ادبی - داستان کوتاه - نوانخانه اسپایک

نوانخانه اسپایک



نویسنده: جورج اورول

ترجمه: یاسر محبوب

 

غروب بود. چهل و نه نفر از ما، چهل و هشت مرد و یک زن، لم داده روی چمن های محل انتظار، در انتظار باز شدن درب نوانخانه اسپایک بودیم. از وراجی های بیهوده خسته شده بودیم. کسل و کم رمق، با ته سیگارهای چروکیده چسبیده به صورتهای محومان، دور و اطراف محل اسکان پخش شده بودیم. بالای سرمان، شاخه های درخت بلوط، پر از شکوفه بود. و بر فراز آن، ابرهای گسترده پشمین تقریبا بی حرکت در آسمان صاف معلق بودند. پخش شده روی چمن ها، بیشتر به ارازل شلخته شهری شبیه بودیم. انگار جای تمیزی را لکه دار کرده بودیم، مثل ریخته شدن قوطی های کنسرو و تکه های مچاله کاغذ در ساحل یک دست دریا.

 

تمام گفتگو ها حول و حوش یک چیز بود؛ رئیس نوانخانه اسپایک. او یک شیطان به تمام معنا بود. یک از خود راضی واقعی، یک وحشی بی مانند، یک مستبد بی همتا. یک سگ خدانشناس بی رحم. وقتی او نزدیک تو بود،‌ حتی جرات نمیکردی با خودت حرف بزنی. کلک خیلی از ولگردهای نوانخانه ، نیمه شبهای مخوف اسپایک به خاطر جواب سربالا به او کنده شده بود. وقتی میخواست تفتیشت کند،‌ وارونه ات میکرد و تکانت میداد. اگر سیگار از جیبت می افتاد، چیزی جز جهنم نصیبت نمیشد و اگر صدای جیرینگ جیرینگ سکه به گوش میرسید؛ که اسباب باج دادن تو  را فراهم میکرد خدا به دادت رسیده بود.

ادامه نوشته

ترجمه ادبی - داستان کوتاه - بازگشت به بهشت

 بازگشت به بهشت

 

الیزا رایلی

ترجمه: یاسر محبوب

 

لیزا به سطح مواج دریای کارائیب خیره شد. نسیم ملایم دریا صورتش را نوازش داد. چشمانش را بست و حرارت اندک شن های سفید ساحل را بین انگشتان لخت پایش حس کرد. ساحل دریای کارائیب، ماورای تصور آدمی زیبا بود اما با این وجود لیزا نمیتوانست غم و اندوه خاطره آخرین باری که اینجا بود را فراموش کند.

لیزا سه سال پیش درست همینجا با جیمز ازدواج کرد. فرو رفته در لباس سفیدی ساده، درون دستانش دسته گل زیبای مینیاتوری رز سفید انگار به حلقه مشکی گیسوی ریخته روی شانه او طعنه میزد. لیزا بیش از حد تصور خوشحال بود. جیمز با شلوار چروک خورده تابستانی و تی شرت گشاد سفید رنگی که به تن داشت کمتر رسمی به نظر میرسید. موهای مجعد مشکی او روی پیشانی با نسیم باد تکان میخورد و چشمانش مملو بود از عشقی سرشار نسبت به عروسی زیبا که در کنار او ایستاده بود. همای سعادت از فراز عهد و پیمانی که بینشان برقرار شده بود، روی شانه هایشان جا خوش کرده بود. دستانشان چه ناگسستنی به یکدیگر گره خورده بود و تبسمی سرشار، از سر جوانی، عاشقی و ایستادن در پناهگاهی پنج ستاره در کناره سواحل دریای کارائیب جزایر جمهوری دومنیکن روی لبهایشان نقش بسته بود. تصویر ذهنی حادثه خوشایند سالها خوشوقتی و سعادتمندی مادام العمر در کنار یکدیگر بر پرده چشمهایشان مجسم بود. در خیال خود، آینده را نقشه میکشیدند، بچه هایشان را به دنیا می آوردند، لیزا دوتا میخواست، جیمز چهارتا، در نهایت با سه بچه به توافق رسیدند. (البته دو دختر و یک پسر)، محل زندگیشان را معین کردند، مسافرتهایی که با هم میرفتند، راجع به هر چیزی که امکان داشت، فکر کردند و تصمیم گرفتند.

انگار تمام اینها مربوط میشد به سالها پیش. اما تمامشان در فاصله کوتاهی تغییر کرده بود. این همه اندوه میتواند یک نفر را تغییر دهد و عمیق ترین شکافها را در دل محکم ترین گره ها ایجاد کند. میتواند حتی سرسخت ترین عشق های عالم را نیز در هم بشکند. سه سال پیش، و امروز بازگشتند، اما این بار نه برای پیوستن به یکدیگر در کرانه سواحل دریایی که به پیوند زدن عشاق مشهور است بلکه برای یکی از دلتنگ کننده ترین جدایی های دنیا.

ادامه نوشته

ترجمه داستان کوتاه - کاف مثل کشتن

کاف مثل کشتن

کاف مثل کشتن

چارلی فیش Charlie fish

ترجمه: یاسر محبوب

 

امروز یک روز گرم ماه ژوئن است و من از زنم متنفرم.

اسکربل بازی میکنیم. نمیدانید چقدر بازی مزخرفی است. من 42 ساله ام و امروز یک بعد از ظهر داغ و سوزان است و تمام کاری که فکر میکنم می­توانم با زنم انجام دهم همین بازی اسکربل است. می­توانستم بیرون بروم و ورزش کنم، بریزم و بپاشم و با مردم معاشرت کنم. فکر نمیکنم از صبح پنجشنبه تا حالا با کسی جز زنم حرف زده باشم. صبح پنجشنبه با شیر فروش کلنجار رفتم.

حروفی که دست من است مزخرف هستند.

به صورت متناسبی کلمه "شروع" را با حروفی که در دست داشتم در آوردم. با حرف "عین" در ستاره کوچک صورتی و این یعنی 24 امتیاز.

به چهره از خود راضی زنم نگاه کردم وقتی حروفی را که در دست داشت کنار هم میچید. تق تق تق. از او متنفرم. اگر او این طرفها نبود، الان می­توانستم کار جالب و جذابی انجام دهم. می­توانستم از کوه های کلیمانجارو بالا بروم. می­توانستم آخرین فوق ستاره های هالیوودی را ببینم. می­توانستم ملوانی کنم و روی یک موج شکن 60 پایی آبهای وندی گلوب را به سمت افقهای جدید بپیمایم. نمیدانم اما می­توانستم کار بهتری انجام بدهم.

او کلمه "بدشانس" را در آورد با حرف "ب" با امتیاز دو برابر و 30 امتیاز گرفت. او تقریبا مرا شکست داده است. شاید باید او را بکشم!

ادامه نوشته

ترجمه - داستان کوتاه - اعدام - جورج اورول

اعدام

نویسنده: جورج اورول 1931

ترجمه: یاسر محبوب 1389

 ویرایش دوم

 در برمه بود، یک صبح خیس بارانی. چراغی رنجور، همچون ورقه نازک حلبی بر فراز دیوار بلند حیاط زندان آویزان شده بود. ما در جلو سلول های انفرادی منتظر بودیم. سلول ها، آلونک های محقری بودند که در مقابلشان ردیف هایی از میله های دوتایی قرار داده شده بود درست همانند قفس های حیوانات. هر سلول ده پا طول و عرض داشت. سلولهایی تهی، که تنها با تختی چوبی و یک ظرف آب خوری پر شده بود. در بعضی از سلولها، مردان خمود قهوه ای، روی میله های داخل، با پتویی که دور آنها پیچیده شده بود چمباته زده بودند. مردان محکوم به اعدام، پیچیده در حفاظ حقیر پتو، در انتظار رویت طناب دار، در عرض یک یا دو هفته دیگر!

 یکی از زندانیان را از سلولش بیرون آوردند. شمایل نحیف و حقیری از یک مرد، با سری تراشیده و ابهامی که درون چشمان ساده اش برق میزد نمایان شد؛ او یک هندو بود. سبیل های نازکی که تازه پشت لبش سبز شده بود - درست شبیه سبیل های مصنوعی دلقک های سیرک - برای جثه نحیفش کمی بزرگ به نظر میرسید. شش نگهبان قد بلند هندو او را برای رسیدن به چوبه دار همراهی میکردند. دو نفر از آنها با تفنگ سرنیزه دار ایستاده و بقیه در حالی که دست او را بسته بودند طنابی به دستبند مرد اعدامی گره زده و به کمربندهایشان متصل کرده و بازوهایشان را دور او حلقه زده بودند. نگهبان ها، حلقه زده دور زندانی، کاملا احاطه اش کرده بودند. چنگ زده دور تا دور او، با دستهایی که او را با دقت خاصی گرفته بود؛ انگار هر لحظه میخواستند مطمئن شوند که محکوم به اعدام آن روز صبح بارانی درست همانجاست، زیر هزارها متر طناب محکم و میلیون ها دست چنگ خورده به او. انگار در دستان نگهبانها ماهی صید شده ای قرار داشت که هنوز زنده بود و امکان داشت هر لحظه از دست آنها در برود و به آب بازگردد. اما مرد، بدون تقلا و پافشاری ایستاده بود. دستهایش را در میان پیچ و تاب طنابها طوری تسلیم کرده بود که انگار به سختی متوجه اتفاقی بود که انتظار وی را میکشید.

ادامه نوشته

ترجمه داستان کوتاه - فقرا چگونه می میرند - جورج اورول

فقرا چگونه می میرند

فقرا چگونه می میرند 

نویسنده: جورج اورول

ترجمه: یاسر محبوب

ویرایش اول

 

مقدمه:

جورج اورول بیش از اینکه نویسنده ای بزرگ باشد، ژورنالیستی قابل ستایش است. بسیاری از مقالات منتشر شده از وی در رسانه های زمان خودش، اکنون به صورت کتب گردآوری و منتشر شده است. زندگی جورج اورول سرشار از مصایب و سختی هاییست که در کار نگارش متون به او کمک شایانی کرده است. داستان کوتاه ذیل، پیش درآمد یک مقاله بلند تاثیرگذار است که در یکی از نشریات معتبر زمان اورول به چاپ رسید. جورج اورول در این داستان که حاصل یک تجربه شخصی است، وضعیت نابسامان سالن های عمومی بیمارستان ها را در فرانسه نکوهش کرده است. این داستان آنچنان تاثیرگذار است که در زمان چاپ و انتشار، واکنش های بسیاری را در بین مسئولین به دنبال داشت و زمینه ساز تغییرات اساسی در امور بیماران سالن های عمومی لقب گرفت.

مترجم

 

فقرا چگونه میمیرند

در سال 1929 من چند هفته را در بیمارستان ایکس واقع در ناحیه پانزدهم پاریس گذراندم. چند منشی مرا به سمت میز پذیرش درجه سه هدایت کردند، و پیش از اینکه مرا به داخل راه دهند، بیست دقیقه تمام بخاطر پاسخ به سوالاتشان سر پا ایستادم. اگر تا بحال مجبور به پر کردن فرمی در کشورهای غربی شده باشید میفهمید منظورم از سوالات چیست! تا چند روز بعد، هنوز نتوانسته بودم سانتیگراد را به فارنهایت تبدیل کنم اما میدانستم درجه حرارت بدنم چیزی نزدیک به 103 بود. در آخر جلسه جهنمی سوال جواب ها، حتی نمیتوانستم روی پاهایم بیاستم. پشت سرم، صف کوچک و آرامی از بیماران، با بقچه هایی رنگارنگ، ایستاده منتظر نوبتشان بودند.

وقتی بالاخره سوالها تمام شد، (درست مثل زندانها و کارگاه ها)  یک سری اقدامات اجباری روتین برای پذیرش تازه واردها، انجام میشد. لباسهایم را درآورند، و پس از یک حمام چند دقیقه ای زیر دوش آب گرم 5 اینچی، یک لباس خواب کتانی به من داده شد و یک شلوارک آبی که لباس خواب مرا تشکیل میداد، بدون دمپایی! گفتند دمپایی اندازه پای من ندارند و مرا به سمت بیرون در هوای آزاد هدایت کردند. یک شب سرد در ماه فوریه بود و من از مرض ذات الریه رنج میبردم. سالنی که به سمت آن حرکت میکردیم 200 یارد از ما فاصله داشت و برای رسیدن به آن باید طول بیمارستان را طی میکردیم. یک نفر جلو من با یک فانوس تلو تلو میخورد. مسیر ماسه ای زیر پایمان لیز و یخ زده بود و باد سوزان همچون شلاقی به زانوهای لختم برخورد میکرد. وقتی به سالن رسیدیم حالتی از احساسی غریب که از درک منشاء آن تا فرا رسیدن شب با خبر نشدم به من دست داد. اتاقی بود دراز، باریک و نیمه روشن، پر از صدای آه و ناله با 3 ردیف تختخواب هایی که به صورت شگفت انگیزی در فاصله ای نزدیک از هم قرار گرفته بودند.

ادامه نوشته

وقتی از دیدن نام یک کتاب شوکه میشوید!

وقتی از دیدن نام یک کتاب شوکه میشوید!

چشم های یک سگ آبی رنگ

چه احساسی خواهید داشت وقتی پشت ویترین کتاب فروشی ایستاده چشمتان به جمال کتابی روشن شود که چیزی جز آه حسرت برایتان باقی نگذارد؟ ایستاده مقابل ویترین کتابفروشی چشمم به عنوان یکی از داستانهای کوتاهی می افتد که چند سال پیش ترجمه کردم. چشمان یک سگ آبی با ترجمه بهمن فرزانه همین امسال توسط انتشارات ثالث منتشر شد.

هیچ اشکالی ندارد. هدف، آگاهی بخشی به افراد جامعه است. نباید از اینکه دیگری نسبت به ترجمه و انتشار داستانی که من هم ترجمه کرده ام اقدام کرده ناراحت شوم. اما ای کاش کیفیت ترجمه و نویسندگی نیز رعایت میشد تا علاقمندان به کتاب از خواندن یک متن ادبی از نویسنده مشهور جهان محروم نمانند.

قضاوت با مخاطب! قسمت اول، ترجمه آقای بهمن فرزانه و قسمت دوم ترجمه چند سال پیش من است.

مقایسه کنید:

پست درج شده در وبلاگ و دانلود متن کامل ترجمه داستان در سال 86

ادامه نوشته

زندگی نامه "جورج اورول" و نقد کتاب "هزار و نهصد و هشتاد و چهار" – 1984

زندگی نامه "جورج اورول" و نقد کتاب "هزار و نهصد و هشتاد و چهار" – 1984

ترجمه: یاسر محبوب

منبع: ویکی پدیا – وب سایت جورج اورول

 

1- 1984 یکی از برجسته ترین رمانهای افشاگرانه در قرن بیستم میلادی و یکی از قدرتمندترین رمانهای حاضر در عرصه رونمایی وقایع توتالیتر و حکومتهای دیکتاتور ماب است. اورول در 1984، یک رستاخیز جهانی در برابر اومانیسم به پا میکند. با آنها که نقش اومانیسم را در زندگی مردم مفید میشمردند مقابله میکند و از استثمار انسان توسط ماشین خبر میدهد. وعده های دروغین انها که بر مسند قدرت نشسته اند را برملا کرده نشان میدهد که ماشینیسم نه تنها کمکی به رفع نیازهای مردم نمیکند که ابزاریست تا ریشه قدرت مستکبران عصر را محکم تر کند. چندی پیش روزنامه گاردین فهرستی از کتابهایی که به بهترین شکل ممکن شرایط قرن بیستم را به تصویر کشیده بودند تهیه کرد که در این فهرست، کتاب 1984 جورج اورول با کسب 22 درصد آرا در صدر قرار گرفت.

2- قبل از سالهای دهه اول قرن بیستم، مردم جهان در رویای رسیدن به اتوپیایی خیالی زندگی میکردند. رویایی که از شهرهایشان یک متروپولیس تمام عیار ساخته بود، مقام انسانیت را در بالاترین شکل ممکن نمایش داده بود، علم را صرفا در خدمت رفع نیازهای انسانی بشری تعریف کرده بود و جهانی سراسر صلح، صفا، روشنی، آزادی و لذت به آنها وعده داده بود. اما با آغاز اولین جنگ جهانی تمام این آرزوهای رویایی بشری نقش بر آب شد. در اولین جنگ جهانی ده میلیون نفر از هر دو جناح کشته دو برابر این تعداد زخمی و هشت میلیون نفر هم ناپدید شدند تا تمام آرزوهای سفید بشری در عرض چند سال نقش بر آب شود. از 28 جولای 1914 تا 11 نوامبر 1918 مردم فقط با اخباری از قتل و غارت و اشغال زندگی میکردند. و اورول که در آن سالها 13 سال بیشتر نداشت در افکار خود با پارادوکسهای موجود، دست و پنجه نرم میکرد.

3- عوارض جنگ بر روح و روان اورول تاثیری غیر قابل انکار داشته و نقشی اساسی در پرداخت رمان 1984 بازی میکند. تم اصلی داستان بر اساس ایدئولوژی جنگ پروری توسط حکومتهای مشرف بر جامعه طرح ریزی شده است. در رونمایی زندگی مردم در قرن بیستم افراد جامعه در سه طبقه مختلف دسته بندی شده اند، دسته اول کارگران هستند که هدفی جز سرنگونی طبقه اشراف ندارند، دسته دوم افراد طبقه متوسط جامعه هستند که تنها هدفشان پیوستن به طبقه اول است، و در راس این دو طبقه ثروتمندان و اشراف قرار دارند که تنها به دنبال استوار ساختن پایه های متزلزل حکومت توتالیتر خود هستند. در این میدان جنگ در یک برهه زمانی کارگران با افراد طبقه متوسط همپیمان شده و بر علیه اشراف قیام میکنند، اما با سرنگونی طبقه اشراف، این طبقه متوسط است که خود را بر مسند قدرت نشانده، دقیقا شیوه توتالیتر اشراف سرنگون شده را در پیش میگیرد و باز هم در یک چرخه تاریخی بارها تکرار شده، کارگران را استثمار میکند. آگاهی اورول از این چرخه پنهان پس از  انقلابهای صنعتی در انگلستان، آمریکا و فرانسه کسب شده و در رمان 1984 زیربنای اصلی داستان را تشکیل میدهد. او که خود  زمانی در جنگهای داخلی اسپانیا شرکت کرده و حتی به سختی مجروح شده بود هنگامی که قتل عام مردم را به دست کمونیستها؛ که با استبداد مطلق، قدرت را به دست گرفته بودند، مشاهده کرد، بسیار نگران گشت و ادراک خود از سوسیالیسم را در کتاب "به یاد کاتولونیا" Homage to Catalonia در 1938 وصف کرد.

4- جورج اورول با نام واقعی آریک آرتور بلر در 25 ژوئن 1903 در هند از خانواده ای انگلیسی به دنیا آمد. پدرش کارمند اداره کشف قاچاق بود. اورول وقتی یک ساله بود از هند به همراه مادرش به انگلیس رفت و تحصیلات خود را در کالج اتون Eton آغاز کرد.

آلدوس هاکسلی یکی از نویسندگان به نام آن زمان و خالق دنیای شجاع جدید، معلم فرانسه اورول بود. اورول جدا از زبان فرانسه زبان ایدئولوژیکی خاص هاکسلی را نیز فرا گرفت. خانواده او از لحاظ مالی در وضعیت مساعدی به سر نمیبردند. اورول با کمک مدیر یکی از مدارس توانست بورسیه شود و ادامه تحصیل دهد او بدون این بورسیه ها نمیتوانست به تحصیلش ادامه دهد. اما وقتی تحصیلاتش در آن مقطع تمام شد نتوانست وارد آکسفورد شود چرا که امکان دریافت بورسیه ای دیگر برایش فراهم نشد.

پس از آن به پلیس پادشاهی هند در انگلیس پیوست. زندگی او در ان سالها به عنوان یک پلیس شاهنشاهی باعث شد تنفری عجیب نسبت به امپریالیسم پیدا کند. در 1927 از پلیس شاهنشاهی استعفا داد تا یک نویسنده شود.

پس از آن به پاریس رفت جایی که عمه اش "نلی" در انجا زندگی میکرد. با این امید که شاید بتواند در زمینه نویسندگی شغلی پیدا کند و چرخ زندگی اش را بچرخاند اما در سال 1929 عدم موفقیت در دست یابی به چنین شغلی او را وادار کرد به مشاغل سطح پایینی چون ظرفشویی در هتل مشهور ریوولی روی اورد. حاصل تجربیات خود در ان سالها را در کتاب "آس و پاس در پاریس و لندن" درسال 1933 به رشته تحریر در اورد.

ارول در 1936 به روزنامه­نگاری روی آورد، ارول در طی جنگ جهانی دوم با بنگاه سخن پراکنی بریتانیا BBC و از 1943 با روزنامه­های کارگری مانند تریبون Tribune و آبزرور Observer همکاری کرد. در 1949 به کلی از جامعه کناره گرفت و در انزوای کامل به سر برد و سرانجام به علت ابتلا به  بیماری سل در 21 ژانویه 1950 در لندن درگذشت.

5-چرا مینویسم؟

جورج اورول در مقاله ای با عنوان "چرا مینویسم؟"  میگوید از همان سنین کودکی، شاید شش یا هفت سالگی میدانستم وقتی که بزرگ شوم باید یک نویسنده شوم. بین سالهای 17 تا 24 سالگی تلاش کردم خودم را از این فکر منع کنم اما آنچنان با آگاهی از این تفکر آن را از ذهنم دور میکردم که به ناگه متوجه شدم از طبیعت راستین خویش تخطی کرده ام. متوجه شدم که سرانجام باید بنشینم و کتاب بنویسم.

6-  در تم اصلی داستان تریلوژیک اوتوپیای منفی یعنی "ما" اثر "زامیاتین"، "دنیای شجاع جدید" اثر "هاکسلی" و 1984 اثر "جورج اورول"، یک سوال مطرح شده: آیا ممکن است بشر، زمانی، انسانیت خود را فراموش کند؟ ارزشهای عشق و محبت و راستی را خار شمارد و همچون برده ای حلقه به گوش، تنها به هدف خویش چشم بدوزد؟ در این سه داستان که از یک طرح تقریبا مشابه پیروی میکنند به این سوال جواب مثبت داده شده است. در "1984"، انسان میتواند با زور و شکنجه عاشق شود! در "ما" انسان میتواند با جراحی مغزی گذشته خویش را کاملا فراموش کند. در "دنیای شجاع جدید" با قرص و انتخابهای مصنوعی زیست شناختی میتوان انسانیت انسان را ربود و از آن ماشینی زنده ساخت! در وب سایت "چقدر خاموش" Neil Postman دو رمان 1984 و دنیای جدید شجاع را با هم مقایسه میکند: برخلاف باور عامیانه، حتی بین قشر تحصیل کرده، اورول و هاکسلی یک اتفاق مشترک را پیش بینی نکرده اند. اورول گفته است که ظلم و ستم بر انسانها چیره میشود. اما از نگاه هاکسلی، لزوما برادر بزرگی لازم نیست وجود داشته باشد تا مردم از حقوقشان در مورد خودشان، تاریخشان و آزادیشان بی بهره شوند. همانطور که او گفته مردم عاشق ظلم و ستم میشوند تا تکنولوژی را بپرستند که از انها توانایی تفکر را سلب میکند.

چیزی که اورول از ان میترسد این است که انسانها کتابها را تحریم میکنند، اما چیزی که باعث هراس هاکسلی شده این است که اصلا دلیلی برای تحریم کردن کتاب وجود ندارد چرا که اصلا کسی نیست که دلش بخواهد کتاب بخواند! اورول از کسانی میترسد که از نشر اطلاعات به مردم جلوگیری میکنند، اما هاکسلی از آنهایی میترسد که آنچنان به ما اطلاعات میدهند که ما را کاملا مجهول کرده اسباب خودستاییمان را فراهم می اورد. و در بیانی کوتاه اورول میترسد چیزی که از آن متنفریم ما را نابود کند، هاکسلی میترسد از چیزی که دوستش داریم اسباب نابودی ما را فراهم سازد.

7- از نظر اریک فروم یکی دیگر از جنبه های مهم رمان 1984، نگرش اورول به ماهیت حقیقت است، که ظاهرا بازتابی از تلقی استالین نسبت به حقیقت به ویژه در دهه سی میباشد. پرسش اساسی اورول این است که اصولا آیا چیزی به نام "حقیقت" وجود دارد یا نه. "واقعیت" انگونه که حزب حاکم به ان اعتقاد دارد، بیرونی نیست. "واقعیت فقط در ذهن انسان است نه هیچ جای دیگر... هر چه که حزب ان را حقیقت بداند، حقیقت است." اگر چنین باشد پس حزب با کنترل ذهن انسانها، حقیقت را کنترل میکند.

چند داستان کوتاه پندآموز

چند داستان کوتاه پندآموز

ترجمه: یاسر محبوب

منبع: وب سایتهای مختلف

 

داستان مداد

سازنده مداد، قبل از اینکه مداد را داخل جعبه بگذارد، آن را گوشه ای گذاشت و به مداد گفت: قبل از اینکه وارد دنیای آدمها شوی 5 نکته مهم است که باید یاد بگیری. همواره آنها را بخاطر داشته باش و هرگز فراموششان نکن تا بهترین مداد روی زمین شوی.

1. تو باید قادر باشی کارهای بزرگی انجام دهی، اما فقط زمانی که اجازه دهی در دستان یک نفر قرار بگیری.

2. هر لحظه لحظات دردناکی را به واسطه تیز شدن تجربه خواهی کرد، اما تو به آن نیاز داری تا مداد بهتری باشی.

3. تو باید قادر باشی هر اشتباهی را که مرتکب میشوی تصحیح کنی.

4. مهمترین بخش وجود تو، چیزیست که در درون تو وجود دارد.

5. روی هر سطحی که به کار گماشته شوی، باید کار خودت را انجام دهی. شرایط مهم نیست، تو باید به نوشتن ادامه دهی.

مداد همه را فهمید و قول داد که همیشه آنها را بخاطر داشته باشد و سپس با قلبی مطمئن و هدفی مشخص وارد جعبه شد.

اکنون جای مداد را با خودتان عوض کنید. همیشه این نکات را بخاطر داشته باشید و هرگز آنها را فراموش نکنید تا بهترین انسان روی زمین گردید.

1. شما قادرید بزرگترین کارها را انجام دهید، اما فقط زمانی که خودتان را در دستان خداوند قرار دهید. و به دیگران اجازه دهید از تمام هدایایی که در اختیار دارید استفاده کنند.

2. شما لحظات سخت و دردناکی را به واسطه روبرو شدن با مسائل و مصائب زندگی تجربه خواهید کرد. اما شما برای قویتر شدن در زندگی به این لحظات سخت نیاز دارید.

3. شما باید بتوانید هر خطایی که مرتکب شدید را تصحیح کنید.

4. مهمترین بخش وجود شما، چیزیست که درون شما وجود دارد.

5. در هر شرایطی که به کار گماشته شوید، باید کار خودتان را انجام دهید. شرایط مهم نیست، شما باید ادامه دهید و وظایفتان را به خوبی به انجام برسانید.

این مثال را برای خودتان تکرار کنید تا درک کنید که شما فردی خاص هستید و تنها شما میتوانید ماموریتی را که بخاطرش زاده شده اید با موفقیت تمام کنید.

هرگز اجازه ندهید ناامیدی شما را احاطه کند و تصور کنید زندگی ناچیزی دارید که هر گونه تغییری در آن غیرممکن است.

 

روز مادر

مردی مقابل مغازه گلفروشی ایستاد تا برای مادرش که 200 مایل آنطرف تر زندگی میکرد یکی دو شاخه گل بخرد. همینکه از ماشینش پیاده شد دختر جوانی را دید که لبه پیاده رو نشسته و به اهستگی گریه میکند. مرد از دختر پرسید چه مشکی برایش پیش آمده و دختر جواب داد: "میخوام برا مادرم یه شاخه رز سرخ بخرم اما فقط 75 سنت پول دارم در حالیکه یه شاخه رز سرخ دو دلار قیمت داره."

مرد خندید و گفت: "با من بیا. من برات یه شاخه رز سرخ میخرم."

مرد، دختر بچه را با خودش به داخل گلفروشی برد و یک شاخه رز سرخ برایش خرید. وقتی آنها از گل فروشی خارج شدند، مرد خواست دختر بچه را تا خانه اش برساند.

دختر گفت: اگه ممکنه!

دختر مرد را به قبرستان هدایت کرد و شاخه رز سرخ را روی یکی از قبرهای تازه کنده شده گورستان گذاشت.

مرد به گل فروشی بازگشت. آن چند شاخه گلی را که گرفته بود پس داد و عوضش یک دسته گل بزرگ خرید و به سمت خانه مادرش که 200 مایل آنطرف تر بود روانه شد.

 

عقاب در طوفان

آیا میدانستید عقابها وقوع طوفان را قبل از وقوع پیش بینی میکنند؟

عقاب، قبل از طوفان خودش را به نقطه ای مرتفع میرساند و همان جا منتظر میماند تا طوفان شروع شود. وقتی باد و طوفان آغاز شد، بالهایش را طوری تنظیم میکند که هنگام برخورد با باد، عقاب را بالا میکشد و به بالای طوفان میرساند. در حالیکه طوفان، زیر پای عقاب میغرد و میتازد، پرنده برفراز آن به راحتی پرواز میکند.

عقاب از طوفان فرار نمیکند، بلکه به راحتی از طوفان استفاده میکند تا ارتفاع پروازش بلندتر شود. او سوار بر بادهایی میشود که طوفان را به راه انداخته اند.

وقتی طوفان زندگی از راه میرسد، و بی شک همه ما آنها را تجربه خواهیم کرد، میتوانیم افکار و عقایدمان را با توجه و نظر نسبت به الطاف خداوند، طوری تنظیم کنیم که بتوانیم همچون عقاب برفراز بادهای سهمگین زندگی به پرواز در آییم. طوفان بر ما فائق نخواهد شد. ما میتوانیم از قدرت خداوند برای گذشتن از طوفان های زندگی استفاده کنیم. خداوند قادر است ما را از شر طوفانهای بیماری، غم و غصه، شکستها و ناامیدیها رهایی بخشد. ما میتوانیم بر فراز این طوفانها به پرواز در آییم.

به خاطر داشته باشید، این وزنه زندگی نیست که ما را به پایین میکشد، بلکه نحوه تقابل و ایستادگی ما در زیر آن است که باعث میشود گاهی به اعماق سقوط کنیم.

 

خانه ای که میسازیم

نجاری سالخورده به اواخر عمر کاریش نزدیک شده بود. او به صاحبکارش گفت که میخواهد کارش را رها کند تا زندگی لذت بخشی با همسر و خانواده اش داشته باشد. او حقوق هفتگی اش را از دست میداد اما میخواست که بازنشست شود تا به زندگی ای که همیشه دلش میخواست برسد.

صاحبکار از اینکه میدید یکی از بهترین کارگرهایش را از دست میدهد ناراحت بود، از پیرمرد خواست که فقط یک خانه دیگر به عنوان یک لطف شخصی برای او بسازد. نجار راضی شد تا یک خانه دیگر هم بسازد اما میدانست که برای این اضافه کاری اصلا لازم نیست از دل و جان مایه بگذارد. او حتی نیمی از مهارتش را هم به کار نبست و از موادی نامرغوب و بی کیفیت برای ساختن خانه استفاده کرد. این اختتامی اسف بار بود برای حرفه ای که همیشه دوستش داشت و زندگیش را وقف آن کرده بود.

وقتی نجار کارش را تمام کرد، صاحبکار آمد تا خانه را بازبینی کند. سپس کلید در ورودی آن را به سمت نجار دراز کرد و گفت: "این خانه توست ... هدیه من به تو."

نجار شوکه شده بود!

چه بدبختی ای! اگر او میدانست که خانه خودش را میساخت، آن را کاملا متفاوت انجام میداد.

این مسئله در مورد ما هم صدق میکند. ما زندگی خود را میسازیم، هر روز و هر لحظه اما معمولا همه تلاش خود را برای ساختن آن به کار نمیبندیم. سپس با یک شوک ناگهانی متوجه میشویم که باید در خانه ای زندگی کنیم که خودمان سازنده اش بودیم. اگر میتوانستیم دوباره بسازیم، کاملا متفاوت این کار را میکردیم.

اما شما نمیتوانید به گذشته برگردید. شما نجار هستید و هر روز با چکش روی میخها میکوبید، تخته ها را کنار هم میگذارید و دیوارها را بنا میکنید. زمانی کسی گفت: "زندگی پروژه ایست که خودت تنها کارگرش هستی." رفتار شما و تصمیمی که امروز میگیرید، به شما کمک میکند خانه ای بسازید که قرار است فردا در آن زندگی کنید. بنابراین عاقلانه بسازید!

 

جعبه طلایی زندگی

زمانی پیش، مردی دختر سه ساله اش را به خاطر هدر  دادن کاغذی زرورق از جنس طلا تنبیه کرد. مرد پول زیادی نداشت و وقتی دخترک جعبه ی مقوایی بی ارزشی را با ان کاغذ گرانبها تزئین کرده بود بسیار خشمگین شده بود. با این وجود دخترک صبح روز بعد کادویی برای پدرش برد و گفت: "این برای شماست پدر."

مرد ابتدا شرمسار شد اما یک بار دیگر خشم و عصبانیت تمام وجودش را فرا گرفت وقتی متوجه شد که درون جعبه خالیست! سر دخترک فریاد کشید و گفت: "تو هنوز نفهمیدی وقتی به کسی کادویی میدی باید یه چیزی توش باشه؟" دخترک با چشمانی اشکبار نگاهی به او انداخت و هق هق کنان گفت: "اما پدر، این جعبه اصلا خالی نیست. من کلی بوسه توی جعبه ریختم، همشون مال شماست پدر."

پدر سرافکنده و شکسته دخترک را در آغوش کشید و درخواست بخشش کرد.

تنها چند روز بعد، تصادفی اسف بار، جان دخترک را گرفت. پدر آن جعبه آذین شده با کاغذهای طلایی را سالها کنار تخت خوابش نگه داشته بود و هر وقت دلسرد و نا امید میشد، از درون جعبه بوسه ای خیالی بیرون می آورد و دختر بچه اش را به یاد می اورد که آن بوسه ها را با عشق و احساس درون آن جعبه طلایی ریخته بود.

حقیقت این است که در این روزگار به هرکدام از ما به عنوان یک انسان جعبه ای طلایی پر از عشق و بوسه های حقیقی و عمیق از طرف فرزندان ما، خویشاوندانمان، دوستان و خدا داده شده. در این دنیا حقیقتا دارایی ای ارزشمندتر از این جعبه طلایی وجود ندارد.    

گلشیفته فراهانی روحش را به هالیوود فروخت!

'Body of Lies' Co-Star Appears Scarf-Free on Red Carpet, Igniting Debate at Home

TEHRAN, Oct. 11 -- When Iranian movie star Golshifteh Farahani moved from Tehran to Hollywood, she didn't bring along her head scarf, which is obligatory in her own country.

The 25-year-old actress appeared at the New York red-carpet premiere of Ridley Scott's new action movie, "Body of Lies," last Sunday sporting a broad smile, a sleeveless designer dress and bare curly hair. In the movie, which also stars Leonardo DiCaprio and Russell Crowe, Farahani plays a pious Muslim woman who works as a nurse.

In the past week, heated debates on dozens of Iranian Web sites have pitted those who support Farahani's decision to remove her scarf against those who accuse her of selling out her Muslim heritage.

This is not the first time a prominent Iranian woman has been photographed in the West bareheaded. When human rights activist and lawyer Shirin Ebadi received the Nobel Peace Prize in Sweden in 2003, she didn't wear a scarf at the ceremony. Following harsh criticism at home, Ebadi said that nowhere in Iranian law was it written that Iranian women are obliged to cover their heads when they are abroad.

Farahani, however, is a popular young actress who until August had lived only in Iran, although she has traveled widely. She has starred in numerous domestic box office hits and won several national acting awards. The Iranian public had never seen her without a scarf -- or hijab, as it is known here -- covering her hair.

Farahani told the New York Daily News at the premiere that she had experienced "a lot of problems because of this movie."

Iran's Kayhan newspaper, which supports the government of President Mahmoud Ahmadinejad, said that Farahani's scarf-free appearance in New York was the result of a conspiracy. "The cinema mafia takes female actress to America," one headline read. "They have forced her to appear in front of cameras without hijab and in inappropriate clothing. They immediately published the pictures on Web sites," the paper said, adding, "Western groups try to break the taboo of being without a head scarf."

On the Internet, which is subject to less censorship in Iran than print media, Farahani without a scarf is a hot topic.

تیتر اصلی واشنگتن پست به گلشیفته فراهانی و عکس بدون حجاب او اختصاص داده شد

وانشنگتن تیتر زد:

بازیگر ایرانی در ابتدای طوفان

واشنگتن نوشته کیهان اعلام کرده بی حجابی گلشیفته جلو دوربین های خبری یه دسیسه اس و او کجبور شده حجابش رو برداره.

اما لطفا به چهره گلشیفته نگاه کنید. اثری از دلهره و اظطراب و ناراحتی مشاهده میکنید؟

اینا دستاورد کثافت کاریهای شیرین عبادیه. وقتی که اعلام میکنه در هیچ کجای قانون اساسی ایران نوشته نشده که زنهای ایرانی باید خارج از کشور حجاب داشته باشن.

فعلا از هرگونه اظهار نظری خودداری میکنیم و امیدواریم سناریوی اجبار گلشیفته فراهانی به برداشتن حجاب و در کار بودن دستهایی برای ایجاد دسیسه و فتنه درست باشه.

هر چند این امید و آرزو زیاد نمیتونه به واقعیت نزدیک باشه.

طولانی ترین صفحات دانشنامه ویکی پدیا کدامند؟

طولانی ترین صفحات دانشنامه ویکی پدیا کدامند؟

ترجمه: یاسر محبوب

منبع: ویکی پدیا

 

در لیست صد صفحه بلند ویکی پدیا عناوین جالبی به چشم میخورند:

1- ترتیب جانشینی پادشاهان انگلیسی

4- لیست اسامی بازیکنان بین المللی فوتبال در انگلیس

7- لیست جابجایی بازیکنان فوتبال در برزیل

8- رقابت انتخاباتی هیلاری کلینتون

16- انفجارهای انتحاری در عراق از سال 2003

19- کهنه سربازان جنگ جهانی اول که در سال 1999 فوت کردند.

28- لیست دریافت کنندگان مدال افتخار برای جنگ داخلی آمریکا از حرف A تا L

32- تاریخ نگاری دانشمندان و مهندسان مسلمان

33- تاریخ نگاری صدام حسین و القاعده

37- لیست امضاء طرفداران باراک اوباما در رقابت انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا

44- لیست بازیهای کامپیوتری نینتندو به ترتیب ژانر

45- جنگ عراق

46- لیست نتایج تیمهای فوتبال در استرالیا

48- فرهنگ اصطلاحات ورزشی

51- لیست دریافت کنندگان مدال افتخار برای جنگ داخلی آمریکا از حرف M تا Z

52- لیست پرنده های آسیایی

60- لیست بازیهای کامپیوتری پلی استیشن یک

69- لیست کلمات انگلیسی که معنای متفاوتی در انگلیسی امریکایی و انگلیسی بریتانیایی دارند.

70- آدلف هیتلر

77- رقابت انتخاباتی باراک اوباما

82- نرخ جرم و جنایت در آمریکا

86- لیست تصادفات جاده ای

92- لیست تپانچه و اسلحه گرم

97- کوبا (جالب اینکه این کشور آمریکایی صاحب طولانیترین صفحه در میان بقیه کشورهای دنیاست.)