شقایق!

بچه که بودم شقایق را خیلی دوست داشتم. هر وقت به دشتهای بهاری میرفتیم اولین کار من چیدن گلهای شقایق بود و درست کردن یک دسته گل سرخ. اما مادر همیشه مرا نهی میکرد. میگفت چیدن شقایق ها خوب نیست. نگاه کردن زیاد به سرخی گلبرگهایش چشمانت را میسوزاند. مادر میگفت و من هرگز نمیشنیدم. شقایق ها را دوست داشتم. هم زیاد بودند و هم زیبا. اما مادر میگفت این زیبایی حقه ایست برای به دام انداختن شکار. "فریب زیبایی این شقایق ها را نخور. زیبایی شقایق، اسلحه ایست برای سرنگون کردن دشمن. چشمانت را میسوزاند پسرم. نگاه نکن. سرت را پایین بینداز و به شقایق ها کاری نداشته باش!"

 

ایام گذشت و باز این منم در کشمکش بلوغ، دسته گل شقایق در دست و باز چشمانم به گلبرگهای زیبا و سرخ شقایق خیره شده است. هنوز نجوای صدای مادر در گوشم است؛ "به شقایق ها نگاه نکن. چشمانت را میسوزاند." گل شقایق در دست، به حرف مادر ایمان آورده ام با این تفاوت که این بار بجای "چشم"، از نگاه به گلبرگهای سرخ و زیبای شقایق، "دلم" سوخته است!